
مترجمین:سهیل آقازاده.محمد حسن مصلی نژاد
City That Does Not Sleep
In the sky there is nobody asleep. Nobody, nobody.
Nobody is asleep.
The creatures of the moon sniff and prowl about their cabins.
The living iguanas will come and bite the men who do not dream,
and the man who rushes out with his spirit broken will meet on the
street corner
the unbelievable alligator quiet beneath the tender protest of the
stars.
Nobody is asleep on earth. Nobody, nobody.
Nobody is asleep.
In a graveyard far off there is a corpse
who has moaned for three years
because of a dry countryside on his knee;
and that boy they buried this morning cried so much
it was necessary to call out the dogs to keep him quiet.
Life is not a dream. Careful! Careful! Careful!
We fall down the stairs in order to eat the moist earth
or we climb to the knife edge of the snow with the voices of the dead
dahlias.
But forgetfulness does not exist, dreams do not exist;
flesh exists. Kisses tie our mouths
in a thicket of new veins,
and whoever his pain pains will feel that pain forever
and whoever is afraid of death will carry it on his shoulders.
One day
the horses will live in the saloons
and the enraged ants
will throw themselves on the yellow skies that take refuge in the
eyes of cows.
Another day
we will watch the preserved butterflies rise from the dead
and still walking through a country of gray sponges and silent boats
we will watch our ring flash and roses spring from our tongue.
Careful! Be careful! Be careful!
The men who still have marks of the claw and the thunderstorm,
and that boy who cries because he has never heard of the invention
of the bridge,
or that dead man who possesses now only his head and a shoe,
we must carry them to the wall where the iguanas and the snakes
are waiting,
where the bear's teeth are waiting,
where the mummified hand of the boy is waiting,
and the hair of the camel stands on end with a violent blue shudder.
Nobody is sleeping in the sky. Nobody, nobody.
Nobody is sleeping.
If someone does close his eyes,
a whip, boys, a whip!
Let there be a landscape of open eyes
and bitter wounds on fire.
No one is sleeping in this world. No one, no one.
I have said it before.
No one is sleeping.
But if someone grows too much moss on his temples during the
night,
open the stage trapdoors so he can see in the moonlight
the lying goblets, and the poison, and the skull of the theaters.
Federico García Lorca
ترجمه ها:
در آسمان هيچكس در خواب نيست
هيچكس
هيچكس
هيچكس در خواب نيست
فرزندان ماه پرسه مي زنند در اطراف خانه هاشان
چلپاسه اي در گذر است
و طعمه اش همه مرداني كه خواب نمي بينند
و مردي كه گريزان است با روح زخمينش
هبوط خواهد كرد بر گوشه اي از خيابان
و تمساحي مي خزد
بر فرياد شيرين ستارگان
در زمين هيچكس در خواب نيست
هيچكس
هيچكس
هيچكس در خواب نيست
در قبرستاني دور
لاشه اي مي گريد از براي زخم زانوانش
و پسركي كه گريان است
در سينه ي خاك
سگ ها را بگو تا مامنش باشند
زيستن رويايي نيست
بر هذر باش!
بترس!
بترس!
بر خاك مي نشينيم
تا زمين نمناك را ببلعيم
و فرازان مي شويم بر برف
با صدايي از گل ها،
اما كو فراموشي؟
كو رويا؟
غرقه شهوت ها
و بوسه هايي كه مي دوزند لبانمان را
بر بيشه زاري از ساقه هاي جوان
و دردهايي كه جان مي گيرند تا مرگ
و وحشتي كه خانه مي سازد بر شانه هايمان
عاقبت
تالارها مامن اسب ها خواهند بود
و مورچگان خشمگين
عصيان مي كنند بر بهشت زردگوني
كه جان مي گيرد در چشمهاي گاوها
روزي
به تماشاي پروانگاني مي نشينيم
كه جان مي گيرند بر دست هاي مرگ
كه رقصان مي شوند
بر ملكوت زورق هاي خاموش و گياهان خاكستر
عاقبت
با زبانمان به تماشاي حلقه ها مي نشينيم
به تماشاي گل هاي بهاري
بر هذر باش!
بترس!
بترس!
