
مترجمین:سهیل آقازاده.محمد حسن مصلی نژاد
City That Does Not Sleep
In the sky there is nobody asleep. Nobody, nobody.
Nobody is asleep.
The creatures of the moon sniff and prowl about their cabins.
The living iguanas will come and bite the men who do not dream,
and the man who rushes out with his spirit broken will meet on the
street corner
the unbelievable alligator quiet beneath the tender protest of the
stars.
Nobody is asleep on earth. Nobody, nobody.
Nobody is asleep.
In a graveyard far off there is a corpse
who has moaned for three years
because of a dry countryside on his knee;
and that boy they buried this morning cried so much
it was necessary to call out the dogs to keep him quiet.
Life is not a dream. Careful! Careful! Careful!
We fall down the stairs in order to eat the moist earth
or we climb to the knife edge of the snow with the voices of the dead
dahlias.
But forgetfulness does not exist, dreams do not exist;
flesh exists. Kisses tie our mouths
in a thicket of new veins,
and whoever his pain pains will feel that pain forever
and whoever is afraid of death will carry it on his shoulders.
One day
the horses will live in the saloons
and the enraged ants
will throw themselves on the yellow skies that take refuge in the
eyes of cows.
Another day
we will watch the preserved butterflies rise from the dead
and still walking through a country of gray sponges and silent boats
we will watch our ring flash and roses spring from our tongue.
Careful! Be careful! Be careful!
The men who still have marks of the claw and the thunderstorm,
and that boy who cries because he has never heard of the invention
of the bridge,
or that dead man who possesses now only his head and a shoe,
we must carry them to the wall where the iguanas and the snakes
are waiting,
where the bear's teeth are waiting,
where the mummified hand of the boy is waiting,
and the hair of the camel stands on end with a violent blue shudder.
Nobody is sleeping in the sky. Nobody, nobody.
Nobody is sleeping.
If someone does close his eyes,
a whip, boys, a whip!
Let there be a landscape of open eyes
and bitter wounds on fire.
No one is sleeping in this world. No one, no one.
I have said it before.
No one is sleeping.
But if someone grows too much moss on his temples during the
night,
open the stage trapdoors so he can see in the moonlight
the lying goblets, and the poison, and the skull of the theaters.
Federico García Lorca
ترجمه ها:
در آسمان هيچكس در خواب نيست
هيچكس
هيچكس
هيچكس در خواب نيست
فرزندان ماه پرسه مي زنند در اطراف خانه هاشان
چلپاسه اي در گذر است
و طعمه اش همه مرداني كه خواب نمي بينند
و مردي كه گريزان است با روح زخمينش
هبوط خواهد كرد بر گوشه اي از خيابان
و تمساحي مي خزد
بر فرياد شيرين ستارگان
در زمين هيچكس در خواب نيست
هيچكس
هيچكس
هيچكس در خواب نيست
در قبرستاني دور
لاشه اي مي گريد از براي زخم زانوانش
و پسركي كه گريان است
در سينه ي خاك
سگ ها را بگو تا مامنش باشند
زيستن رويايي نيست
بر هذر باش!
بترس!
بترس!
بر خاك مي نشينيم
تا زمين نمناك را ببلعيم
و فرازان مي شويم بر برف
با صدايي از گل ها،
اما كو فراموشي؟
كو رويا؟
غرقه شهوت ها
و بوسه هايي كه مي دوزند لبانمان را
بر بيشه زاري از ساقه هاي جوان
و دردهايي كه جان مي گيرند تا مرگ
و وحشتي كه خانه مي سازد بر شانه هايمان
عاقبت
تالارها مامن اسب ها خواهند بود
و مورچگان خشمگين
عصيان مي كنند بر بهشت زردگوني
كه جان مي گيرد در چشمهاي گاوها
روزي
به تماشاي پروانگاني مي نشينيم
كه جان مي گيرند بر دست هاي مرگ
كه رقصان مي شوند
بر ملكوت زورق هاي خاموش و گياهان خاكستر
عاقبت
با زبانمان به تماشاي حلقه ها مي نشينيم
به تماشاي گل هاي بهاري
بر هذر باش!
بترس!
