تبليغاتX
كلبه شعر
جمعه سی ام فروردین 1387
نغمه دادخواهی شیرین-شعری از لورکا به اضافه چهار ترجمه
مترجمان به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.سعید نجفی برزگر.محمد حسن مصلی نژاد

Sonnet of the Sweet Complaint

Never let me lose the marvel
of your statue-like eyes, or the accent
the solitary rose of your breath
places on my cheek at night.

I am afraid of being, on this shore,
a branchless trunk, and what I most regret
is having no flower, pulp, or clay
for the worm of my despair.

If you are my hidden treasure,
if you are my cross, my dampened pain,
if I am a dog, and you alone my master,

never let me lose what I have gained,
and adorn the branches of your river
with leaves of my estranged Autumn.

Federico García Lorca

ترجمه ها:

سهیل آقازاده:

بگذار غرقه شگفتی باشم

از چشمان تندیس گونت

از صدای گل سرخ تنها

که جان می گیرد در نفس هایت

و هرشب خانه می سازد بر گونه هایم

 

من همه وحشتم

از بودن بر این دریا کنار

که درختانش بی برگند

من همه افسوسم

که بر دستانم گلی نیست

ساقه ای نیست

خاکی نیست

تا مامن گیرد تنهاییم بر شاخه هایش

 

نگذار گنج هایم از کف روند

که برگ های خزانیم

خانه می کنند بر رود کنارانت

 

چراکه تو گنجینه پنهانی

عصیانی.دردی

و من رام دست های توام

فرهاد فرهنگ فر:

مرا از چشم های گیرای خود نران،

شبانگاهان یگانه غنچه نفس های تو بر گونه ام آرام می گیرد،

از حضور در این ساحل بیمناکم،

تنه ی بی شاخه

حسرت گل، میوه و خاک

برای خوره های درونم،

اگر تو گنج پنهان منی،

اگر در برابر منی،

درد منی،

اگر تو تنها سرور منی،

هیچگاه اجازه باختن هر آنچه حاصل کرده ام را نده،

و شاخه های رودخانه ات را،

با برگ های پاییزی تنهایی هایم آذین کن.

سعید نجفی برزگر:

مگذار از یاد برم معجزه ی چشمان تندیسگون ات را

مگذار فراموش کنم آهنگ صدایت را

مگذار از دست دهم

گل سرخ بی همتای نفسهایت را

که شبانگاهان

می کاری بر گونه هایم..


می ترسم از بودن بر این ساحل

کنار کنده ای بی شاخ

و بیشتر می آزاردم

این که گلی نیست

ساقه ای نیست

و هیچ خاکی نیست

برای کرمهای نومیدی ام ...


اگر تویی آن گنج نهانم،

اگر تویی صلیبم، اگر تویی درد خاموشم،

اگر سگ ام و اگر تو به تنهایی سرورم،


مگذار از دست دهم آنچه را که به دست آورده ام

و هیچ مگذار

که شاخه های رود تو را

بیارایم با برگهای نومید پاییزی ام ...

محمد حسن مصلی نژاد:

نگذار حیرتم از چشمان تندیس گون تو را پنهان کنم

شب که می شود

بگذار شراب بی همتای بازدم ات بر گونه ام بگذرد

 
می ترسم درخت بی باری باشم

بر این کرانه

 افسوس که خاک و غنچه و میوه ای ندارم

 تا حتی کرم نومیدی ام فربه شود


اگر گنج پنهان من باشی

 اگر صلیب من باشی

 و درد فرونشسته من

 و من ، اگر سگ وار

تو را چون یگانه حکمران خود بزرگ دارم


نگذار آنچه را در چنگ آورده ام ، از کف دهم

تا آذین کنم شاخه های رود تو را

 با برگ های تارانده پاییزی ام

+ نوشته شده در 22:54 توسط سهیل آقازاده.
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
نغمه کوچک وینی-شعری از لورکا به اضافه چهار ترجمه
مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.سعید نجفی برزگر.محمد حسن مصلی نژاد

Little Viennese Waltz

In Vienna there are ten little girls,
a shoulder for death to cry on,
and a forest of dried pigeons.
There is a fragment of tomorrow
in the museum of winter frost.
There is a thousand-windowed dance hall.

