تبليغاتX
كلبه شعر
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
مغاک-شعری از گئورگ تراکل به اضافه چهار ترجمه

مترجمان به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.سعید نجفی برزگر.محمدحسن مصلی نژاد

De Profundis

There is a stubble field on which a black rain falls.
There is a tree which, brown, stands lonely here.
There is a hissing wind which haunts deserted huts---
How sad this evening.

Past the village pond
The gentle orphan still gathers scanty ears of corn.
Golden and round her eyes are gazing in the dusk
And her lap awaits the heavenly bridegroom.

Returning home
Shepherds found the sweet body
Decayed in the bramble bush.

A shade I am remote from sombre hamlets.
The silence of God
I drank from the woodland well.

On my forehead cold metal forms.
Spiders look for my heart.
There is a light that fails in my mouth.

At night I found myself upon a heath,
Thick with garbage and the dust of stars.
In the hazel copse
Crystal angels have sounded once more.


Translated by Jurek Kirakowski

Anonymous submission
.

Georg Trakl

ترجمه ها:

سهیل آقازاده: 

در اين عصر محزون

كاهبن ها را غسل مي دهد باراني سياه

و باد هايي كه خانه مي گيرند بر كومه اش

بر درخت تنهايش

بر درخت خزان زده اش

 

آنسوي بركه

يتيمك معصوم

گرد مي آورد گندم هاي اندك را

و محو مي شود با چشمهاي به فراخي گشاده اش

در گرگ و ميش

و آغوشش كه سوزان است

در عطش مردي از آسمان ها

 

و اندامي شيرين

و اندامي كه مي گندد

در انبوه خاربن ها

مامن مي گيرد

بر راه خانه شبانان

 

سايه اي

دورم مي دارد از دهكده محزون

از سكوت ملكوت

و من سيراب مي شوم

از نهرهاي جنگلي

 

بر پيشانيم خانه مي گيرد فلزي سرد

و عنكبوتهايي در گذرند از براي قلبم

و نوري كه بوسه مي دهد لبانم را

 

در شب هبوط مي كنم بر خارزاري

كه غرقه غبار ستارگان است

و بر شقايق هاي گندم گون

به طنين در مي آيند فرشتگان از براي باري ديگر

فرهاد فرهنگ فر:

باران تیره بر مزرعه ای پر از کاهبن،

درختی به رنگ قهوه ای، ایستاده تنها،

وخش خش باد سرگردان در میان آلونک های متروک،

چه غم انگیز است این غروب.


در فراسوی برکه،

دخترکی یتیم، نرم نرمک،

برمی چیند خوشه های ناچیز ذرت را.

چشمان درشت و طلاییش خیره در اعماق غروب،

و دامنش در انتظار دامادی آسمانی.


در بازگشت به خانه،

چوپانان بدنی پوسیده را،

در لابلای بوته های تمشک یافتند.


سایه ای که مرا از دهکده های غمناک

دور می کند.

سکوت خدا و چاهی در بیشه زار،

از برای نوشیدن.


بر پیشانیم

نقش آهن سرد،

عنکبوت ها در کمین قلبم،

و نوری که در دهانم محو می شود.


شبانگاهان خود را بر زمین بایر تیغستان یافتم.

زمینی پوشیده از خاکروبه های ستارگان،

و فرشتگانی بلورین که بار دیگر،

در بیشه زار تیره آواز سر دادند.

سعید نجفی برزگر:

زمینی هست

نا تراشیده

که بارانی سیاه می بارد بر آن

و درختی،

که قهوه ای و سوخته

ایستاده اینجا

و بادی که هس هس کنان

با کلبه های متروک

در می آمیزد..

 

فراسوی تالاب ِ دهکده،

یتیم دخترکی مهربان

هنوز

دسته های کوچک ذرت را می چیند؛

چشمان طلایی و گرد اش

خیره به غروب

و آغوش اش

چشم به راه ِ داماد آسمانی..