بترس!
چرا كه انتظار مي كشند تورا
مرداني كه چنگ ها و توفان ها
بر دستانشان به خواب مي روند
چراكه انتظار مي كشد تورا
پسركي گريان در آرزوي ميهماني پل ها
چرا كه انتظار مي كشد تو را
مردي مرده
بي اندام
با كفشي در برش
بايد ببريمشان به ميعادگاه چلپاسه ها
ميعاد گاه مارها
ميعاد گاه دندان خرس ها
ميعاد گاه دست هاي مومين پسرك
جايي كه شترها با موهاي لرزانشان منتظرند
هيچكس در آسمان درخواب نيست
هيچكس
هيچكس
هيچكس در خواب نيست
اگر كسي مي بندد چشمانش را لحظه اي
باغي از چشمان باز مي رويانيم
باغي از زخم هاي تلخ كه جان مي سپارند بر آتش
بارها گفته ام
هيچكس در خواب نيست
هيچكس
هيچكس
هيچكس در خواب نيست
اگر شب هنگام
بر شقيقه هاي كسي گل هاي سنگ روييدند
درها را باز كنيد تا در نور ماه
ببيند قطره هاي خفته را
ببيند زهرها را
ببيند كالبد ميدان ها را
پلک ها در آسمان، هم را نمی یابند
هیچ کس ، هیچ کس
هیچ کس را خواب نمی برد
مخلوقات ماه بو می کشند
و اطراف آلونک هاشان می پلکند
بزمچه های معاصر خواهند آمد
ومردمان بیدار را زخم می زنند
و چشم در چشم مردی می دوزند
كه آزرده دل به گوشه خيابان گریخته است
و سوسمار آبی افسانه ای
زير اعتراض ملایم ستارگان آرام می گیرد
پلک ها روی زمین، هم را نمی یابند
هرگز ، هرگز
در گورستانی دور
سه سال است که جنازه ای ضجه می زند
از دردی که پالیزگان خشک بر زانوانش می آورد
و فرزندی كه بامدادان به خاکش سپرده اند ، چنان مویه می کند
كه خاموش کردن اش جز از گرگان نر نمی آید
زندگي رويا نيست
زنهار! زنهار ! زنهار !
بر پله ها هبوط می کنیم
تا از خاك مرطوب، گلویی تازه کنیم
يا با زمزمه كوكب های بی جان
از کرانه تند برف بالا رویم
آنجا که فراموشی نیست ، رویا نیست
شهوت مجسم است
بوسه ها در بیشه زاری انبوه از رگه هاي نو
دهان هامان را مي بندد
و آنكه از درد خود عذاب می کشد
درد بي درماني با اوست
و آنكه از مرگ مي هراسد
مرگ را بر شانه های خود حمل خواهد کرد
روزي اسب ها در ميخانه ها خواهند زيست
و مورچه هاي خشمگین
یورش خواهند برد
به آسمان هاي زرد
كه در چشمان گاوان شیرده مامن می گیرند
و دیگر روز پروانه هاي برخاسته از خاکستر را خواهيم ديد
و حتي قدم زنان در چشم انداز اسفنج هاي باستانی و قايق هاي گنگ
انگشتري خود را خواهيم ديد که می درخشد
و رزهای بهاری که بر زبانمان می شکفد
زنهار! زنهار ! زنهار !
مردانی كه هنوز داغ چنگال و رگبار بر پیشانی دارند
و آن فرزند بی خبر از اختراع پل که می گرید
يا آن مرد مرده ای كه هيچ نمانده از او
جز يك سر و لنگه ای كفش
بايد آنها را سینه ديواردر تیررس گذاشت
آنجا كه سوسمارها و مارها در انتظار ايستاده اند
آنجا كه دندان های خرس انتظار مي كشد
آنجا كه دست موميايي كودك به انتظار ايستاده است
آنجا که شتری افسرده با موهای لرزان در انتظار است
پلک ها در آسمان، هم را نمی یابند
هیچ کس ، هیچ کس
هیچ کس را اکنون خواب نمی برد
کسی اگر پلک بر هم گذارد
زیر تازیانه اش گیرید ، فرزندان ، زیر تازیانه اش گیرید
تا دورنمایی از چشم های باز و زخم هاي جگرسوز شعله کشد
اکنون پلک ها ، هم را در این جهان نمی یابند
هرگز هرگز
پیش تر هم گفته ام
اکنون کسی به خواب نمی رود
اما اگر در شب، انبوهی از خزه بر شقيقه داشته باشد
پرده های نمایش را بكشيد تا در نور ماه بنگرد
اين جام های دروغین
اين شرنگ
و جمجمه تماشاخانه ها را
مترجم:سهیل آقازاده
Tree, tree
dry and green.