Ay, ay, ay, ay!
Take this close-mouthed waltz.

Little waltz, little waltz, little waltz,
of itself of death, and of brandy
that dips its tail in the sea.

I love you, I love you, I love you,
with the armchair and the book of death,
down the melancholy hallway,
in the iris's darkened garret,

Ay, ay, ay, ay!
Take this broken-waisted waltz.

In Vienna there are four mirrors
in which your mouth and the ehcoes play.
There is a death for piano
that paints little boys blue.
There are beggars on the roof.
There are fresh garlands of tears.

Ay, ay, ay, ay!
Take this waltz that dies in my arms.

Because I love you, I love you, my love,
in the attic where the children play,
dreaming ancient lights of Hungary
through the noise, the balmy afternoon,
seeing sheep and irises of snow
through the dark silence of your forehead

Ay, ay, ay, ay!
Take this " I will always love you" waltz

In Vienna I will dance with you
in a costume with
a river's head.
See how the hyacinths line my banks!
I will leave my mouth between your legs,
my soul in a photographs and lilies,
and in the dark wake of your footsteps,
my love, my love, I will have to leave
violin and grave, the waltzing ribbons

Federico García Lorca

ترجمه ها: 

سهیل آقازاده:

دختراني دهگانه در وين خانه دارند

شانه اي از براي مويه هاي مرگ

و جنگلي از كبوتران تشنه

تكه اي از فردا مبحوس است

در نگارخانه ي جنگل هاي يخين

و تالاري با هزار پنجره براي رقص

 

آي،آي،آي،آي!

اين نغمه گنگ را دربرگيريد

چكامه كوچك مرگ

چكامه كوچك شراب

چكامه اي كه غسل مي دهد دنباله اش را در آب درياها

 

دوستت مي دارم با مبل ها و كتاب هاي مرگ

دوستت مي دارم در تالارهاي سودا زده

در اتاقك زنبق هاي مست

 

آي،آي،آي،آي!

اين نغمه ناتوان را در بر گيريد

 

آيينه هايي چهارگانه در وين خانه دارند

كه لبان و پژواك هايت در آن مي رقصند

و مرگي از سازها

كه نگارين مي كنند تنهايي پسرك ها را

و گداهايي كه مي خزند بر سقف

و اشعاري تازه از اشك ها

 

آي،آي،آي،آي!

اين نغمه را در برگيريد كه جان مي سپارد بر بازوانم

 

چرا كه دوستت دارم در اتاق كوچك بچه ها

در خواب نورهايي كهن از قلب مغرب

در هياهو،در عصري معطر

در روياي گوسفندان و زنبق هاي برفين

دوستت مي دارم در خاموشي پيشانيت

 

آي،آي،آي،آي!

اين نغمه جاودان عشقم را دربرگير

 

 در وين با تو به رقص در خواهم آمد

در جامه هايي محلي از آنسوي رود ها

ببين چگونه سنبل ها كناره هايم را نشان دار مي كنند

و لبانم را بر پاهايت جا خواهم گذاشت

و روحم را در تصويرها و نيلوفرها

و در هشياري تيره رد پايت

عشق من!

عشق من!بايد بروم

بي هيچ نغمه اي،بي هيچ سازي

بي هيچ قبري

 

فرهاد فرهنگ فر:

ده دختر كوچك ويني،
شانه اي براي سوگواري،
و جنگلي از كبوترهاي تشنه.
فردايي متلاشي در انتظار،
در موزه زمستان يخ زده.
سالن رقصي با هزاران پنجره.

آي، آي، آي، آي
اين نواي گوش آشنا را بشنو.

آواي كوچك، آواي كوچك، آواي كوچك
مرگي كه در بر مي گيردش، و جامي كه در اقيانوس جاي مي گيرد.
عاشقت هستم، عاشق عشقت ،
با همان صندلي دسته دار و كتاب مرگ،
در سراشيبي دالان هاي جنون،
در چشم اتاق تاريك زير شيرواني،

آي، آي، آي، آي
این آواي كمرشكسته را بشنو.
ژدر وين چهار آينه هست
در هر يك پژواك نوايي جاري است.
مرگي براي نواي پيانو
كه پسران كوچك را افسرده تصوير مي كند.
گداهاي روي بام.
حلقه هاي سوزان اشك.

