تبليغاتX
كلبه شعر
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
چکامه باد-شعری از لورکا به همراه 1 ترجمه

مترجم:سهیل آقازاده

Tree, tree
dry and green.

The girl with the pretty face
is out picking olives.
The wind, playboy of towers,
grabs her around the waist.
Four riders passed by
on Andalusian ponies,
with blue and green jackets
and big, dark capes.
"Come to Cordoba, muchacha."
The girl won't listen to them.
Three young bullfighters passed,
slender in the waist,
with jackets the color of oranges
and swords of ancient silver.
"Come to Sevilla, muchacha."
The girl won't listen to them.
When the afternoon had turned
dark brown, with scattered light,
a young man passed by, wearing
roses and myrtle of the moon.
"Come to Granada, inuchacha."
And the girl won't listen to him.
The girl with the pretty face
keeps on picking olives
with the grey arm of the wind
wrapped around her waist.

Tree, tree
dry and green

سهیل آقازاده

درخت

درخت

سبز و تشنه

 

دخترك زيباروي

زيتون مي چيند

باد فاسق

اندامش را به يغما مي برد

چهار سوار مي گذرند

با مرکب های آندلسی

و تن پوش هاي سبز و آبي

و شنل هاي تيره شان

"بانوي من به كوردوبا بيا"

دخترك نخواهد رفت

سه ورزاباز مي گذرند

باريك اندام

با تنپوش هايي نارنج گون

و شمشيرهايي از نقره ديرين

"بانوي من به سويل بيا"

دخترك نخواهد رفت

هنگامي كه عصر جان مي بازد

در تاريك روشن و نورهاي هرجاييش

جواني می گذرد

تن پوشش از گل سرخ و سبزينه ماه

"بانوي من به غرناطه بيا"

دخترك نخواهد رفت

دخترك زيبا روي

زيتون مي چيند

با دستان خشكيده باد

كه اندامش را به آغوش كشيده اند

 

درخت

درخت

سبز و تشنه

+ نوشته شده در 17:23 توسط سهیل آقازاده.
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
نغمه عشق ناگهاني-شعری از لورکا به اضافه سه ترجمه

مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.محمد حسن مصلی نژاد

Gacela of Unforseen Love

No one understood the perfume
of the dark magnolia of your womb.
Nobody knew that you tormented
a hummingbird of love between your teeth.

A thousand Persian little horses fell asleep
in the plaza with moon of your forehead,
while through four nights I embraced
your waist, enemy of the snow.

Between plaster and jasmins, your glance
was a pale branch of seeds.
I sought in my heart to give you
the ivory letters that say "siempre",

"siempre", "siempre" : garden of my agony,
your body elusive always,
that blood of your veins in my mouth,
your mouth already lightless for my death.

Federico García Lorca

ترجمه ها 

سهیل آقازاده:

هيچكس نفهميد

هيچكس نمي دانست

رايحه لسيك هاي سياه را در برت

كه مرغي از عشق بر دندانت لانه كرده

كه عذابت مي دهد

 

هزار اسب پارسي به خواب فرو مي غلتند

در قصري از ماه تابان پيشانيت

و در شب هاي چارگانه

كمرگاهت را به آغوش مي كشم

خصم برف ها را

 

توده اي از بذرها آرميده بودند

ميان ساروج ها و ياسمن ها

و قلبم در تقلا بود با نامه اي از عاج ها

 

"بانو

بانو

اي باغ رنج هايم

اندامت گريزان است

و خون رگ هايت فوران مي كنند بر دهانم

و لبانت در سوگ پروازم بي فروغند"

فرهاد فرهنگ فر:

هيچ كس تاريكي هاي درخت عطرآگين زهدان تو را باز نشناخت،

هيچ كس ندانست كه چگونه

مرغ مگس خوار را در ميان دندان هاي عشقت رنجانده اي

يكهزار اسب كوچك پارسي را خواب كرده اي،

با آن پيشاني ماهگونت

چهار شب كمرت را در آغوش گرفته ام، در غياب برف و سرما

در ميان ياسمن ها،

بذر نگاهت شاخه داد،

درون قلبم جستم،

نامه هاي نانوشته اي را كه مي گويد "هميشه"