چرا كه انتظار مي كشند تورا
مرداني كه چنگ ها و توفان ها
بر دستانشان به خواب مي روند
چراكه انتظار مي كشد تورا
پسركي گريان در آرزوي ميهماني پل ها
چرا كه انتظار مي كشد تو را
مردي مرده
بي اندام
با كفشي در برش
بايد ببريمشان به ميعادگاه چلپاسه ها
ميعاد گاه مارها
ميعاد گاه دندان خرس ها
ميعاد گاه دست هاي مومين پسرك
جايي كه شترها با موهاي لرزانشان منتظرند
هيچكس در آسمان درخواب نيست
هيچكس
هيچكس
هيچكس در خواب نيست
اگر كسي مي بندد چشمانش را لحظه اي
باغي از چشمان باز مي رويانيم
باغي از زخم هاي تلخ كه جان مي سپارند بر آتش
بارها گفته ام
هيچكس در خواب نيست
هيچكس
هيچكس
هيچكس در خواب نيست
اگر شب هنگام
بر شقيقه هاي كسي گل هاي سنگ روييدند
درها را باز كنيد تا در نور ماه
ببيند قطره هاي خفته را
ببيند زهرها را
ببيند كالبد ميدان ها را
پلک ها در آسمان، هم را نمی یابند
هیچ کس ، هیچ کس
هیچ کس را خواب نمی برد
مخلوقات ماه بو می کشند
و اطراف آلونک هاشان می پلکند
بزمچه های معاصر خواهند آمد
ومردمان بیدار را زخم می زنند
و چشم در چشم مردی می دوزند
كه آزرده دل به گوشه خيابان گریخته است
و سوسمار آبی افسانه ای
زير اعتراض ملایم ستارگان آرام می گیرد
پلک ها روی زمین، هم را نمی یابند
هرگز ، هرگز
در گورستانی دور
سه سال است که جنازه ای ضجه می زند
از دردی که پالیزگان خشک بر زانوانش می آورد
و فرزندی كه بامدادان به خاکش سپرده اند ، چنان مویه می کند
كه خاموش کردن اش جز از گرگان نر نمی آید
زندگي رويا نيست
زنهار! زنهار ! زنهار !
بر پله ها هبوط می کنیم
تا از خاك مرطوب، گلویی تازه کنیم
يا با زمزمه كوكب های بی جان
از کرانه تند برف بالا رویم
آنجا که فراموشی نیست ، رویا نیست
شهوت مجسم است
بوسه ها در بیشه زاری انبوه از رگه هاي نو
دهان هامان را مي بندد
و آنكه از درد خود عذاب می کشد
درد بي درماني با اوست
و آنكه از مرگ مي هراسد
مرگ را بر شانه های خود حمل خواهد کرد
روزي اسب ها در ميخانه ها خواهند زيست
و مورچه هاي خشمگین
یورش خواهند برد
به آسمان هاي زرد
كه در چشمان گاوان شیرده مامن می گیرند
و دیگر روز پروانه هاي برخاسته از خاکستر را خواهيم ديد
و حتي قدم زنان در چشم انداز اسفنج هاي باستانی و قايق هاي گنگ
انگشتري خود را خواهيم ديد که می درخشد
و رزهای بهاری که بر زبانمان می شکفد
زنهار! زنهار ! زنهار !
مردانی كه هنوز داغ چنگال و رگبار بر پیشانی دارند
و آن فرزند بی خبر از اختراع پل که می گرید
يا آن مرد مرده ای كه هيچ نمانده از او
جز يك سر و لنگه ای كفش
بايد آنها را سینه ديواردر تیررس گذاشت
آنجا كه سوسمارها و مارها در انتظار ايستاده اند
آنجا كه دندان های خرس انتظار مي كشد
آنجا كه دست موميايي كودك به انتظار ايستاده است
آنجا که شتری افسرده با موهای لرزان در انتظار است
پلک ها در آسمان، هم را نمی یابند
هیچ کس ، هیچ کس
هیچ کس را اکنون خواب نمی برد
کسی اگر پلک بر هم گذارد
زیر تازیانه اش گیرید ، فرزندان ، زیر تازیانه اش گیرید
تا دورنمایی از چشم های باز و زخم هاي جگرسوز شعله کشد
اکنون پلک ها ، هم را در این جهان نمی یابند
هرگز هرگز
پیش تر هم گفته ام
اکنون کسی به خواب نمی رود
اما اگر در شب، انبوهی از خزه بر شقيقه داشته باشد
پرده های نمایش را بكشيد تا در نور ماه بنگرد
اين جام های دروغین
اين شرنگ
و جمجمه تماشاخانه ها را
مترجم:سهیل آقازاده
Tree, tree
dry and green.
The girl with the pretty face
is out picking olives.
The wind, playboy of towers,
grabs her around the waist.
Four riders passed by
on Andalusian ponies,
with blue and green jackets
and big, dark capes.
"Come to Cordoba, muchacha."
The girl won't listen to them.
Three young bullfighters passed,
slender in the waist,
with jackets the color of oranges
and swords of ancient silver.
"Come to Sevilla, muchacha."
The girl won't listen to them.
When the afternoon had turned
dark brown, with scattered light,
a young man passed by, wearing
roses and myrtle of the moon.
"Come to Granada, inuchacha."
And the girl won't listen to him.
The girl with the pretty face
keeps on picking olives
with the grey arm of the wind
wrapped around her waist.