آي، آي، آي، آي
بشنو اين نوايي كه در دستانم مي ميرند را.
چونكه عاشقت هستم، عاشق عشقت، عشق من،
در آن اتاق زير شيرواني كه كودكان بازي مي كنند،
روياي ديرين نورهاي مجار،
در لابلاي زمزمه ها ويا در بعداز ظهري آرام،
تماشاي گوسفندان، و شلاق برف بر پيشاني ات،
در تاريكي پر سكوت شب

آي، آي، آي، آي
اين را بشنو "هميشه دوستت خواهم داشت"
در وين با تو خواهم رقصيد
با جامه اي همچون رود.
ببين كه چگونه سنبل ها در ساحلم صف بسته اند!
دهانم را در بين پاهايت جا مي گذارم،
روحم در عكسي به همراه گل هاي سوسن،
و رد پاي تو در تاريكي،
عشق من، عشق من، ناگزير به ترك ساز و مرگم،
روبان هاي خوش نوا.

 سعید نجفی برزگر:     

در وین
ده دخترک اند،
و شانه ای تا مرگ بگرید بر آن،
و جنگلی پر از کبوتران ِ مرده،
تکه ای از فردا
که نقش گرفته بر موزه ی ِ شبنم های ِ زمستانی.
اینجا سرسرایی هزارپنجره است ...

لای لای لا لای !
برقص این والس ِ سکوت را ...

والسی کوچک، والسی کوچک، والسی کوچک
از خود ِ مرگ، و از کنیاکی
که غسل می دهد خود را در دریا ...

دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم،
با مبلی و کتابی از جنس ِ مرگ
در انتهای ِ راهروی ِ سودا،
زیر ِ شیروانی ِ تاریک ِ زنبق..

لای لای لا لای !
برقص این والس ِ کمرشکسته را!

در وین چهار آینه است ..
که در آن دهان و پژواک ها بازی می کنند ...
مرگی هست پیانو را
که پسرکان را رنگ غم می زند...
آنجا گدایانی هستند روی بام
و گلچین هایی همیشه تازه از اشک ها ...

لای لای لا لای !
برقص این والسی را که جان می دهد در بازوانم..

چرا که دوستت دارم ، دوستت دارم، دوستت دارم،
در اطاق زیر شیروانی،
جایی که کودکان می پلکند،
رویای درخشش کهن مجارستان را می بینند،
در گذر از صداها،
در بعد از ظهری خوشبو
گوسفندان را تماشا می کنند و
رنگین کمان برف را
در سکوت تاریک پیشانی تو...

لای لای لا لای!
برقص این والس ِ "همیشه دوستت خواهم داشت" را

در وین با تو خواهم رقصید
در لباس ِ سرآغاز ِ رود.
ببین چگونه سنبل ها خط می کشند بر سراشیبی هایم !
دهانم را میان پاهایت خواهم نهاد
و روحم را در عکس ها و سوسن ها
و در بیداری ِ تاریک، از گام های ِ تو..
عشق ِ من، عشق ِ من ، عشق ِ من،
باید بروم
همچون ویولون و گور،
و روبان هایی که والس می رقصند..

محمد حسن مصلی نژاد:

ده دخترک وینی
شانه ای از برای مرگ و شیون
و یک جنگل از کبوتران بی آب

در موزه ای از شبنم یخ زده زمستان
تکه ای از فرداست
و تالار رقصی است با هزاران پنجره

آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص خاموش را

رقص کودکانه ، رقص کودکانه ، رقص کودکانه
از خود ، از مرگ و از شراب
که غسل می دهد دامن خود را در دریا

دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم
با صندلی راحتی و دفتر مرگ
زیر دالان مالیخولیایی
در اتاق بی نور زیرشیروانی

آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص میان شکسته را

در وین چهار آینه است
که در آن دهان تو و گونه ها بازی می کنند
مرگ تقدیر پیانو است
که پسران کوچک را نیلی رنگ می کند
گدایان بر سقف نشسته اند
تاج گل های تازه ای از اشک ، اینجاست


آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص را
که جان می سپارد در آغوش من