"هميشه" و "هميشه" : باغ زجرهايم،

تن تو هميشه گريز پاست،

خون رگهايت در دهانم،

و دهان تو،

بي فروغ در سوگ مرگ من

محمد حسن مصلی نژاد:

عطر ما گنولیای تیره را کسی در زادگاه تو حس نکرد

ناله مرغ زرین پر را کسی از میان دندان های تو نشنید

 هزار کره اسب پارسی در میدان به خاک افتادند

 با ماه پیشانی تو

 و تمام آن شب های چهارگانه

 اندام سپیدتر از برف تو را در برگرفتم

از میان سپیدی ها و یاسمن ها

 برق نگاه تو جوانه پریده رنگ بذری بود

 در قلبم پی نامه های سپید سلام گشتم

 تا به تو پیش کش کنم

سلام ! سلام !

 اینک این گلشن احتضار من

و آن تن همیشه گریزان تو

 ای آنکه سرخی رگ هایت در کام من

 و دهانت تاریک از برای فنای من

+ نوشته شده در 22:10 توسط سهیل آقازاده.
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
چكامه اولين وسوسه-شعري از لوركا به اضافه سه ترجمه
مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.سعید نجفی برزگر.محمد حسن مصلی نژاد

Ditty of First Desire

In the green morning
I wanted to be a heart.
A heart.

And in the ripe evening
I wanted to be a nightingale.
A nightingale.

(Soul,
turn orange-colored.
Soul,
turn the color of love.)

In the vivid morning
I wanted to be myself.
A heart.

And at the evening's end
I wanted to be my voice.
A nightingale.

Soul,
turn orange-colored.
Soul,
turn the color of love.

Federico García Lorca

ترجمه ها:

سهيل آقازاده

هواي آن به سرم بود

كه قلبي باشم

در صبح سبزگون

و پرنده اي

نغمه خواني

در عصر نابالغ

(روح من

به رنگ پرتقال ها درآ

روح من خرقه عشق بر تن كن)

در صبح عريان

مي خواستم خودم باشم

قلبي

و صدايم

و پرنده اي

در آنسوي شب

روح من

به رنگ پرتقال ها درآ

روح من خرقه عشق بر تن كن

سعيد نجفي برزگر:

بامدادان روز سبز

آرزو داشتم که قلب باشم؛

یک قلب

 


و در شب نورس

آرزو داشتم که بلبل باشم؛

یک بلبل ...


(روح من،

ای روح من!

نارنجی رنگ شو !

روح من

رنگ عشق شو...)


بامدادان روز رنگین

آرزو داشتم که خودم باشم؛

یک قلب ...


و آنجایی که شب تمام می شود

آرزو داشتم که نغمه ی دلم باشم؛

یک بلبل...


روح من،

ای روح من!

نارنجی رنگ شو !

روح من،

رنگ عشق شو...

محمد حسن مصلي نژاد:

بامدادان خرم

در تمنای دل بودم

دل


و در بلوغ عصرگاه

در پی شباهنگ بودم

شباهنگ


آی روح !

بازآر رنگ نارنجی را

آی روح !

باز آر رنگ عشق را


در روشنای سپیده دم

در تمنای خویشتن بودم

دل


و در غروب به خون نشسته

در پی آواز خود بودم

شباهنگ


آی روح !

بازآر رنگ نارنجی را

آی روح !

بازآر رنگ عشق را

+ نوشته شده در 22:25 توسط سهیل آقازاده.
جمعه سی ام فروردین 1387
نغمه دادخواهی شیرین-شعری از لورکا به اضافه چهار ترجمه
مترجمان به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.سعید نجفی برزگر.محمد حسن مصلی نژاد

Sonnet of the Sweet Complaint

Never let me lose the marvel
of your statue-like eyes, or the accent
the solitary rose of your breath
places on my cheek at night.

I am afraid of being, on this shore,
a branchless trunk, and what I most regret
is having no flower, pulp, or clay
for the worm of my despair.

If you are my hidden treasure,
if you are my cross, my dampened pain,
if I am a dog, and you alone my master,

never let me lose what I have gained,
and adorn the branches of your river
with leaves of my estranged Autumn.