Tree, tree
dry and green
درخت
درخت
سبز و تشنه
دخترك زيباروي
زيتون مي چيند
باد فاسق
اندامش را به يغما مي برد
چهار سوار مي گذرند
با مرکب های آندلسی
و تن پوش هاي سبز و آبي
و شنل هاي تيره شان
"بانوي من به كوردوبا بيا"
دخترك نخواهد رفت
سه ورزاباز مي گذرند
باريك اندام
با تنپوش هايي نارنج گون
و شمشيرهايي از نقره ديرين
"بانوي من به سويل بيا"
دخترك نخواهد رفت
هنگامي كه عصر جان مي بازد
در تاريك روشن و نورهاي هرجاييش
جواني می گذرد
تن پوشش از گل سرخ و سبزينه ماه
"بانوي من به غرناطه بيا"
دخترك نخواهد رفت
دخترك زيبا روي
زيتون مي چيند
با دستان خشكيده باد
كه اندامش را به آغوش كشيده اند
درخت
درخت
سبز و تشنه
مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.محمد حسن مصلی نژاد
Gacela of Unforseen Love
No one understood the perfume
of the dark magnolia of your womb.
Nobody knew that you tormented
a hummingbird of love between your teeth.
A thousand Persian little horses fell asleep
in the plaza with moon of your forehead,
while through four nights I embraced
your waist, enemy of the snow.
Between plaster and jasmins, your glance
was a pale branch of seeds.
I sought in my heart to give you
the ivory letters that say "siempre",
"siempre", "siempre" : garden of my agony,
your body elusive always,
that blood of your veins in my mouth,
your mouth already lightless for my death.
Federico García Lorca
ترجمه ها
هيچكس نفهميد
هيچكس نمي دانست
رايحه لسيك هاي سياه را در برت
كه مرغي از عشق بر دندانت لانه كرده
كه عذابت مي دهد
هزار اسب پارسي به خواب فرو مي غلتند
در قصري از ماه تابان پيشانيت
و در شب هاي چارگانه
كمرگاهت را به آغوش مي كشم
خصم برف ها را
توده اي از بذرها آرميده بودند
ميان ساروج ها و ياسمن ها
و قلبم در تقلا بود با نامه اي از عاج ها
"بانو
بانو
اي باغ رنج هايم
اندامت گريزان است
و خون رگ هايت فوران مي كنند بر دهانم
و لبانت در سوگ پروازم بي فروغند"
هيچ كس تاريكي هاي درخت عطرآگين زهدان تو را باز نشناخت،
هيچ كس ندانست كه چگونه
مرغ مگس خوار را در ميان دندان هاي عشقت رنجانده اي
يكهزار اسب كوچك پارسي را خواب كرده اي،
با آن پيشاني ماهگونت
چهار شب كمرت را در آغوش گرفته ام، در غياب برف و سرما
در ميان ياسمن ها،
بذر نگاهت شاخه داد،
درون قلبم جستم،
نامه هاي نانوشته اي را كه مي گويد "هميشه"
"هميشه" و "هميشه" : باغ زجرهايم،
تن تو هميشه گريز پاست،
خون رگهايت در دهانم،
و دهان تو،
بي فروغ در سوگ مرگ من
عطر ما گنولیای تیره را کسی در زادگاه تو حس نکرد
ناله مرغ زرین پر را کسی از میان دندان های تو نشنید
هزار کره اسب پارسی در میدان به خاک افتادند
با ماه پیشانی تو
و تمام آن شب های چهارگانه
اندام سپیدتر از برف تو را در برگرفتم
از میان سپیدی ها و یاسمن ها
برق نگاه تو جوانه پریده رنگ بذری بود
در قلبم پی نامه های سپید سلام گشتم
تا به تو پیش کش کنم
سلام ! سلام !
اینک این گلشن احتضار من
و آن تن همیشه گریزان تو
ای آنکه سرخی رگ هایت در کام من
و دهانت تاریک از برای فنای من
Ditty of First Desire
In the green morning
I wanted to be a heart.
A heart.
And in the ripe evening
I wanted to be a nightingale.
A nightingale.
(Soul,
turn orange-colored.
Soul,
turn the color of love.)
In the vivid morning
I wanted to be myself.
A heart.
And at the evening's end
I wanted to be my voice.
A nightingale.
Soul,
turn orange-colored.
Soul,
turn the color of love.
Federico García Lorca
ترجمه ها:
هواي آن به سرم بود
كه قلبي باشم
در صبح سبزگون
و پرنده اي
نغمه خواني
در عصر نابالغ
(روح من
به رنگ پرتقال ها درآ
روح من خرقه عشق بر تن كن)
در صبح عريان
مي خواستم خودم باشم
قلبي
و صدايم
و پرنده اي
در آنسوي شب
روح من
به رنگ پرتقال ها درآ
روح من خرقه عشق بر تن كن
بامدادان روز سبز
آرزو داشتم که قلب باشم؛
یک قلب
و در شب نورس
آرزو داشتم که بلبل باشم؛
یک بلبل ...