The girl with the pretty face
is out picking olives.
The wind, playboy of towers,
grabs her around the waist.
Four riders passed by
on Andalusian ponies,
with blue and green jackets
and big, dark capes.
"Come to Cordoba, muchacha."
The girl won't listen to them.
Three young bullfighters passed,
slender in the waist,
with jackets the color of oranges
and swords of ancient silver.
"Come to Sevilla, muchacha."
The girl won't listen to them.
When the afternoon had turned
dark brown, with scattered light,
a young man passed by, wearing
roses and myrtle of the moon.
"Come to Granada, inuchacha."
And the girl won't listen to him.
The girl with the pretty face
keeps on picking olives
with the grey arm of the wind
wrapped around her waist.
Tree, tree
dry and green
درخت
درخت
سبز و تشنه
دخترك زيباروي
زيتون مي چيند
باد فاسق
اندامش را به يغما مي برد
چهار سوار مي گذرند
با مرکب های آندلسی
و تن پوش هاي سبز و آبي
و شنل هاي تيره شان
"بانوي من به كوردوبا بيا"
دخترك نخواهد رفت
سه ورزاباز مي گذرند
باريك اندام
با تنپوش هايي نارنج گون
و شمشيرهايي از نقره ديرين
"بانوي من به سويل بيا"
دخترك نخواهد رفت
هنگامي كه عصر جان مي بازد
در تاريك روشن و نورهاي هرجاييش
جواني می گذرد
تن پوشش از گل سرخ و سبزينه ماه
"بانوي من به غرناطه بيا"
دخترك نخواهد رفت
دخترك زيبا روي
زيتون مي چيند
با دستان خشكيده باد
كه اندامش را به آغوش كشيده اند
درخت
درخت
سبز و تشنه
مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.محمد حسن مصلی نژاد
Gacela of Unforseen Love
No one understood the perfume
of the dark magnolia of your womb.
Nobody knew that you tormented
a hummingbird of love between your teeth.
A thousand Persian little horses fell asleep
in the plaza with moon of your forehead,
while through four nights I embraced
your waist, enemy of the snow.
Between plaster and jasmins, your glance
was a pale branch of seeds.
I sought in my heart to give you
the ivory letters that say "siempre",
"siempre", "siempre" : garden of my agony,
your body elusive always,
that blood of your veins in my mouth,
your mouth already lightless for my death.
Federico García Lorca
ترجمه ها
هيچكس نفهميد
هيچكس نمي دانست
رايحه لسيك هاي سياه را در برت
كه مرغي از عشق بر دندانت لانه كرده
كه عذابت مي دهد
هزار اسب پارسي به خواب فرو مي غلتند
در قصري از ماه تابان پيشانيت
و در شب هاي چارگانه
كمرگاهت را به آغوش مي كشم
خصم برف ها را
توده اي از بذرها آرميده بودند
ميان ساروج ها و ياسمن ها
و قلبم در تقلا بود با نامه اي از عاج ها
"بانو
بانو
اي باغ رنج هايم
اندامت گريزان است
و خون رگ هايت فوران مي كنند بر دهانم
و لبانت در سوگ پروازم بي فروغند"
هيچ كس تاريكي هاي درخت عطرآگين زهدان تو را باز نشناخت،
هيچ كس ندانست كه چگونه
مرغ مگس خوار را در ميان دندان هاي عشقت رنجانده اي
يكهزار اسب كوچك پارسي را خواب كرده اي،
با آن پيشاني ماهگونت
چهار شب كمرت را در آغوش گرفته ام، در غياب برف و سرما
در ميان ياسمن ها،
بذر نگاهت شاخه داد،
درون قلبم جستم،
نامه هاي نانوشته اي را كه مي گويد "هميشه"
"هميشه" و "هميشه" : باغ زجرهايم،
تن تو هميشه گريز پاست،
خون رگهايت در دهانم،
و دهان تو،
بي فروغ در سوگ مرگ من
عطر ما گنولیای تیره را کسی در زادگاه تو حس نکرد
ناله مرغ زرین پر را کسی از میان دندان های تو نشنید
هزار کره اسب پارسی در میدان به خاک افتادند
با ماه پیشانی تو
و تمام آن شب های چهارگانه
اندام سپیدتر از برف تو را در برگرفتم
از میان سپیدی ها و یاسمن ها
برق نگاه تو جوانه پریده رنگ بذری بود
در قلبم پی نامه های سپید سلام گشتم
تا به تو پیش کش کنم
سلام ! سلام !
