تبليغاتX
كلبه شعر
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
شهر بی خواب-شعری از لورکا به همراه ترجمه

مترجمین:سهیل آقازاده.محمد حسن مصلی نژاد

City That Does Not Sleep

In the sky there is nobody asleep. Nobody, nobody.
Nobody is asleep.
The creatures of the moon sniff and prowl about their cabins.
The living iguanas will come and bite the men who do not dream,
and the man who rushes out with his spirit broken will meet on the
street corner
the unbelievable alligator quiet beneath the tender protest of the
stars.

Nobody is asleep on earth. Nobody, nobody.
Nobody is asleep.
In a graveyard far off there is a corpse
who has moaned for three years
because of a dry countryside on his knee;
and that boy they buried this morning cried so much
it was necessary to call out the dogs to keep him quiet.

Life is not a dream. Careful! Careful! Careful!
We fall down the stairs in order to eat the moist earth
or we climb to the knife edge of the snow with the voices of the dead
dahlias.
But forgetfulness does not exist, dreams do not exist;
flesh exists. Kisses tie our mouths
in a thicket of new veins,
and whoever his pain pains will feel that pain forever
and whoever is afraid of death will carry it on his shoulders.

One day
the horses will live in the saloons
and the enraged ants
will throw themselves on the yellow skies that take refuge in the
eyes of cows.

Another day
we will watch the preserved butterflies rise from the dead
and still walking through a country of gray sponges and silent boats
we will watch our ring flash and roses spring from our tongue.
Careful! Be careful! Be careful!
The men who still have marks of the claw and the thunderstorm,
and that boy who cries because he has never heard of the invention
of the bridge,
or that dead man who possesses now only his head and a shoe,
we must carry them to the wall where the iguanas and the snakes
are waiting,
where the bear's teeth are waiting,
where the mummified hand of the boy is waiting,
and the hair of the camel stands on end with a violent blue shudder.

Nobody is sleeping in the sky. Nobody, nobody.
Nobody is sleeping.
If someone does close his eyes,
a whip, boys, a whip!
Let there be a landscape of open eyes
and bitter wounds on fire.
No one is sleeping in this world. No one, no one.
I have said it before.

No one is sleeping.
But if someone grows too much moss on his temples during the
night,
open the stage trapdoors so he can see in the moonlight
the lying goblets, and the poison, and the skull of the theaters.

Federico García Lorca

ترجمه ها:

سهیل آقازاده  

در آسمان هيچكس در خواب نيست

هيچكس

هيچكس

هيچكس در خواب نيست

فرزندان ماه پرسه مي زنند در اطراف خانه هاشان

چلپاسه اي در گذر است

و طعمه اش همه مرداني كه خواب نمي بينند

و مردي كه گريزان است با روح زخمينش

هبوط خواهد كرد بر گوشه اي از خيابان

و تمساحي مي خزد

بر فرياد شيرين ستارگان

 

در زمين هيچكس در خواب نيست

هيچكس

هيچكس

هيچكس در خواب نيست

در قبرستاني دور

لاشه اي مي گريد از براي زخم زانوانش

و پسركي كه گريان است

در سينه ي خاك

سگ ها را بگو تا مامنش باشند

 

زيستن رويايي نيست

بر هذر باش!

بترس!

بترس!

بر خاك مي نشينيم

تا زمين نمناك را ببلعيم

و فرازان مي شويم بر برف

با صدايي از گل ها،

اما كو فراموشي؟

كو رويا؟

غرقه شهوت ها

و بوسه هايي كه مي دوزند لبانمان را

بر بيشه زاري از ساقه هاي جوان

و دردهايي كه جان مي گيرند تا مرگ

و وحشتي كه خانه مي سازد بر شانه هايمان

 

عاقبت

تالارها مامن اسب ها خواهند بود

و مورچگان خشمگين

عصيان مي كنند بر بهشت زردگوني

كه جان مي گيرد در چشمهاي گاوها

 

روزي

به تماشاي پروانگاني مي نشينيم

كه جان مي گيرند بر دست هاي مرگ

كه رقصان مي شوند

بر ملكوت زورق هاي خاموش و گياهان خاكستر

عاقبت

با زبانمان به تماشاي حلقه ها مي نشينيم

به تماشاي گل هاي بهاري

بر هذر باش!