(روح من،
ای روح من!
نارنجی رنگ شو !
روح من
رنگ عشق شو...)
بامدادان روز رنگین
آرزو داشتم که خودم باشم؛
یک قلب ...
و آنجایی که شب تمام می شود
آرزو داشتم که نغمه ی دلم باشم؛
یک بلبل...
روح من،
ای روح من!
نارنجی رنگ شو !
روح من،
رنگ عشق شو...
بامدادان خرم
در تمنای دل بودم
دل
و در بلوغ عصرگاه
در پی شباهنگ بودم
شباهنگ
آی روح !
بازآر رنگ نارنجی را
آی روح !
باز آر رنگ عشق را
در روشنای سپیده دم
در تمنای خویشتن بودم
دل
و در غروب به خون نشسته
در پی آواز خود بودم
شباهنگ
آی روح !
بازآر رنگ نارنجی را
آی روح !
بازآر رنگ عشق را
Sonnet of the Sweet Complaint
Never let me lose the marvel
of your statue-like eyes, or the accent
the solitary rose of your breath
places on my cheek at night.
I am afraid of being, on this shore,
a branchless trunk, and what I most regret
is having no flower, pulp, or clay
for the worm of my despair.
If you are my hidden treasure,
if you are my cross, my dampened pain,
if I am a dog, and you alone my master,
never let me lose what I have gained,
and adorn the branches of your river
with leaves of my estranged Autumn.
Federico García Lorca
ترجمه ها:
بگذار غرقه شگفتی باشم
از چشمان تندیس گونت
از صدای گل سرخ تنها
که جان می گیرد در نفس هایت
و هرشب خانه می سازد بر گونه هایم
من همه وحشتم
از بودن بر این دریا کنار
که درختانش بی برگند
من همه افسوسم
که بر دستانم گلی نیست
ساقه ای نیست
خاکی نیست
تا مامن گیرد تنهاییم بر شاخه هایش
نگذار گنج هایم از کف روند
که برگ های خزانیم
خانه می کنند بر رود کنارانت
چراکه تو گنجینه پنهانی
عصیانی.دردی
و من رام دست های توام
مرا از چشم های گیرای خود نران،
شبانگاهان یگانه غنچه نفس های تو بر گونه ام آرام می گیرد،
از حضور در این ساحل بیمناکم،
تنه ی بی شاخه
حسرت گل، میوه و خاک
برای خوره های درونم،
اگر تو گنج پنهان منی،
اگر در برابر منی،
درد منی،
اگر تو تنها سرور منی،
هیچگاه اجازه باختن هر آنچه حاصل کرده ام را نده،
و شاخه های رودخانه ات را،
با برگ های پاییزی تنهایی هایم آذین کن.
مگذار از یاد برم معجزه ی چشمان تندیسگون ات را
مگذار فراموش کنم آهنگ صدایت را
مگذار از دست دهم
گل سرخ بی همتای نفسهایت را
که شبانگاهان
می کاری بر گونه هایم..
می ترسم از بودن بر این ساحل
کنار کنده ای بی شاخ
و بیشتر می آزاردم
این که گلی نیست
ساقه ای نیست
و هیچ خاکی نیست
برای کرمهای نومیدی ام ...
اگر تویی آن گنج نهانم،
اگر تویی صلیبم، اگر تویی درد خاموشم،
اگر سگ ام و اگر تو به تنهایی سرورم،
مگذار از دست دهم آنچه را که به دست آورده ام
و هیچ مگذار
که شاخه های رود تو را
بیارایم با برگهای نومید پاییزی ام ...
نگذار حیرتم از چشمان تندیس گون تو را پنهان کنم
شب که می شود
بگذار شراب بی همتای بازدم ات بر گونه ام بگذرد
می ترسم درخت بی باری باشم
بر این کرانه
افسوس که خاک و غنچه و میوه ای ندارم
تا حتی کرم نومیدی ام فربه شود
اگر گنج پنهان من باشی
اگر صلیب من باشی
و درد فرونشسته من
و من ، اگر سگ وار
تو را چون یگانه حکمران خود بزرگ دارم
نگذار آنچه را در چنگ آورده ام ، از کف دهم
تا آذین کنم شاخه های رود تو را
با برگ های تارانده پاییزی ام
Little Viennese Waltz
In Vienna there are ten little girls,
a shoulder for death to cry on,
and a forest of dried pigeons.
There is a fragment of tomorrow
in the museum of winter frost.
There is a thousand-windowed dance hall.