اینک این گلشن احتضار من
و آن تن همیشه گریزان تو
ای آنکه سرخی رگ هایت در کام من
و دهانت تاریک از برای فنای من
Ditty of First Desire
In the green morning
I wanted to be a heart.
A heart.
And in the ripe evening
I wanted to be a nightingale.
A nightingale.
(Soul,
turn orange-colored.
Soul,
turn the color of love.)
In the vivid morning
I wanted to be myself.
A heart.
And at the evening's end
I wanted to be my voice.
A nightingale.
Soul,
turn orange-colored.
Soul,
turn the color of love.
Federico García Lorca
ترجمه ها:
هواي آن به سرم بود
كه قلبي باشم
در صبح سبزگون
و پرنده اي
نغمه خواني
در عصر نابالغ
(روح من
به رنگ پرتقال ها درآ
روح من خرقه عشق بر تن كن)
در صبح عريان
مي خواستم خودم باشم
قلبي
و صدايم
و پرنده اي
در آنسوي شب
روح من
به رنگ پرتقال ها درآ
روح من خرقه عشق بر تن كن
بامدادان روز سبز
آرزو داشتم که قلب باشم؛
یک قلب
و در شب نورس
آرزو داشتم که بلبل باشم؛
یک بلبل ...
(روح من،
ای روح من!
نارنجی رنگ شو !
روح من
رنگ عشق شو...)
بامدادان روز رنگین
آرزو داشتم که خودم باشم؛
یک قلب ...
و آنجایی که شب تمام می شود
آرزو داشتم که نغمه ی دلم باشم؛
یک بلبل...
روح من،
ای روح من!
نارنجی رنگ شو !
روح من،
رنگ عشق شو...
بامدادان خرم
در تمنای دل بودم
دل
و در بلوغ عصرگاه
در پی شباهنگ بودم
شباهنگ
آی روح !
بازآر رنگ نارنجی را
آی روح !
باز آر رنگ عشق را
در روشنای سپیده دم
در تمنای خویشتن بودم
دل
و در غروب به خون نشسته
در پی آواز خود بودم
شباهنگ
آی روح !
بازآر رنگ نارنجی را
آی روح !
بازآر رنگ عشق را
Sonnet of the Sweet Complaint
Never let me lose the marvel
of your statue-like eyes, or the accent
the solitary rose of your breath
places on my cheek at night.
I am afraid of being, on this shore,
a branchless trunk, and what I most regret
is having no flower, pulp, or clay
for the worm of my despair.
If you are my hidden treasure,
if you are my cross, my dampened pain,
if I am a dog, and you alone my master,
never let me lose what I have gained,
and adorn the branches of your river
with leaves of my estranged Autumn.