 

در راه خانه

چوپانان بدنی دلفریب یافتند

که پوسیده بود میان بوته ی تمشک

 

سایه ای پیداست

و من

دورم از دهکده ی تاریک

سکوت خداوند...

نوشیده ام من از چاهی جنگلی..

 

روی پیشانی ام تکه فلزی سرد شکل می گیرد

عنکبوت ها پی ِ دل ِ من اند

نوری در دهان من می میرد...

 

شب

یافتم خود را بر فراز خارزاری،

پر از زباله و گرد ستارگان..

و در بوته ی فندق

صدای فرشته های شیشه ای

بار دیگر

رسیده است به گوشم..

محمد حسن مصلی نژاد:

باران سیاه بر تن کشتزار تازیانه می زند

تک درختی سوخته پایداری می کند

 هوهوی باد در کلبه های متروک می پیچد

و غروب چه غمگین است

 

آن سوی تالاب در خلوت دهکده

 یتیمی پاکزاد خوشه ی لاغر ذرت می چیند

 چشمان گرد و طلایی اش خیره در گرگ و میش

و دامان او در انتظار دامادی از آسمان

گاه بازگشت به منزلگاه

 کالبدی شیرین در چشمان چوپان ها نشست

پوسیده در بوته های تمشک جنگلی

من شبحی هستم

 دور از دهکده های تاریک

 در سکوتی ملکوتی

 سیراب از چشمه سار جنگل

بر پیشانی ام آبگینه ای سرد جان می گیرد

تارتنان در جست و جوی قلب من اند

 و نور در دهانم بی رمق می شود

شبانگاه ، خود را بر فراز خارستان یافتم

 فربه شده با غبار ستارگان

 در شقایق های قهوه ای و خونین

 فرشتگان بلور ، دیگر بار فرود آمده اند

+ نوشته شده در 18:44 توسط سهیل آقازاده.
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
زمزمه ای به ساحت عصر-شعری از گئورگ تراکل به اضافه 3 ترجمه

Whispered Into Afternoon

Sun of autumn, thin and shy
And fruit drops off the trees,
Blue silence fills the peace
Of a tardy afternoon’s sky.

Death knells forged of metal,
And a white beast hits the mire.
Brown lasses uncouth choir
Dies in leaves’ drifting prattle.

Brow of God dreams of hues,
Senses madness’ gentle wings.
Round the hill wield in rings
Black decay and shaded views.

Rest and wine in sunset’s gleam,
Sad guitars drizzle into night,
And to the mellow lamp inside
You turn in as in a dream.

Georg Trakl

ترجمه ها:

 سهیل آقازاده

خورشيد پاييزي

نحيف و كم رو

با ميوه هايي

كه فرو مي غلتند از شاخساران

سكوتي كه مامن مي گيرد

بر پيكر رام آسمان عصرگون

 

مرگ ناقوس هاي عزا را

به نوا در مي آرد

دختركان گندمگون

با سرودهاي مهيبشان

جان مي سپارند

بر بستري از برگ هاي آوازه خوان

 

چهره ملكوت محو رنگ هاست

و هشياري مست مي شود

از رقص بال هاي نجيب

و پشته هايي كه غرقه حلقه هايند

غرقه سايه روشن ها

غرقه زوال سياه

 

آرام گير ومست باش

در كورسوي غروب

گيتارهاي محزون

به طنين در مي آيند

در بستري از شب

و تو غرقه روياها

جان مي گيري

در نورهاي پريده رنگ

نورهاي مبحوس

فرهاد فرهنگ فر

آفتاب نحيف و خجول پاييز

و ميوه هايي كه فرو مي ريزند،

سكوتي آبي رنگ، پر مي كند

آسمان آرام

بعد از ظهري كشدار را

بر مي جهد

صداي ناقوس مرگ از آهن سرد

و اسبي سپيد در باتلاق تقلا

دختران سيه بخت، خنياگران بي ظرافت،

و برگ هايي كه در سرگرداني مي پوسند،


خدا خواب مي بيند،

پرده هاي رنگي ،

بال هاي دلنشين ديوانگي را

قوس تپه ها چون حلقه هايي در دست،

سياهي

و چشم انداز هاي پرسايه،


لميدن و شراب در پرتو غروب،

نم نواي گيتاري غمگين

در امتداد شب،

چراغي گرم و شاد در ميان،

و جشن حضور تو در رويا.