Ay, ay, ay, ay!
Take this close-mouthed waltz.
Little waltz, little waltz, little waltz,
of itself of death, and of brandy
that dips its tail in the sea.
I love you, I love you, I love you,
with the armchair and the book of death,
down the melancholy hallway,
in the iris's darkened garret,
Ay, ay, ay, ay!
Take this broken-waisted waltz.
In Vienna there are four mirrors
in which your mouth and the ehcoes play.
There is a death for piano
that paints little boys blue.
There are beggars on the roof.
There are fresh garlands of tears.
Ay, ay, ay, ay!
Take this waltz that dies in my arms.
Because I love you, I love you, my love,
in the attic where the children play,
dreaming ancient lights of Hungary
through the noise, the balmy afternoon,
seeing sheep and irises of snow
through the dark silence of your forehead
Ay, ay, ay, ay!
Take this " I will always love you" waltz
In Vienna I will dance with you
in a costume with
a river's head.
See how the hyacinths line my banks!
I will leave my mouth between your legs,
my soul in a photographs and lilies,
and in the dark wake of your footsteps,
my love, my love, I will have to leave
violin and grave, the waltzing ribbons
Federico García Lorca
ترجمه ها:
دختراني دهگانه در وين خانه دارند
شانه اي از براي مويه هاي مرگ
و جنگلي از كبوتران تشنه
تكه اي از فردا مبحوس است
در نگارخانه ي جنگل هاي يخين
و تالاري با هزار پنجره براي رقص
آي،آي،آي،آي!
اين نغمه گنگ را دربرگيريد
چكامه كوچك مرگ
چكامه كوچك شراب
چكامه اي كه غسل مي دهد دنباله اش را در آب درياها
دوستت مي دارم با مبل ها و كتاب هاي مرگ
دوستت مي دارم در تالارهاي سودا زده
در اتاقك زنبق هاي مست
آي،آي،آي،آي!
اين نغمه ناتوان را در بر گيريد
آيينه هايي چهارگانه در وين خانه دارند
كه لبان و پژواك هايت در آن مي رقصند
و مرگي از سازها
كه نگارين مي كنند تنهايي پسرك ها را
و گداهايي كه مي خزند بر سقف
و اشعاري تازه از اشك ها
آي،آي،آي،آي!
اين نغمه را در برگيريد كه جان مي سپارد بر بازوانم
چرا كه دوستت دارم در اتاق كوچك بچه ها
در خواب نورهايي كهن از قلب مغرب
در هياهو،در عصري معطر
در روياي گوسفندان و زنبق هاي برفين
دوستت مي دارم در خاموشي پيشانيت
آي،آي،آي،آي!
اين نغمه جاودان عشقم را دربرگير
در جامه هايي محلي از آنسوي رود ها
ببين چگونه سنبل ها كناره هايم را نشان دار مي كنند
و لبانم را بر پاهايت جا خواهم گذاشت
و روحم را در تصويرها و نيلوفرها
و در هشياري تيره رد پايت
عشق من!
عشق من!بايد بروم
بي هيچ نغمه اي،بي هيچ سازي
بي هيچ قبري
شانه اي براي سوگواري،
و جنگلي از كبوترهاي تشنه.
در موزه زمستان يخ زده.
سالن رقصي با هزاران پنجره.
اين نواي گوش آشنا را بشنو.
آواي كوچك، آواي كوچك، آواي كوچك
مرگي كه در بر مي گيردش، و جامي كه در اقيانوس جاي مي گيرد.
عاشقت هستم، عاشق عشقت ،
با همان صندلي دسته دار و كتاب مرگ،
در سراشيبي دالان هاي جنون،
در چشم اتاق تاريك زير شيرواني،
آي، آي، آي، آي
این آواي كمرشكسته را بشنو.
ژدر وين چهار آينه هست
در هر يك پژواك نوايي جاري است.
مرگي براي نواي پيانو
كه پسران كوچك را افسرده تصوير مي كند.
گداهاي روي بام.
حلقه هاي سوزان اشك.
آي، آي، آي، آي
بشنو اين نوايي كه در دستانم مي ميرند را.
چونكه عاشقت هستم، عاشق عشقت، عشق من،
در آن اتاق زير شيرواني كه كودكان بازي مي كنند،
روياي ديرين نورهاي مجار،
در لابلاي زمزمه ها ويا در بعداز ظهري آرام،
تماشاي گوسفندان، و شلاق برف بر پيشاني ات،
در تاريكي پر سكوت شب
آي، آي، آي، آي
اين را بشنو "هميشه دوستت خواهم داشت"
در وين با تو خواهم رقصيد
با جامه اي همچون رود.
ببين كه چگونه سنبل ها در ساحلم صف بسته اند!
