
Sonnet of the Sweet Complaint
Never let me lose the marvel
of your statue-like eyes, or the accent
the solitary rose of your breath
places on my cheek at night.
I am afraid of being, on this shore,
a branchless trunk, and what I most regret
is having no flower, pulp, or clay
for the worm of my despair.
If you are my hidden treasure,
if you are my cross, my dampened pain,
if I am a dog, and you alone my master,
never let me lose what I have gained,
and adorn the branches of your river
with leaves of my estranged Autumn.
Federico García Lorca
ترجمه ها:
بگذار غرقه شگفتی باشم
از چشمان تندیس گونت
از صدای گل سرخ تنها
که جان می گیرد در نفس هایت
و هرشب خانه می سازد بر گونه هایم
من همه وحشتم
از بودن بر این دریا کنار
که درختانش بی برگند
من همه افسوسم
که بر دستانم گلی نیست
ساقه ای نیست
خاکی نیست
تا مامن گیرد تنهاییم بر شاخه هایش
نگذار گنج هایم از کف روند
که برگ های خزانیم
خانه می کنند بر رود کنارانت
چراکه تو گنجینه پنهانی
عصیانی.دردی
و من رام دست های توام
مرا از چشم های گیرای خود نران،
شبانگاهان یگانه غنچه نفس های تو بر گونه ام آرام می گیرد،
از حضور در این ساحل بیمناکم،
تنه ی بی شاخه
حسرت گل، میوه و خاک
برای خوره های درونم،
اگر تو گنج پنهان منی،
اگر در برابر منی،
درد منی،
اگر تو تنها سرور منی،
هیچگاه اجازه باختن هر آنچه حاصل کرده ام را نده،
و شاخه های رودخانه ات را،
با برگ های پاییزی تنهایی هایم آذین کن.
مگذار از یاد برم معجزه ی چشمان تندیسگون ات را
مگذار فراموش کنم آهنگ صدایت را
مگذار از دست دهم
گل سرخ بی همتای نفسهایت را
که شبانگاهان
می کاری بر گونه هایم..
می ترسم از بودن بر این ساحل
کنار کنده ای بی شاخ
و بیشتر می آزاردم
این که گلی نیست
ساقه ای نیست
و هیچ خاکی نیست
برای کرمهای نومیدی ام ...
اگر تویی آن گنج نهانم،
اگر تویی صلیبم، اگر تویی درد خاموشم،
اگر سگ ام و اگر تو به تنهایی سرورم،
مگذار از دست دهم آنچه را که به دست آورده ام
و هیچ مگذار
که شاخه های رود تو را
بیارایم با برگهای نومید پاییزی ام ...
نگذار حیرتم از چشمان تندیس گون تو را پنهان کنم
شب که می شود
بگذار شراب بی همتای بازدم ات بر گونه ام بگذرد
می ترسم درخت بی باری باشم
بر این کرانه
افسوس که خاک و غنچه و میوه ای ندارم
تا حتی کرم نومیدی ام فربه شود
اگر گنج پنهان من باشی
اگر صلیب من باشی
و درد فرونشسته من
و من ، اگر سگ وار
تو را چون یگانه حکمران خود بزرگ دارم
نگذار آنچه را در چنگ آورده ام ، از کف دهم
تا آذین کنم شاخه های رود تو را
با برگ های تارانده پاییزی ام