با سپاس ویژه از دوست گرانقدرم عباس مرتضایی برای ویرایش این ترجمه

سعید نجفی برزگر

خورشید ِ پاییزی، نازک اندام و کمرو،

و میوه هایی

که از درختان می چکند،

سکوتی آبی پر می کند

آرامش ِ آسمان ِ بی رمق ِ بعد از ظهر را..

 

ناقوس های ِ فلزی ِ مرگ،

و دیوی سپید که می آشوبد منجلاب را.

هم آوازی ِ ناهنجار ِ دختران ِ موخرمایی،

می میرد در پر گویی ِ بی اراده ی ِ برگها...

 

سیمای ِ خداوند، رویای ِ رنگ را می بیند،

و احساس می کند

بالهای ِ نرم ِ جنون را..

تباهی هایی سیاه رنگ و چشم اندازهایی تیره

در حلقه هایی،

گرداگرد ِ تپه می چرخند.

 

آسودگی و شراب،

در سوسوی ِ غروب ِ خورشید،

گیتارهای ِ غمبار، نم نم زنان در شب،

و با چراغ ِ ملایمی در اندرون

همچون رویا

به خواب می روی ...

 

+ نوشته شده در 21:14 توسط سهیل آقازاده.
شنبه سیزدهم بهمن 1386
مست شو!-شعری از بودلر به اضافه 4 ترجمه

مترجمان به ترتيب حروف الفبا:سهيل آقازاده،فرهاد فرهنگ فر،سعيد نجفي برزگر،محمد حسن مصلي نژاد

Get Drunk

Always be drunk.
That's it!
The great imperative!
In order not to feel
Time's horrid fardel
bruise your shoulders,
grinding you into the earth,
Get drunk and stay that way.
On what?
On wine, poetry, virtue, whatever.
But get drunk.
And if you sometimes happen to wake up
on the porches of a palace,
in the green grass of a ditch,
in the dismal loneliness of your own room,
your drunkenness gone or disappearing,
ask the wind,
the wave,
the star,
the bird,
the clock,
ask everything that flees,
everything that groans
or rolls
or sings,
everything that speaks,
ask what time it is;
and the wind,
the wave,
the star,
the bird,
the clock
will answer you:
"Time to get drunk!
Don't be martyred slaves of Time,
Get drunk!
Stay drunk!
On wine, virtue, poetry, whatever!"

Charles Baudelair

ترجمه ها: 

سهيل آقازده:

مست شو

راه اين است!

مسيري ناگذير

تا بار سهمگين زمان را

بر دوش نكشي

تا گرده هايت را بر خاك نياورد

تا بر خاك نلغزاندت

مست شو

مست باش

از شراب

ازشعر

ازتقوا

تنها مست باش

و اگر به ناگاه ديگر مست نبودي

بر ايواني از كاخ ها

بر علف هاي سبز آب راهي

در تنهايي گنگ اتاقت

اگر ديگر مست نبودي

از باد بخواه

زمان را

از موج

از ستاره

از پرنده

از زمان

از هرچه پرواز مي كند

هرچه مي گريزد

هرچه مي غلتد

هرچه مي خواند

هرچه مي گويد

خواهند گفتت كه زمان مستيست

در بند هاي زمان نباش

مست شو

مست باش

ازشراب

ازشعر

ازتقوا

تنها مست باش

فرهاد فرهنگ فر:

هماره مست باش،

همان دستور بی چون و چرا،

بدینسان کوله بار دهشتناک زمان را

برگرده هایت نمی یابی،

همان عفریتی که به شانه هایت زخم می زند،

و جسم ناتوانت را به زیر خاک سرد می کشاند،

پس بنوش و همانگونه سپری کن.