Federico García Lorca

ترجمه ها:

سهیل آقازاده:

بگذار غرقه شگفتی باشم

از چشمان تندیس گونت

از صدای گل سرخ تنها

که جان می گیرد در نفس هایت

و هرشب خانه می سازد بر گونه هایم

 

من همه وحشتم

از بودن بر این دریا کنار

که درختانش بی برگند

من همه افسوسم

که بر دستانم گلی نیست

ساقه ای نیست

خاکی نیست

تا مامن گیرد تنهاییم بر شاخه هایش

 

نگذار گنج هایم از کف روند

که برگ های خزانیم

خانه می کنند بر رود کنارانت

 

چراکه تو گنجینه پنهانی

عصیانی.دردی

و من رام دست های توام

فرهاد فرهنگ فر:

مرا از چشم های گیرای خود نران،

شبانگاهان یگانه غنچه نفس های تو بر گونه ام آرام می گیرد،

از حضور در این ساحل بیمناکم،

تنه ی بی شاخه

حسرت گل، میوه و خاک

برای خوره های درونم،

اگر تو گنج پنهان منی،

اگر در برابر منی،

درد منی،

اگر تو تنها سرور منی،

هیچگاه اجازه باختن هر آنچه حاصل کرده ام را نده،

و شاخه های رودخانه ات را،

با برگ های پاییزی تنهایی هایم آذین کن.

سعید نجفی برزگر:

مگذار از یاد برم معجزه ی چشمان تندیسگون ات را

مگذار فراموش کنم آهنگ صدایت را

مگذار از دست دهم

گل سرخ بی همتای نفسهایت را

که شبانگاهان

می کاری بر گونه هایم..


می ترسم از بودن بر این ساحل

کنار کنده ای بی شاخ

و بیشتر می آزاردم

این که گلی نیست

ساقه ای نیست

و هیچ خاکی نیست

برای کرمهای نومیدی ام ...


اگر تویی آن گنج نهانم،

اگر تویی صلیبم، اگر تویی درد خاموشم،

اگر سگ ام و اگر تو به تنهایی سرورم،


مگذار از دست دهم آنچه را که به دست آورده ام

و هیچ مگذار

که شاخه های رود تو را

بیارایم با برگهای نومید پاییزی ام ...

محمد حسن مصلی نژاد:

نگذار حیرتم از چشمان تندیس گون تو را پنهان کنم

شب که می شود

بگذار شراب بی همتای بازدم ات بر گونه ام بگذرد

 
می ترسم درخت بی باری باشم

بر این کرانه

 افسوس که خاک و غنچه و میوه ای ندارم

 تا حتی کرم نومیدی ام فربه شود


اگر گنج پنهان من باشی

 اگر صلیب من باشی

 و درد فرونشسته من

 و من ، اگر سگ وار

تو را چون یگانه حکمران خود بزرگ دارم


نگذار آنچه را در چنگ آورده ام ، از کف دهم

تا آذین کنم شاخه های رود تو را

 با برگ های تارانده پاییزی ام

+ نوشته شده در 22:54 توسط سهیل آقازاده.
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
نغمه کوچک وینی-شعری از لورکا به اضافه چهار ترجمه
مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.سعید نجفی برزگر.محمد حسن مصلی نژاد

Little Viennese Waltz

In Vienna there are ten little girls,
a shoulder for death to cry on,
and a forest of dried pigeons.
There is a fragment of tomorrow
in the museum of winter frost.
There is a thousand-windowed dance hall.

Ay, ay, ay, ay!
Take this close-mouthed waltz.

Little waltz, little waltz, little waltz,
of itself of death, and of brandy
that dips its tail in the sea.

I love you, I love you, I love you,
with the armchair and the book of death,
down the melancholy hallway,
in the iris's darkened garret,

Ay, ay, ay, ay!
Take this broken-waisted waltz.

In Vienna there are four mirrors
in which your mouth and the ehcoes play.
There is a death for piano
that paints little boys blue.
There are beggars on the roof.
There are fresh garlands of tears.

Ay, ay, ay, ay!
Take this waltz that dies in my arms.