بترس!

بترس!

چرا كه انتظار مي كشند تورا

مرداني كه چنگ ها و توفان ها

بر دستانشان به خواب مي روند

چراكه انتظار مي كشد تورا

پسركي گريان در آرزوي ميهماني پل ها

چرا كه انتظار مي كشد تو را

مردي مرده

بي اندام

با كفشي در برش

بايد ببريمشان به ميعادگاه چلپاسه ها

ميعاد گاه مارها

ميعاد گاه دندان خرس ها

ميعاد گاه دست هاي مومين پسرك

جايي كه شترها با موهاي لرزانشان منتظرند

 

هيچكس در آسمان درخواب نيست

هيچكس

هيچكس

هيچكس در خواب نيست

اگر كسي مي بندد چشمانش را لحظه اي

باغي از چشمان باز مي رويانيم

باغي از زخم هاي تلخ كه جان مي سپارند بر آتش

بارها گفته ام

هيچكس در خواب نيست

هيچكس

هيچكس

 

هيچكس در خواب نيست

اگر شب هنگام

بر شقيقه هاي كسي گل هاي سنگ روييدند

درها را باز كنيد تا در نور ماه

ببيند قطره هاي خفته را

ببيند زهرها را

ببيند كالبد ميدان ها را

محمد حسن مصلی نژاد

پلک ها در آسمان، هم را نمی یابند

هیچ کس ، هیچ کس

 هیچ کس را خواب نمی برد

مخلوقات ماه بو می کشند

و اطراف آلونک هاشان می پلکند

 بزمچه های معاصر خواهند آمد

ومردمان بیدار را زخم می زنند

 و چشم در چشم مردی می دوزند

 كه آزرده دل به گوشه خيابان گریخته است

و سوسمار آبی افسانه ای

 زير اعتراض ملایم ستارگان آرام می گیرد

 
پلک ها روی زمین، هم را نمی یابند

 هرگز ، هرگز

در گورستانی دور

سه سال است که جنازه ای ضجه می زند

 از دردی که پالیزگان خشک بر زانوانش می آورد

 و فرزندی كه بامدادان به خاکش سپرده اند ، چنان مویه می کند

 كه خاموش کردن اش جز از گرگان نر نمی آید

 
زندگي رويا نيست

 زنهار! زنهار ! زنهار !

بر پله ها هبوط می کنیم

 تا از خاك مرطوب، گلویی تازه کنیم

 يا با زمزمه كوكب های بی جان

 از کرانه تند برف بالا رویم

 آنجا که فراموشی نیست ، رویا نیست

شهوت مجسم است

بوسه ها در بیشه زاری انبوه از رگه هاي نو

دهان هامان را مي بندد

و آنكه از درد خود عذاب می کشد

 درد بي درماني با اوست

 و آنكه از مرگ مي هراسد

مرگ را بر شانه های خود حمل خواهد کرد

روزي اسب ها در ميخانه ها خواهند زيست

و مورچه هاي خشمگین

 یورش خواهند برد

 به آسمان هاي زرد

كه در چشمان گاوان شیرده مامن می گیرند

و دیگر روز پروانه هاي برخاسته از خاکستر را خواهيم ديد

و حتي قدم زنان در چشم انداز اسفنج هاي باستانی و قايق هاي گنگ

انگشتري خود را خواهيم ديد که می درخشد

 و رزهای بهاری که بر زبانمان می شکفد

 زنهار! زنهار ! زنهار !

مردانی كه هنوز داغ چنگال و رگبار بر پیشانی دارند

 و آن فرزند بی خبر از اختراع پل که می گرید

 يا آن مرد مرده ای كه هيچ نمانده از او

 جز يك سر و لنگه ای كفش

بايد آنها را سینه ديواردر تیررس گذاشت

 آنجا كه سوسمارها و مارها در انتظار ايستاده اند

آنجا كه دندان های خرس انتظار مي كشد

 آنجا كه دست موميايي كودك به انتظار ايستاده است

آنجا که شتری افسرده با موهای لرزان در انتظار است

 

