تبليغاتX
كلبه شعر
جمعه هفدهم اسفند 1386
بر من آشیان می گیری-شعری از آنا آخماتوا به اضافه 4 ترجمه

Lying in me

Lying in me, as though it were a white
Stone in the depths of a well, is one
Memory that I cannot, will not, fight:
It is happiness, and it is pain.
Anyone looking straight into my eyes
Could not help seeing it, and could not fail
To become thoughtful, more sad and quiet
Than if he were listening to some tragic tale.

I know the gods changed people into things,
Leaving their consciousness alive and free.
To keep alive the wonder of suffering,
You have been metamorphosed into me.

Anna Akhmatova

ترجمه ها: 

سهیل آقازاده

بر من آشيان مي گيري

چون سنگ هاي سپيدي كه

مامن مي گيرند

در قلب رودها

چون يادي كه سنگيني مي كند بر شانه هايم

چون يادي كه در آغوش مي فشارمش

كه درد است

كه لبخند است

كه ريشه دوانده است درعمق چشمانم

كه باز مي گويد دردهاي خفته

در افسانه هاي كهن را

 

ايمان دارم به خداياني

كه هشيارند

كه آزادند

كه بيدارنگه مي دارند

حيرت درد كشيدن را

كه آشيان مي دهند تو را بر پيكرم

فرهاد فرهنگ فر:

دروغی به من،

انگار که دروغی مصلحتی،

همچون پرتاب سنگی به اعماق چاه،

خاطره ای که نخواهم جنگید با آن،

شادی و درد،

کسی به چشمانم خیره مانده است،

نمی تواند نبیند و به فکر فرو نرود،

غمگین تر و ساکت تر از وقتی که،

به روایتی مصیبت بار گوش فرا می دهد.


می دانم که خدایان مردم را،

به صورت های گوناگون مبدل نموده اند،

با روحی خودآگاه، زنده و رها،

برای زنده نگهداشتن شگفتی زجر،

و تو که به من مبدل شده ای.

سعید نجفی برزگر

در من آرمیده است

- چون سنگی سپید در ژرفنای چاه -

خاطره ای که نخواهم و

نتوانم با آن ستیزید،

همچون شادمانی و درد...

هر که چشمانم را می کاود

از دیدنش باز نخواهد ایستاد

و نتواند گریخت

از اندیشه و غم و سکوت،

چنان که گوش فرا می دهد

به داستانی اندوهبار...

 

می دانم که خدایان

چیز هایی ساخته اند از مردم

و هشیاری شان را

آزاد و رها

فروهشته اند،

 تا در شگفتی درد بزیند،

آنگونه که تو در درون من

دگرگونه شدی...

محمد حسن مصلی نژاد:

مرگ برای من سنگی است  سپید  در دل چاه

شهرتی است که آویختن با آن کار من نیست

 

 و زین پس نیز نخواهد بود

 

هم  پاداش است و هم کیفر

  

هر نگاه افراخته ای با چشم هایم گره خورد ،

  

بی شک برق آن شهرت را نگریست 

  

و پذیرفت که اینک  اندیشناک و  محزون و فرونشسته تر است ،   

 

 از  آن گاه  که  تنها شرحی  جانسوز می شنید  

 

می دانم که خدایان  مردمان را با  چیزهایی تاخت زدند

 

تا رخصتی باشد بر آسودگی و  آزادگی  ضمیر  

 

تو  نیز در من تحویل یافته ای   

 

تا  شگفتی عذاب  ماندگار شود

 

+ نوشته شده در 20:31 توسط سهیل آقازاده.