
Lying in me
Lying in me, as though it were a white
Stone in the depths of a well, is one
Memory that I cannot, will not, fight:
It is happiness, and it is pain.
Anyone looking straight into my eyes
Could not help seeing it, and could not fail
To become thoughtful, more sad and quiet
Than if he were listening to some tragic tale.
I know the gods changed people into things,
Leaving their consciousness alive and free.
To keep alive the wonder of suffering,
You have been metamorphosed into me.
Anna Akhmatova
ترجمه ها:
بر من آشيان مي گيري
چون سنگ هاي سپيدي كه
مامن مي گيرند
در قلب رودها
چون يادي كه سنگيني مي كند بر شانه هايم
چون يادي كه در آغوش مي فشارمش
كه درد است
كه لبخند است
كه ريشه دوانده است درعمق چشمانم
كه باز مي گويد دردهاي خفته
در افسانه هاي كهن را
ايمان دارم به خداياني
كه هشيارند
كه آزادند
كه بيدارنگه مي دارند
حيرت درد كشيدن را
كه آشيان مي دهند تو را بر پيكرم
دروغی به من،
انگار که دروغی مصلحتی،
همچون پرتاب سنگی به اعماق چاه،
خاطره ای که نخواهم جنگید با آن،
شادی و درد،
کسی به چشمانم خیره مانده است،
نمی تواند نبیند و به فکر فرو نرود،
غمگین تر و ساکت تر از وقتی که،
به روایتی مصیبت بار گوش فرا می دهد.
می دانم که خدایان مردم را،
به صورت های گوناگون مبدل نموده اند،
با روحی خودآگاه، زنده و رها،
برای زنده نگهداشتن شگفتی زجر،
و تو که به من مبدل شده ای.
در من آرمیده است
- چون سنگی سپید در ژرفنای چاه -
خاطره ای که نخواهم و
نتوانم با آن ستیزید،
همچون شادمانی و درد...
هر که چشمانم را می کاود
از دیدنش باز نخواهد ایستاد
و نتواند گریخت
از اندیشه و غم و سکوت،
چنان که گوش فرا می دهد
به داستانی اندوهبار...
می دانم که خدایان
چیز هایی ساخته اند از مردم
و هشیاری شان را
آزاد و رها
فروهشته اند،
تا در شگفتی درد بزیند،
آنگونه که تو در درون من
دگرگونه شدی...
مرگ برای من سنگی است سپید در دل چاه
شهرتی است که آویختن با آن کار من نیست
و زین پس نیز نخواهد بود
هم پاداش است و هم کیفر
هر نگاه افراخته ای با چشم هایم گره خورد ،
بی شک برق آن شهرت را نگریست
و پذیرفت که اینک اندیشناک و محزون و فرونشسته تر است ،
از آن گاه که تنها شرحی جانسوز می شنید
می دانم که خدایان مردمان را با چیزهایی تاخت زدند
تا رخصتی باشد بر آسودگی و آزادگی ضمیر
تو نیز در من تحویل یافته ای
تا شگفتی عذاب ماندگار شود
Evening Harmony
The hour has come at last when, trembling to and fro,
Each flower is a censer sifting its perfume;
The scent and sounds all swirl in evening’s gentle fume;
A melancholy waltz, a languid vertigo!
Each flower is a censer sifting its perfume;
A violin’s vibrato wounds the heart of woe;
A melancholy waltz, a languid vertigo!
The sky, a lofty altar, lovely in the gloom,
A violin’s vibrato wounds the heart of woe,
A tender heart detests the black of nullity,
The sky, a lofty altar, lovely in the gloom;
The sun is drowning in the evening’s blood-red glow.
A tender heart detests the black of nullity,
And lovingly preserves each trace of long ago!
The sun is drowning in the evening’s blood-red glow …
Your memory shines through me like an ostensory!
Charles Baudelaire
اينك زمان لرزيدن است
عطرها به خواب مي روند
در بستر مجمرگون گل ها
رنگ ها به رقص در مي آيند
در آغوش رام عطرهاي شبانه
و نغمه اي سودازده
و رخوتي سست!
عطرها به خواب مي روند
در بستر مجمرگون گل ها
اندام لرزان موسيقي زخم مي زند حسرت را
نغمه اي سودازده
رخوتي سست
آسمان با محراب بلندش فرو مي غلتد در سايه ها
اندام لرزان موسيقي زخم مي زند حسرت را
و قلبي نيك خواه غرقه خشم مي شود
از سياهي هاي نيستي
آسمان با محراب بلندش فرو مي غلتد در سايه ها
و خورشيد به خون مي نشيند درعصر سرخ گون
قلبي نيك خواه غرقه خشم مي شود
از سياهي هاي نيستي
و مصلوب مي كند ترانه هاي گذشته را
خورشيد به خون مي نشيند در عصر سرخ گون
و خاطره ات جان مي گيرد بر اندامم
چون ظرفي مقدس از براي نيايش
هنگامه گیجی و تلو خوردن،
هر گل مجمری عطرافشان،
پیچش رایحه ها و نغمه های گوش نواز،
بوی دلنشین غروب،
رقصی پر توهم، هم آغوش سرگیجه ای سست،
هر گل مجمری عطرافشان،
نم نوای سازی که زخم می زند بر قلب سنگین اندوه،
رقصی پر توهم، هم آغوش سرگیجه ای سست،
آسمان، جایگاهی رفیع، دوست داشتنی در، گاه دلتنگی ها،
نم نوای سازی که زخم می زند بر قلب سنگین اندوه،
و دلی نرم که می شورد، علیه سیاهی های پوچ،
آسمان، جایگاهی رفیع، دوست داشتنی در، گاه دلتنگی ها،
نشست خورشید بر غرقاب تابش خونین غروب،
دلی نرم که می شورد، علیه سیاهی های پوچ،
و عاشقانه حفظ می کند، هر رد پایی از گذشته های دور!