پلک ها در آسمان، هم را نمی یابند

 هیچ کس ، هیچ کس

 هیچ کس را اکنون خواب نمی برد

 کسی اگر پلک بر هم گذارد

 زیر تازیانه اش گیرید ، فرزندان ، زیر تازیانه اش گیرید

 تا دورنمایی از چشم های باز و زخم هاي جگرسوز شعله کشد

 اکنون پلک ها ، هم را در این جهان نمی یابند

 هرگز هرگز

 پیش تر هم گفته ام

 
اکنون کسی به خواب نمی رود

 اما اگر در شب، انبوهی از خزه بر شقيقه داشته باشد

پرده های نمایش را بكشيد تا در نور ماه بنگرد

اين جام های دروغین

 اين شرنگ

و جمجمه تماشاخانه ها را 

+ نوشته شده در 9:16 توسط سهیل آقازاده.
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
چکامه باد-شعری از لورکا به همراه 1 ترجمه

مترجم:سهیل آقازاده

Tree, tree
dry and green.

The girl with the pretty face
is out picking olives.
The wind, playboy of towers,
grabs her around the waist.
Four riders passed by
on Andalusian ponies,
with blue and green jackets
and big, dark capes.
"Come to Cordoba, muchacha."
The girl won't listen to them.
Three young bullfighters passed,
slender in the waist,
with jackets the color of oranges
and swords of ancient silver.
"Come to Sevilla, muchacha."
The girl won't listen to them.
When the afternoon had turned
dark brown, with scattered light,
a young man passed by, wearing
roses and myrtle of the moon.
"Come to Granada, inuchacha."
And the girl won't listen to him.
The girl with the pretty face
keeps on picking olives
with the grey arm of the wind
wrapped around her waist.

Tree, tree
dry and green

سهیل آقازاده

درخت

درخت

سبز و تشنه

 

دخترك زيباروي

زيتون مي چيند

باد فاسق

اندامش را به يغما مي برد

چهار سوار مي گذرند

با مرکب های آندلسی

و تن پوش هاي سبز و آبي

و شنل هاي تيره شان

"بانوي من به كوردوبا بيا"

دخترك نخواهد رفت

سه ورزاباز مي گذرند

باريك اندام

با تنپوش هايي نارنج گون

و شمشيرهايي از نقره ديرين

"بانوي من به سويل بيا"

دخترك نخواهد رفت

هنگامي كه عصر جان مي بازد

در تاريك روشن و نورهاي هرجاييش

جواني می گذرد

تن پوشش از گل سرخ و سبزينه ماه

"بانوي من به غرناطه بيا"

دخترك نخواهد رفت

دخترك زيبا روي

زيتون مي چيند

با دستان خشكيده باد

كه اندامش را به آغوش كشيده اند

 

درخت

درخت

سبز و تشنه

+ نوشته شده در 17:23 توسط سهیل آقازاده.
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
نغمه عشق ناگهاني-شعری از لورکا به اضافه سه ترجمه

مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.محمد حسن مصلی نژاد

Gacela of Unforseen Love

No one understood the perfume
of the dark magnolia of your womb.
Nobody knew that you tormented
a hummingbird of love between your teeth.

A thousand Persian little horses fell asleep
in the plaza with moon of your forehead,
while through four nights I embraced
your waist, enemy of the snow.

Between plaster and jasmins, your glance
was a pale branch of seeds.
I sought in my heart to give you
the ivory letters that say "siempre",

"siempre", "siempre" : garden of my agony,
your body elusive always,
that blood of your veins in my mouth,
your mouth already lightless for my death.

Federico García Lorca

ترجمه ها 

سهیل آقازاده:

هيچكس نفهميد

هيچكس نمي دانست

رايحه لسيك هاي سياه را در برت

كه مرغي از عشق بر دندانت لانه كرده

كه عذابت مي دهد

 

هزار اسب پارسي به خواب فرو مي غلتند

در قصري از ماه تابان پيشانيت

و در شب هاي چارگانه

كمرگاهت را به آغوش مي كشم

خصم برف ها را

 

توده اي از بذرها آرميده بودند

ميان ساروج ها و ياسمن ها

و قلبم در تقلا بود با نامه اي از عاج ها

 