چون که می خواهمت ، می خواهمت ، عشق من
در اتاق زیرشیروانی که کودکان بازی می کنند
در رویای نورهای قدیمی مجارستان
از میان همهمه ، در عصری دلنشین
و گوسفندانی می بینم
و سوسن هایی از برف
از میان سکوت تاریک پیشانی ات


آه ، آه ، آه ، آه
برگزین رقص " تا ابد می خواهم ات " را

در وین پای می کوبم با تو
در لباس محلی
با دهانه رود
بنگر یاقوت چه طور خط می اندازد بر ساحلم
سر بر زانویت خواهم گذاشت
روح من در عکس ها و زنبق ها
و در شب زنده داری تاریک گام های تو
عشق من ، عشق من
ناگزیر رها خواهم کرد ویولن و قبر را
با نوارهای رقصنده

+ نوشته شده در 9:56 توسط سهیل آقازاده.
جمعه شانزدهم فروردین 1387
شبی در ایسلا نگرا-شعری از نرودا به اضافه 4 ترجمه
مترجمان به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده-فرهاد فرهنگ فر-سعید برزگر-محمدحسن مصلی نژاد

The Night in Isla Negra

Ancient night and the unruly salt
beat at the walls of my house.
The shadow is all one, the sky
throbs now along with the ocean,
and sky and shadow erupt
in the crash of their vast conflict.
All night long they struggle;
nobody knows the name
of the harsh light that keeps slowly opening
like a languid fruit.
So on the coast comes to light,
out of seething shadow, the harsh dawn,
gnawed at by the moving salt,
swept clean by the mass of night,
bloodstained in its sea-washed crater.

Pablo Neruda

ترجمه ها: 

سهیل آقازاده

در شب کهن

 هجوم می برند بر خانه ام

نمک هایی سرکش

سینه به سینه دریا

آسمان به رقص در می آید

و سایه جوانه میزند در تقلایشان

تقلای شبانه ی شان

هیچکس نمی داند نام آن شعاع سرکش نور را

که جان می گیرد چون میوه ای منگ

به دور از سایه های سرکش

دریاکنار جامه ای از نور به بر می کند

و صبحی بی آرام

زخمی از نمک ها

و تطهیر شده در نیایش شب

به خون می نشیند

بر دهانه ی آتش فشان

فرهادفرهنگ فر

شب دیرین و سرکش،

بر دیوارهای خانه ام می کوبد،

سایه ای یگانه.

آسمان با نبض اقیانوس می تپد،

و با سایه در امتداد شب می ستیزد،

هیچ کس نام آن نور نافذی که مانند یک میوه

بر شاخسار پدیدار می شود را نمی داند.

نور به ساحل می رسد، بدون خروش،

و شفقی تند و خون نشان،

انبوه شب را بر گودال های دریایی حاکم می سازد.

سعید نجفی برزگر

شبی باستانی و

نمکهای سرکش

که جان می گیرند بر دیوارهای خانه ام..

سایه ها یگانه اند.

و آسمان و اقیانوس می تپند با هم

در بانگ سهمگین تضاد ..

تمام شب را می جنگند

و هیچ کس نمی داند

نام نور زننده ای را

که فراخ می شود

همانند میوه ای سست اندام ..

ساحل نورانی می شود ..

جدا از سایه های خروشان و

سپیده ی خشن..

که نمک های روان به دندانش کنده اند

و به حجم شب پاک گشته

و خون آلوده شده است

در دهانه هایی آتشفشانی

که شسته شده اند به دست دریا ...

محمدحسن مصلی نژاد

ظلمت پیر

و خاک سرکش شوره زار

دیوارهای خانه ام را می کوبند

اینک اندوه ، جهان را تسخیر کرده است

نبض آسمان با اقیانوس می تپد

و آسمان و اندوه

در غرش این ستیز بیکران می ترکند

شب را یکسره در پیکارند

آسمان و اندوه

و کسی را خبری نیست

از نام آن نور زننده

که چون میوه ای وارفته

آرام و دنباله دار

تن می گسترد بر کرانه

رو به سوی نور

بی حضور اندوه آشفته

بی ظهور فجر گزافه

فرسوده با نمک های روان

روبیده با توده ای از شب

خونین در حفره ای که دریا بر آن گذشته است

+ نوشته شده در 19:1 توسط سهیل آقازاده.