Federico García Lorca
ترجمه ها:
بگذار غرقه شگفتی باشم
از چشمان تندیس گونت
از صدای گل سرخ تنها
که جان می گیرد در نفس هایت
و هرشب خانه می سازد بر گونه هایم
من همه وحشتم
از بودن بر این دریا کنار
که درختانش بی برگند
من همه افسوسم
که بر دستانم گلی نیست
ساقه ای نیست
خاکی نیست
تا مامن گیرد تنهاییم بر شاخه هایش
نگذار گنج هایم از کف روند
که برگ های خزانیم
خانه می کنند بر رود کنارانت
چراکه تو گنجینه پنهانی
عصیانی.دردی
و من رام دست های توام
مرا از چشم های گیرای خود نران،
شبانگاهان یگانه غنچه نفس های تو بر گونه ام آرام می گیرد،
از حضور در این ساحل بیمناکم،
تنه ی بی شاخه
حسرت گل، میوه و خاک
برای خوره های درونم،
اگر تو گنج پنهان منی،
اگر در برابر منی،
درد منی،
اگر تو تنها سرور منی،
هیچگاه اجازه باختن هر آنچه حاصل کرده ام را نده،
و شاخه های رودخانه ات را،
با برگ های پاییزی تنهایی هایم آذین کن.
مگذار از یاد برم معجزه ی چشمان تندیسگون ات را
مگذار فراموش کنم آهنگ صدایت را
مگذار از دست دهم
گل سرخ بی همتای نفسهایت را
که شبانگاهان
می کاری بر گونه هایم..
می ترسم از بودن بر این ساحل
کنار کنده ای بی شاخ
و بیشتر می آزاردم
این که گلی نیست
ساقه ای نیست
و هیچ خاکی نیست
برای کرمهای نومیدی ام ...
اگر تویی آن گنج نهانم،
اگر تویی صلیبم، اگر تویی درد خاموشم،
اگر سگ ام و اگر تو به تنهایی سرورم،
مگذار از دست دهم آنچه را که به دست آورده ام
و هیچ مگذار
که شاخه های رود تو را
بیارایم با برگهای نومید پاییزی ام ...
نگذار حیرتم از چشمان تندیس گون تو را پنهان کنم
شب که می شود
بگذار شراب بی همتای بازدم ات بر گونه ام بگذرد
می ترسم درخت بی باری باشم
بر این کرانه
افسوس که خاک و غنچه و میوه ای ندارم
تا حتی کرم نومیدی ام فربه شود
اگر گنج پنهان من باشی
اگر صلیب من باشی
و درد فرونشسته من
و من ، اگر سگ وار
تو را چون یگانه حکمران خود بزرگ دارم
نگذار آنچه را در چنگ آورده ام ، از کف دهم
تا آذین کنم شاخه های رود تو را
با برگ های تارانده پاییزی ام
Little Viennese Waltz
In Vienna there are ten little girls,
a shoulder for death to cry on,
and a forest of dried pigeons.
There is a fragment of tomorrow
in the museum of winter frost.
There is a thousand-windowed dance hall.
Ay, ay, ay, ay!
Take this close-mouthed waltz.
Little waltz, little waltz, little waltz,
of itself of death, and of brandy
that dips its tail in the sea.
I love you, I love you, I love you,
with the armchair and the book of death,
down the melancholy hallway,
in the iris's darkened garret,
Ay, ay, ay, ay!
Take this broken-waisted waltz.
In Vienna there are four mirrors
in which your mouth and the ehcoes play.
There is a death for piano
that paints little boys blue.
There are beggars on the roof.
There are fresh garlands of tears.
Ay, ay, ay, ay!
Take this waltz that dies in my arms.
Because I love you, I love you, my love,
in the attic where the children play,
dreaming ancient lights of Hungary
through the noise, the balmy afternoon,
seeing sheep and irises of snow
through the dark silence of your forehead
Ay, ay, ay, ay!
Take this " I will always love you" waltz
In Vienna I will dance with you
in a costume with
a river's head.
See how the hyacinths line my banks!
I will leave my mouth between your legs,
my soul in a photographs and lilies,
and in the dark wake of your footsteps,
my love, my love, I will have to leave
violin and grave, the waltzing ribbons
Federico García Lorca
ترجمه ها:
دختراني دهگانه در وين خانه دارند
شانه اي از براي مويه هاي مرگ
و جنگلي از كبوتران تشنه
تكه اي از فردا مبحوس است
در نگارخانه ي جنگل هاي يخين
و تالاري با هزار پنجره براي رقص
آي،آي،آي،آي!