"بانو

بانو

اي باغ رنج هايم

اندامت گريزان است

و خون رگ هايت فوران مي كنند بر دهانم

و لبانت در سوگ پروازم بي فروغند"

فرهاد فرهنگ فر:

هيچ كس تاريكي هاي درخت عطرآگين زهدان تو را باز نشناخت،

هيچ كس ندانست كه چگونه

مرغ مگس خوار را در ميان دندان هاي عشقت رنجانده اي

يكهزار اسب كوچك پارسي را خواب كرده اي،

با آن پيشاني ماهگونت

چهار شب كمرت را در آغوش گرفته ام، در غياب برف و سرما

در ميان ياسمن ها،

بذر نگاهت شاخه داد،

درون قلبم جستم،

نامه هاي نانوشته اي را كه مي گويد "هميشه"

"هميشه" و "هميشه" : باغ زجرهايم،

تن تو هميشه گريز پاست،

خون رگهايت در دهانم،

و دهان تو،

بي فروغ در سوگ مرگ من

محمد حسن مصلی نژاد:

عطر ما گنولیای تیره را کسی در زادگاه تو حس نکرد

ناله مرغ زرین پر را کسی از میان دندان های تو نشنید

 هزار کره اسب پارسی در میدان به خاک افتادند

 با ماه پیشانی تو

 و تمام آن شب های چهارگانه

 اندام سپیدتر از برف تو را در برگرفتم

از میان سپیدی ها و یاسمن ها

 برق نگاه تو جوانه پریده رنگ بذری بود

 در قلبم پی نامه های سپید سلام گشتم

 تا به تو پیش کش کنم

سلام ! سلام !

 اینک این گلشن احتضار من

و آن تن همیشه گریزان تو

 ای آنکه سرخی رگ هایت در کام من

 و دهانت تاریک از برای فنای من

+ نوشته شده در 22:10 توسط سهیل آقازاده.
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
چكامه اولين وسوسه-شعري از لوركا به اضافه سه ترجمه
مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.سعید نجفی برزگر.محمد حسن مصلی نژاد

Ditty of First Desire

In the green morning
I wanted to be a heart.
A heart.

And in the ripe evening
I wanted to be a nightingale.
A nightingale.

(Soul,
turn orange-colored.
Soul,
turn the color of love.)

In the vivid morning
I wanted to be myself.
A heart.

And at the evening's end
I wanted to be my voice.
A nightingale.

Soul,
turn orange-colored.
Soul,
turn the color of love.

Federico García Lorca

ترجمه ها:

سهيل آقازاده

هواي آن به سرم بود

كه قلبي باشم

در صبح سبزگون

و پرنده اي

نغمه خواني

در عصر نابالغ

(روح من

به رنگ پرتقال ها درآ

روح من خرقه عشق بر تن كن)

در صبح عريان

مي خواستم خودم باشم

قلبي

و صدايم

و پرنده اي

در آنسوي شب

روح من

به رنگ پرتقال ها درآ

روح من خرقه عشق بر تن كن

سعيد نجفي برزگر:

بامدادان روز سبز

آرزو داشتم که قلب باشم؛

یک قلب

 


و در شب نورس

آرزو داشتم که بلبل باشم؛

یک بلبل ...


(روح من،

ای روح من!

نارنجی رنگ شو !

روح من

رنگ عشق شو...)


بامدادان روز رنگین

آرزو داشتم که خودم باشم؛

یک قلب ...


و آنجایی که شب تمام می شود

آرزو داشتم که نغمه ی دلم باشم؛

یک بلبل...


روح من،

ای روح من!

نارنجی رنگ شو !

روح من،

رنگ عشق شو...

محمد حسن مصلي نژاد:

بامدادان خرم

در تمنای دل بودم

دل


و در بلوغ عصرگاه

در پی شباهنگ بودم

شباهنگ


آی روح !

بازآر رنگ نارنجی را

آی روح !

باز آر رنگ عشق را


در روشنای سپیده دم

در تمنای خویشتن بودم

دل


و در غروب به خون نشسته

در پی آواز خود بودم

شباهنگ


آی روح !

بازآر رنگ نارنجی را

آی روح !

بازآر رنگ عشق را

+ نوشته شده در 22:25 توسط سهیل آقازاده.