دهانم را در بين پاهايت جا مي گذارم،
روحم در عكسي به همراه گل هاي سوسن،
و رد پاي تو در تاريكي،
عشق من، عشق من، ناگزير به ترك ساز و مرگم،
روبان هاي خوش نوا.
در وین
ده دخترک اند،
و شانه ای تا مرگ بگرید بر آن،
و جنگلی پر از کبوتران ِ مرده،
تکه ای از فردا
که نقش گرفته بر موزه ی ِ شبنم های ِ زمستانی.
اینجا سرسرایی هزارپنجره است ...
لای لای لا لای !
برقص این والس ِ سکوت را ...
والسی کوچک، والسی کوچک، والسی کوچک
از خود ِ مرگ، و از کنیاکی
که غسل می دهد خود را در دریا ...
دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم،
با مبلی و کتابی از جنس ِ مرگ
در انتهای ِ راهروی ِ سودا،
زیر ِ شیروانی ِ تاریک ِ زنبق..
لای لای لا لای !
برقص این والس ِ کمرشکسته را!
در وین چهار آینه است ..
که در آن دهان و پژواک ها بازی می کنند ...
مرگی هست پیانو را
که پسرکان را رنگ غم می زند...
آنجا گدایانی هستند روی بام
و گلچین هایی همیشه تازه از اشک ها ...
لای لای لا لای !
برقص این والسی را که جان می دهد در بازوانم..
چرا که دوستت دارم ، دوستت دارم، دوستت دارم،
در اطاق زیر شیروانی،
جایی که کودکان می پلکند،
رویای درخشش کهن مجارستان را می بینند،
در گذر از صداها،
در بعد از ظهری خوشبو
گوسفندان را تماشا می کنند و
رنگین کمان برف را
در سکوت تاریک پیشانی تو...
لای لای لا لای!
برقص این والس ِ "همیشه دوستت خواهم داشت" را
در وین با تو خواهم رقصید
در لباس ِ سرآغاز ِ رود.
ببین چگونه سنبل ها خط می کشند بر سراشیبی هایم !
دهانم را میان پاهایت خواهم نهاد
و روحم را در عکس ها و سوسن ها
و در بیداری ِ تاریک، از گام های ِ تو..
عشق ِ من، عشق ِ من ، عشق ِ من،
باید بروم
همچون ویولون و گور،
و روبان هایی که والس می رقصند..
ده دخترک وینی
شانه ای از برای مرگ و شیون
و یک جنگل از کبوتران بی آب
در موزه ای از شبنم یخ زده زمستان
تکه ای از فرداست
و تالار رقصی است با هزاران پنجره
آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص خاموش را
رقص کودکانه ، رقص کودکانه ، رقص کودکانه
از خود ، از مرگ و از شراب
که غسل می دهد دامن خود را در دریا
دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم
با صندلی راحتی و دفتر مرگ
زیر دالان مالیخولیایی
در اتاق بی نور زیرشیروانی
آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص میان شکسته را
در وین چهار آینه است
که در آن دهان تو و گونه ها بازی می کنند
مرگ تقدیر پیانو است
که پسران کوچک را نیلی رنگ می کند
گدایان بر سقف نشسته اند
تاج گل های تازه ای از اشک ، اینجاست
آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص را
که جان می سپارد در آغوش من
چون که می خواهمت ، می خواهمت ، عشق من
در اتاق زیرشیروانی که کودکان بازی می کنند
در رویای نورهای قدیمی مجارستان
از میان همهمه ، در عصری دلنشین
و گوسفندانی می بینم
و سوسن هایی از برف
از میان سکوت تاریک پیشانی ات
آه ، آه ، آه ، آه
برگزین رقص " تا ابد می خواهم ات " را
در وین پای می کوبم با تو
در لباس محلی
با دهانه رود
بنگر یاقوت چه طور خط می اندازد بر ساحلم
سر بر زانویت خواهم گذاشت
روح من در عکس ها و زنبق ها
و در شب زنده داری تاریک گام های تو
عشق من ، عشق من
ناگزیر رها خواهم کرد ویولن و قبر را
با نوارهای رقصنده
The Night in Isla Negra
Ancient night and the unruly salt
beat at the walls of my house.
The shadow is all one, the sky
throbs now along with the ocean,
and sky and shadow erupt
in the crash of their vast conflict.
All night long they struggle;
nobody knows the name
of the harsh light that keeps slowly opening
like a languid fruit.
So on the coast comes to light,
out of seething shadow, the harsh dawn,
gnawed at by the moving salt,
swept clean by the mass of night,
bloodstained in its sea-washed crater.