می گویی با چه؟

با شراب و شعر و هنر

فقط مست باش و هر چه خواهی کن،

هر آنچه که دوستش می داری.

و اگر ناگاه و گاه به گاه چشم گشودی

چه بر ایوان های یک قصر،

چه بر سبزه زار لب جوی،

و چه در اتاق غمگین تنهایی هایت،

بدان که هشیاری در کمین توست،

پس بپرس از باد،

از موج،

از ستاره،

از پرنده،

از ساعت،

بپرس از هر آنچه که می گریزد و محو می شود،

از هر آنچه که می نالد،

می غرد،

و یا که آواز می خواند،

از هر آنچه که حرف می زند،

بپرس که وقت چیست،

و باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت،

یکصدا پاسخ می گویند:

وقت نوشیدن است!

ای مردم،

بردگان رنج کشیده زمان نباشید،

بنوشید و همانگونه بگذرانید!

با شراب و شعر و هنر ...

سعيد نجفي برزگر:

همواره مست باش

این است

آن فرمان بزرگ !

تا از یاد بری

کوله بار ِ سهمگین ِ زمان را

که شانه هایت را تباه می کند

و تو را آسیاب...

مست شو و مست مان !

از چه؟

از می، از شعر، از پرهیزکاری، هر چه..

لیک مست شو..

که اگر گاهی

در ایوان قصری،

روی چمن های یک نهر،

در دلتنگی ملالت بار خانه ات،

بیدار شوی،

و مستی ات رفته باشد بر باد،

از باد بپرسی،

از موج،

از ستاره،

از پرنده،

از ساعت،

از هر چه که می گریزد،

از هر چه که می نالد،

می غلتد،

می خواند،

از هر چه که سخن می گوید،

بپرسی که زمان ِ چیست ؟

و باد،

موج،

ستاره،

پرنده،

ساعت،

بگویند که

"زمان ِ مستی است !

برده ی ِ فدایی ِ زمان مباش!

مست شو!

مست مان !

از می، از پرهیزکاری، از شعر، از هر چه!"

محمد حسن مصلي نژاد:

هماره مستی کن 

همین و همین !

دستور بزرگ !

تا حس نکني

کوله بار سنگین زمان را

که می ساید شانه‌هایت را

و بر خاک می افکند تو را

مستی کن و مست بمان

بر چه ؟

باده

 چکامه

 مردانگی

 هر آنچه تو می خواهی

 لیک مستی کن

 و گه گاه اگر برمی خیزی

 بر ایوان قصری

در علف سبز جویباری

 در سکوت غم زده ی خانه ات

 در مستی گم شده یا پریده رنگ ات

 سراغی می گیری

 از باد

 امواج

اختر

 کبوتر

 از ساعت آویخته بر دیوار

 از هر آنچه می گريزد

می نالد

 می غلتد

 و می خواند

 وز هرچه می گويد

می پرسی اکنون چه وقت است

و باد

 امواج

اختر

کبوتر

 و ساعت آویخته بر دیوار

 گويند وقت مستی است

مستی کن و مست بمان

 بر باده ٬ چکامه ٬ مردانگی

و هر آنچه می خواهي

 تا برده ی شکنجه دیده ی زمان نباشي


 

+ نوشته شده در 19:9 توسط سهیل آقازاده.
جمعه پنجم بهمن 1386
دشمن-شعری از بودلر به اضافه 4ترجمه

the enemy

My youth was nothing but a black storm
Crossed now and then by brilliant suns.
The thunder and the rain so ravage the shores
Nothing's left of the fruit my garden held once.

I should employ the rake and the plow,
Having reached the autumn of ideas,
To restore this inundated ground
Where the deep grooves of water form tombs in the lees.