Because I love you, I love you, my love,
in the attic where the children play,
dreaming ancient lights of Hungary
through the noise, the balmy afternoon,
seeing sheep and irises of snow
through the dark silence of your forehead

Ay, ay, ay, ay!
Take this " I will always love you" waltz

In Vienna I will dance with you
in a costume with
a river's head.
See how the hyacinths line my banks!
I will leave my mouth between your legs,
my soul in a photographs and lilies,
and in the dark wake of your footsteps,
my love, my love, I will have to leave
violin and grave, the waltzing ribbons

Federico García Lorca

ترجمه ها: 

سهیل آقازاده:

دختراني دهگانه در وين خانه دارند

شانه اي از براي مويه هاي مرگ

و جنگلي از كبوتران تشنه

تكه اي از فردا مبحوس است

در نگارخانه ي جنگل هاي يخين

و تالاري با هزار پنجره براي رقص

 

آي،آي،آي،آي!

اين نغمه گنگ را دربرگيريد

چكامه كوچك مرگ

چكامه كوچك شراب

چكامه اي كه غسل مي دهد دنباله اش را در آب درياها

 

دوستت مي دارم با مبل ها و كتاب هاي مرگ

دوستت مي دارم در تالارهاي سودا زده

در اتاقك زنبق هاي مست

 

آي،آي،آي،آي!

اين نغمه ناتوان را در بر گيريد

 

آيينه هايي چهارگانه در وين خانه دارند

كه لبان و پژواك هايت در آن مي رقصند

و مرگي از سازها

كه نگارين مي كنند تنهايي پسرك ها را

و گداهايي كه مي خزند بر سقف

و اشعاري تازه از اشك ها

 

آي،آي،آي،آي!

اين نغمه را در برگيريد كه جان مي سپارد بر بازوانم

 

چرا كه دوستت دارم در اتاق كوچك بچه ها

در خواب نورهايي كهن از قلب مغرب

در هياهو،در عصري معطر

در روياي گوسفندان و زنبق هاي برفين

دوستت مي دارم در خاموشي پيشانيت

 

آي،آي،آي،آي!

اين نغمه جاودان عشقم را دربرگير

 

 در وين با تو به رقص در خواهم آمد

در جامه هايي محلي از آنسوي رود ها

ببين چگونه سنبل ها كناره هايم را نشان دار مي كنند

و لبانم را بر پاهايت جا خواهم گذاشت

و روحم را در تصويرها و نيلوفرها

و در هشياري تيره رد پايت

عشق من!

عشق من!بايد بروم

بي هيچ نغمه اي،بي هيچ سازي

بي هيچ قبري

 

فرهاد فرهنگ فر:

ده دختر كوچك ويني،
شانه اي براي سوگواري،
و جنگلي از كبوترهاي تشنه.
فردايي متلاشي در انتظار،
در موزه زمستان يخ زده.
سالن رقصي با هزاران پنجره.

آي، آي، آي، آي
اين نواي گوش آشنا را بشنو.

آواي كوچك، آواي كوچك، آواي كوچك
مرگي كه در بر مي گيردش، و جامي كه در اقيانوس جاي مي گيرد.
عاشقت هستم، عاشق عشقت ،
با همان صندلي دسته دار و كتاب مرگ،
در سراشيبي دالان هاي جنون،
در چشم اتاق تاريك زير شيرواني،

آي، آي، آي، آي
این آواي كمرشكسته را بشنو.
ژدر وين چهار آينه هست
در هر يك پژواك نوايي جاري است.
مرگي براي نواي پيانو
كه پسران كوچك را افسرده تصوير مي كند.
گداهاي روي بام.
حلقه هاي سوزان اشك.

آي، آي، آي، آي
بشنو اين نوايي كه در دستانم مي ميرند را.
چونكه عاشقت هستم، عاشق عشقت، عشق من،
در آن اتاق زير شيرواني كه كودكان بازي مي كنند،
روياي ديرين نورهاي مجار،
در لابلاي زمزمه ها ويا در بعداز ظهري آرام،
تماشاي گوسفندان، و شلاق برف بر پيشاني ات،
در تاريكي پر سكوت شب

آي، آي، آي، آي
اين را بشنو "هميشه دوستت خواهم داشت"
در وين با تو خواهم رقصيد
با جامه اي همچون رود.
ببين كه چگونه سنبل ها در ساحلم صف بسته اند!
دهانم را در بين پاهايت جا مي گذارم،
روحم در عكسي به همراه گل هاي سوسن،
و رد پاي تو در تاريكي،
عشق من، عشق من، ناگزير به ترك ساز و مرگم،
روبان هاي خوش نوا.