Pablo Neruda
ترجمه ها:
در شب کهن
هجوم می برند بر خانه ام
نمک هایی سرکش
سینه به سینه دریا
آسمان به رقص در می آید
و سایه جوانه میزند در تقلایشان
تقلای شبانه ی شان
هیچکس نمی داند نام آن شعاع سرکش نور را
که جان می گیرد چون میوه ای منگ
به دور از سایه های سرکش
دریاکنار جامه ای از نور به بر می کند
و صبحی بی آرام
زخمی از نمک ها
و تطهیر شده در نیایش شب
به خون می نشیند
بر دهانه ی آتش فشان
شب دیرین و سرکش،
بر دیوارهای خانه ام می کوبد،
سایه ای یگانه.
آسمان با نبض اقیانوس می تپد،
و با سایه در امتداد شب می ستیزد،
هیچ کس نام آن نور نافذی که مانند یک میوه
بر شاخسار پدیدار می شود را نمی داند.
نور به ساحل می رسد، بدون خروش،
و شفقی تند و خون نشان،
انبوه شب را بر گودال های دریایی حاکم می سازد.
شبی باستانی و
نمکهای سرکش
که جان می گیرند بر دیوارهای خانه ام..
سایه ها یگانه اند.
و آسمان و اقیانوس می تپند با هم
در بانگ سهمگین تضاد ..
تمام شب را می جنگند
و هیچ کس نمی داند
نام نور زننده ای را
که فراخ می شود
همانند میوه ای سست اندام ..
ساحل نورانی می شود ..
جدا از سایه های خروشان و
سپیده ی خشن..
که نمک های روان به دندانش کنده اند
و به حجم شب پاک گشته
و خون آلوده شده است
در دهانه هایی آتشفشانی
که شسته شده اند به دست دریا ...
ظلمت پیر
و خاک سرکش شوره زار
دیوارهای خانه ام را می کوبند
اینک اندوه ، جهان را تسخیر کرده است
نبض آسمان با اقیانوس می تپد
و آسمان و اندوه
در غرش این ستیز بیکران می ترکند
شب را یکسره در پیکارند
آسمان و اندوه
و کسی را خبری نیست
از نام آن نور زننده
که چون میوه ای وارفته
آرام و دنباله دار
تن می گسترد بر کرانه
رو به سوی نور
بی حضور اندوه آشفته
بی ظهور فجر گزافه
فرسوده با نمک های روان
روبیده با توده ای از شب
خونین در حفره ای که دریا بر آن گذشته است
Lying in me
Lying in me, as though it were a white
Stone in the depths of a well, is one
Memory that I cannot, will not, fight:
It is happiness, and it is pain.
Anyone looking straight into my eyes
Could not help seeing it, and could not fail
To become thoughtful, more sad and quiet
Than if he were listening to some tragic tale.
I know the gods changed people into things,
Leaving their consciousness alive and free.
To keep alive the wonder of suffering,
You have been metamorphosed into me.
Anna Akhmatova
ترجمه ها:
بر من آشيان مي گيري
چون سنگ هاي سپيدي كه
مامن مي گيرند
در قلب رودها
چون يادي كه سنگيني مي كند بر شانه هايم
چون يادي كه در آغوش مي فشارمش
كه درد است
كه لبخند است
كه ريشه دوانده است درعمق چشمانم
كه باز مي گويد دردهاي خفته
در افسانه هاي كهن را
ايمان دارم به خداياني
كه هشيارند
كه آزادند
كه بيدارنگه مي دارند
حيرت درد كشيدن را
كه آشيان مي دهند تو را بر پيكرم
دروغی به من،
انگار که دروغی مصلحتی،
همچون پرتاب سنگی به اعماق چاه،
خاطره ای که نخواهم جنگید با آن،
شادی و درد،
کسی به چشمانم خیره مانده است،
نمی تواند نبیند و به فکر فرو نرود،
غمگین تر و ساکت تر از وقتی که،
به روایتی مصیبت بار گوش فرا می دهد.
می دانم که خدایان مردم را،
به صورت های گوناگون مبدل نموده اند،
با روحی خودآگاه، زنده و رها،
برای زنده نگهداشتن شگفتی زجر،
و تو که به من مبدل شده ای.
در من آرمیده است
- چون سنگی سپید در ژرفنای چاه -
خاطره ای که نخواهم و
نتوانم با آن ستیزید،
همچون شادمانی و درد...
هر که چشمانم را می کاود
از دیدنش باز نخواهد ایستاد
و نتواند گریخت
از اندیشه و غم و سکوت،
چنان که گوش فرا می دهد
به داستانی اندوهبار...
می دانم که خدایان
چیز هایی ساخته اند از مردم
و هشیاری شان را
آزاد و رها
فروهشته اند،
تا در شگفتی درد بزیند،
آنگونه که تو در درون من
دگرگونه شدی...