And who knows if the new flowers you dreamed
Will find in a soil stripped and cleaned
The mystic nourishment that fortifies?

—O Sorrow—O Sorrow—Time consumes Life,
And the obscure enemy that gnaws at my heart
Uses the blood that I lose to play my part

ترجمه ها:

سهیل آقازاده:

جوانيم طوفاني سياه بود

كه گه گاه به خون مي نشست با شراري از نور

و گردبادها و باران هايي به يغما مي برد ساحل ها را

اينك اما باغ بي برگيست ميراث آن روزگاران

 

اينك منم من استاده در آستانه تقلا

پاخوش كرده بر خزان گمان ها

كه جان دهم اين زمين مرده را

با همه قبرهايش در سينه

 

آيا كسي هست كه تيماركند در اين خاك عريان

گلهاي رويا هايت را اگر برويند به ناگاه؟

 

دريغ!

زمان فرو مي بلعد بودن را

و دشمني ناپيدا كه مي پوساند قلبم را

بر خوني ريشه مي دواند

كه هميانم بود براي زيستن

فرهاد فرهنگ فر:

جوانیم در طوفان های تیره گذشت،

سیاهی هایی که گهگاه

با خورشید های درخشان آذین شدند،

طوفان و باران آن چنان ساحل وجودم را در هم کوبید،

که چیزی از میوه های باغ درونم باقی نماند،

باید شن کش و خیش را در این خزان اندیشه،

از برای احیای زمین های غرقه در گرداب،

به کار بندم

همانجایی که شیارهای عمیق آب،

قبرهایی هستند در امتداد باد.

و که می داند،

شاید آن گل هایی که آرزو کرده ای،

روزی در خاک بایر و شسته شده وجودم

یافت شوند؛ خوراکی غیبی و جانبخش.

افسوس و صد افسوس،

زمانه زندگی را می بلعد،

و دشمن گمنامی که قلبم را می جود،

خونی که از کف می دهم؛

همان خونی که برای بازی کردن نقشم به آن محتاجم

س

سعید نجفی برزگر:

جوانی ام نبود چیزی

جز تندبادی سیاه

که خورشیدهایی تابان را پس گذرانده...

تندر و باران ساحل ها را ویران می کنند..

و هیچ از میوه های باغم نمانده...

 

در پاییز ِ اندیشه ها،

باید چنگک و خیش را به کار گیرم،

تا جان ِ تازه ای بدمم

زمین ِ آب گرفته ای را

که شیارهای ِ ژرف ِ آب

گورهایی در ته نشین ها

پدید آورده اند..

 

و چه کسی می داند؟

شاید نوگلهایی که خوابشان را دیدی

آن خوراک ِ رازگونه ی ِ نیرو افزا را

پاک و برهنه

در خاک بیابند...

 

آه ،

آه ...

زمان، زندگی را می گذراند،

و دشمن ِ تاری که می جود دلم را،

خونی را می مکد،

که من آسان می بازم

تا نقش ِ خود را

بر جای گذارم..

محمد حسن مصلی نژاد:

جوانی من هیچ نبود جز توفانی سیاه
اکنون گذشت
و زین پس با آفتاب درخشان خواهد گذشت
رعد و باران همچنان کرانه دریا را در می نوردد
و دستان باغ، خالی از میوه است


اینک در فصل خزان اندیشه ها
خیش و چنگک به کار خواهم گرفت
تا زمین سیل زده را که در آن شیارهای عمیق آب
گورهایی در باد پناه ساخته به اول واگردانم


چه کسی می داند شکوفه های رویایی تو
رخ می نمایند در خاک عریان و طاهر
قوت رمزآلود و نیروبخش


آه دلتنگی ، آه دلتنگی
زمانه ، زندگان را از پا انداخته است
و خصمی گنگ که قلب را می فرساید
از خونی می خورد که از من رفت
تا دین ام را ادا کنم

+ نوشته شده در 21:13 توسط سهیل آقازاده.