 سعید نجفی برزگر:     

در وین
ده دخترک اند،
و شانه ای تا مرگ بگرید بر آن،
و جنگلی پر از کبوتران ِ مرده،
تکه ای از فردا
که نقش گرفته بر موزه ی ِ شبنم های ِ زمستانی.
اینجا سرسرایی هزارپنجره است ...

لای لای لا لای !
برقص این والس ِ سکوت را ...

والسی کوچک، والسی کوچک، والسی کوچک
از خود ِ مرگ، و از کنیاکی
که غسل می دهد خود را در دریا ...

دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم،
با مبلی و کتابی از جنس ِ مرگ
در انتهای ِ راهروی ِ سودا،
زیر ِ شیروانی ِ تاریک ِ زنبق..

لای لای لا لای !
برقص این والس ِ کمرشکسته را!

در وین چهار آینه است ..
که در آن دهان و پژواک ها بازی می کنند ...
مرگی هست پیانو را
که پسرکان را رنگ غم می زند...
آنجا گدایانی هستند روی بام
و گلچین هایی همیشه تازه از اشک ها ...

لای لای لا لای !
برقص این والسی را که جان می دهد در بازوانم..

چرا که دوستت دارم ، دوستت دارم، دوستت دارم،
در اطاق زیر شیروانی،
جایی که کودکان می پلکند،
رویای درخشش کهن مجارستان را می بینند،
در گذر از صداها،
در بعد از ظهری خوشبو
گوسفندان را تماشا می کنند و
رنگین کمان برف را
در سکوت تاریک پیشانی تو...

لای لای لا لای!
برقص این والس ِ "همیشه دوستت خواهم داشت" را

در وین با تو خواهم رقصید
در لباس ِ سرآغاز ِ رود.
ببین چگونه سنبل ها خط می کشند بر سراشیبی هایم !
دهانم را میان پاهایت خواهم نهاد
و روحم را در عکس ها و سوسن ها
و در بیداری ِ تاریک، از گام های ِ تو..
عشق ِ من، عشق ِ من ، عشق ِ من،
باید بروم
همچون ویولون و گور،
و روبان هایی که والس می رقصند..

محمد حسن مصلی نژاد:

ده دخترک وینی
شانه ای از برای مرگ و شیون
و یک جنگل از کبوتران بی آب

در موزه ای از شبنم یخ زده زمستان
تکه ای از فرداست
و تالار رقصی است با هزاران پنجره

آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص خاموش را

رقص کودکانه ، رقص کودکانه ، رقص کودکانه
از خود ، از مرگ و از شراب
که غسل می دهد دامن خود را در دریا

دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم
با صندلی راحتی و دفتر مرگ
زیر دالان مالیخولیایی
در اتاق بی نور زیرشیروانی

آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص میان شکسته را

در وین چهار آینه است
که در آن دهان تو و گونه ها بازی می کنند
مرگ تقدیر پیانو است
که پسران کوچک را نیلی رنگ می کند
گدایان بر سقف نشسته اند
تاج گل های تازه ای از اشک ، اینجاست


آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص را
که جان می سپارد در آغوش من

چون که می خواهمت ، می خواهمت ، عشق من
در اتاق زیرشیروانی که کودکان بازی می کنند
در رویای نورهای قدیمی مجارستان
از میان همهمه ، در عصری دلنشین
و گوسفندانی می بینم
و سوسن هایی از برف
از میان سکوت تاریک پیشانی ات


آه ، آه ، آه ، آه
برگزین رقص " تا ابد می خواهم ات " را

در وین پای می کوبم با تو
در لباس محلی
با دهانه رود
بنگر یاقوت چه طور خط می اندازد بر ساحلم
سر بر زانویت خواهم گذاشت
روح من در عکس ها و زنبق ها
و در شب زنده داری تاریک گام های تو
عشق من ، عشق من
ناگزیر رها خواهم کرد ویولن و قبر را
با نوارهای رقصنده

+ نوشته شده در 9:56 توسط سهیل آقازاده.