مرگ برای من سنگی است سپید در دل چاه
شهرتی است که آویختن با آن کار من نیست
و زین پس نیز نخواهد بود
هم پاداش است و هم کیفر
هر نگاه افراخته ای با چشم هایم گره خورد ،
بی شک برق آن شهرت را نگریست
و پذیرفت که اینک اندیشناک و محزون و فرونشسته تر است ،
از آن گاه که تنها شرحی جانسوز می شنید
می دانم که خدایان مردمان را با چیزهایی تاخت زدند
تا رخصتی باشد بر آسودگی و آزادگی ضمیر
تو نیز در من تحویل یافته ای
تا شگفتی عذاب ماندگار شود
Evening Harmony
The hour has come at last when, trembling to and fro,
Each flower is a censer sifting its perfume;
The scent and sounds all swirl in evening’s gentle fume;
A melancholy waltz, a languid vertigo!
Each flower is a censer sifting its perfume;
A violin’s vibrato wounds the heart of woe;
A melancholy waltz, a languid vertigo!
The sky, a lofty altar, lovely in the gloom,
A violin’s vibrato wounds the heart of woe,
A tender heart detests the black of nullity,
The sky, a lofty altar, lovely in the gloom;
The sun is drowning in the evening’s blood-red glow.
A tender heart detests the black of nullity,
And lovingly preserves each trace of long ago!
The sun is drowning in the evening’s blood-red glow …
Your memory shines through me like an ostensory!
Charles Baudelaire
اينك زمان لرزيدن است
عطرها به خواب مي روند
در بستر مجمرگون گل ها
رنگ ها به رقص در مي آيند
در آغوش رام عطرهاي شبانه
و نغمه اي سودازده
و رخوتي سست!
عطرها به خواب مي روند
در بستر مجمرگون گل ها
اندام لرزان موسيقي زخم مي زند حسرت را
نغمه اي سودازده
رخوتي سست
آسمان با محراب بلندش فرو مي غلتد در سايه ها
اندام لرزان موسيقي زخم مي زند حسرت را
و قلبي نيك خواه غرقه خشم مي شود
از سياهي هاي نيستي
آسمان با محراب بلندش فرو مي غلتد در سايه ها
و خورشيد به خون مي نشيند درعصر سرخ گون
قلبي نيك خواه غرقه خشم مي شود
از سياهي هاي نيستي
و مصلوب مي كند ترانه هاي گذشته را
خورشيد به خون مي نشيند در عصر سرخ گون
و خاطره ات جان مي گيرد بر اندامم
چون ظرفي مقدس از براي نيايش
هنگامه گیجی و تلو خوردن،
هر گل مجمری عطرافشان،
پیچش رایحه ها و نغمه های گوش نواز،
بوی دلنشین غروب،
رقصی پر توهم، هم آغوش سرگیجه ای سست،
هر گل مجمری عطرافشان،
نم نوای سازی که زخم می زند بر قلب سنگین اندوه،
رقصی پر توهم، هم آغوش سرگیجه ای سست،
آسمان، جایگاهی رفیع، دوست داشتنی در، گاه دلتنگی ها،
نم نوای سازی که زخم می زند بر قلب سنگین اندوه،
و دلی نرم که می شورد، علیه سیاهی های پوچ،
آسمان، جایگاهی رفیع، دوست داشتنی در، گاه دلتنگی ها،
نشست خورشید بر غرقاب تابش خونین غروب،
دلی نرم که می شورد، علیه سیاهی های پوچ،
و عاشقانه حفظ می کند، هر رد پایی از گذشته های دور!
نشست خورشید بر غرقاب تابش خونین غروب...
یاد تو می درخشد در وجودم همچون عشایی ربانی!
آخر فرارسید آن ساعت
که می لرزید در شک ِ رسیدن و نرسیدن
هر گلی چون عودی ست
که می فشاند رایحه اش را ؛
عطرها و آواها
فرو می روند در گرداب ِ بخار ِ عصرگاهی
والسی غمگین...
سرگیجه ای سست ... !
هر گلی چون عودی ست
که می فشاند رایحه اش را
ترانه ی ِ ویولن زخم می زند
دل ِ پریشانی ها را
والسی غمگین
آسمان، مهرابی بلندپایه، دوست داشتنی تر در تاریکی ها،
ترانه ی ِ ویولنی
زخم می زند دل ِ پریشانی ها را
نازک دلی بیزار است از سیاهی ِ پوچی ها
آسمان،
مهرابی بلندپایه،
دوست داشتنی تر در تاریکی ها،
خورشید
غرق می شود در خونابه ی ِ غروب
نازک دلی بیزار است از سیاهی ِ پوچی ها
و نگاه می دارد ردپای ِ گذشته های ِ دور را
خورشید غرق می شود
در خونابه ی ِ غروب
و خاطره ات در عبور از من
می درخشد
همچون زرینه ظرفی مقدس...