نشست خورشید بر غرقاب تابش خونین غروب...
یاد تو می درخشد در وجودم همچون عشایی ربانی!
آخر فرارسید آن ساعت
که می لرزید در شک ِ رسیدن و نرسیدن
هر گلی چون عودی ست
که می فشاند رایحه اش را ؛
عطرها و آواها
فرو می روند در گرداب ِ بخار ِ عصرگاهی
والسی غمگین...
سرگیجه ای سست ... !
هر گلی چون عودی ست
که می فشاند رایحه اش را
ترانه ی ِ ویولن زخم می زند
دل ِ پریشانی ها را
والسی غمگین
آسمان، مهرابی بلندپایه، دوست داشتنی تر در تاریکی ها،
ترانه ی ِ ویولنی
زخم می زند دل ِ پریشانی ها را
نازک دلی بیزار است از سیاهی ِ پوچی ها
آسمان،
مهرابی بلندپایه،
دوست داشتنی تر در تاریکی ها،
خورشید
غرق می شود در خونابه ی ِ غروب
نازک دلی بیزار است از سیاهی ِ پوچی ها
و نگاه می دارد ردپای ِ گذشته های ِ دور را
خورشید غرق می شود
در خونابه ی ِ غروب
و خاطره ات در عبور از من
می درخشد
همچون زرینه ظرفی مقدس...
زمان، زمان نواختن
شکوفه ، مجمر عطر افشان
عطر و الحان در هرم عصرگاهی ، چرخان
رقص ها محزون ، سرگیجه ها بی جان
شکوفه ، مجمر عطر افشان
ناله ویولن، زخمی بر قلب اندوه
رقص ها محزون ، سرگیجه ها بی جان
آسمان با قربانگاه عظیم ، شبانگاه با محبوب
ناله ویولن، زخمی بر قلب اندوه
قلب های شکسته ، گریخته از تیرگی عدم
آسمان با قربانگاه عظیم ، شبانگاه با محبوب
خورشید غرقه در تابش خون رنگ غروب
قلب های شکسته ، گریخته از تیرگی عدم
عاشقانه در تعقیب خاطرات دور
خورشید ، غرقه در تابش خون رنگ غروب
خاطره ات تابیده بر من، انگار ظرف زرین نان
مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.سعید نجفی برزگر.محمد حسن مصلی نژاد
Klage
Dreamless sleep - the dusky Eagles
nightlong rush about my head,
man's golden image drowned
in timeless icy tides. On jagged reefs
his purpling body. Dark
echoes sound above the seas.
Stormy sadness' sister, see
our lonely skiff sunk down
by starry skies:
the silent face of night.
Translated by Jurek Kirakowski
Georg Trakl
ترجمه ها:
تمام شب هجوم مي برند بر سرم
خواب هايي بي رويا
عقاب هايي مبهم
روياهاي زرگونش
جان مي سپارند
بر آبراه هاي يخ زده
بر رودهاي بي زمان
بر بلندي هاي ناهمگون
غرقه تاريكي ها
پيكر بيجانش
به طنين در مي آيد بر فراز آب ها
دريا
خواهر پر هياهاي حزن ها
به خون مي نشاند زورق تنهايمان را
با بوسه هاي پر ستاره اش
با تمثال خاموشي از شب ها
خواب بی رویا،
برگرداگرد سرم،
هجوم بی امان عقاب های تیره ی شب،
و مردی با رویایی طلایی،
غرق شده
در جزر و مد های یخ زده و بی انتها،
پیکر ارغوانیش،
بر دندانه های برنده تپه ای دریایی،
پژواکی خاموش بر فراز اقیانوس.
ای خواهر پژمردگی های طوفانی،
ببین که چگونه غرق می شود،
زورق کوچک تنهاییم،
در ژرفای بیکران آسمان های پر ستاره:
چهره سوت و کور شب.
خوابی بی رویا – عقاب هايی تاریک،
پریشانی شبانه در سر،
که مجسمه ی طلایی انسان
در جزر و مدهای یخ زده ی همیشه
غرق شد...
بر سنگلاخ های ناهموار
جسد کبودش و
طنین هایی بر فراز آب ها..
خواهر غم های طوفانی !
ببین
که زورق تنهای ما
به دست آسمان پر ستاره
غرق شد:
چهره ی مسکوت شب...
خواب بدون خواب دیدین
بازهای سیاه ، شب را یکسره بر من می تازند
تصویر دلکش مرد در امواج سرد و بی پایان غرق می شود
بر دوش امواج
روی رگه های بریده بریده جسم ارغوانی او
طنین های تاریکی ، آواز در می دهند
که ای دختر توفناک اندوه
بنگر قایق واهشته ما را
که در آسمان های پرستاره غرق شد
و این است چهره خاموش شب