اين نغمه گنگ را دربرگيريد
چكامه كوچك مرگ
چكامه كوچك شراب
چكامه اي كه غسل مي دهد دنباله اش را در آب درياها
دوستت مي دارم با مبل ها و كتاب هاي مرگ
دوستت مي دارم در تالارهاي سودا زده
در اتاقك زنبق هاي مست
آي،آي،آي،آي!
اين نغمه ناتوان را در بر گيريد
آيينه هايي چهارگانه در وين خانه دارند
كه لبان و پژواك هايت در آن مي رقصند
و مرگي از سازها
كه نگارين مي كنند تنهايي پسرك ها را
و گداهايي كه مي خزند بر سقف
و اشعاري تازه از اشك ها
آي،آي،آي،آي!
اين نغمه را در برگيريد كه جان مي سپارد بر بازوانم
چرا كه دوستت دارم در اتاق كوچك بچه ها
در خواب نورهايي كهن از قلب مغرب
در هياهو،در عصري معطر
در روياي گوسفندان و زنبق هاي برفين
دوستت مي دارم در خاموشي پيشانيت
آي،آي،آي،آي!
اين نغمه جاودان عشقم را دربرگير
در جامه هايي محلي از آنسوي رود ها
ببين چگونه سنبل ها كناره هايم را نشان دار مي كنند
و لبانم را بر پاهايت جا خواهم گذاشت
و روحم را در تصويرها و نيلوفرها
و در هشياري تيره رد پايت
عشق من!
عشق من!بايد بروم
بي هيچ نغمه اي،بي هيچ سازي
بي هيچ قبري
شانه اي براي سوگواري،
و جنگلي از كبوترهاي تشنه.
در موزه زمستان يخ زده.
سالن رقصي با هزاران پنجره.
اين نواي گوش آشنا را بشنو.
آواي كوچك، آواي كوچك، آواي كوچك
مرگي كه در بر مي گيردش، و جامي كه در اقيانوس جاي مي گيرد.
عاشقت هستم، عاشق عشقت ،
با همان صندلي دسته دار و كتاب مرگ،
در سراشيبي دالان هاي جنون،
در چشم اتاق تاريك زير شيرواني،
آي، آي، آي، آي
این آواي كمرشكسته را بشنو.
ژدر وين چهار آينه هست
در هر يك پژواك نوايي جاري است.
مرگي براي نواي پيانو
كه پسران كوچك را افسرده تصوير مي كند.
گداهاي روي بام.
حلقه هاي سوزان اشك.
آي، آي، آي، آي
بشنو اين نوايي كه در دستانم مي ميرند را.
چونكه عاشقت هستم، عاشق عشقت، عشق من،
در آن اتاق زير شيرواني كه كودكان بازي مي كنند،
روياي ديرين نورهاي مجار،
در لابلاي زمزمه ها ويا در بعداز ظهري آرام،
تماشاي گوسفندان، و شلاق برف بر پيشاني ات،
در تاريكي پر سكوت شب
آي، آي، آي، آي
اين را بشنو "هميشه دوستت خواهم داشت"
در وين با تو خواهم رقصيد
با جامه اي همچون رود.
ببين كه چگونه سنبل ها در ساحلم صف بسته اند!
دهانم را در بين پاهايت جا مي گذارم،
روحم در عكسي به همراه گل هاي سوسن،
و رد پاي تو در تاريكي،
عشق من، عشق من، ناگزير به ترك ساز و مرگم،
روبان هاي خوش نوا.
در وین
ده دخترک اند،
و شانه ای تا مرگ بگرید بر آن،
و جنگلی پر از کبوتران ِ مرده،
تکه ای از فردا
که نقش گرفته بر موزه ی ِ شبنم های ِ زمستانی.
اینجا سرسرایی هزارپنجره است ...
لای لای لا لای !
برقص این والس ِ سکوت را ...
والسی کوچک، والسی کوچک، والسی کوچک
از خود ِ مرگ، و از کنیاکی
که غسل می دهد خود را در دریا ...
دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم،
با مبلی و کتابی از جنس ِ مرگ
در انتهای ِ راهروی ِ سودا،
زیر ِ شیروانی ِ تاریک ِ زنبق..
لای لای لا لای !
برقص این والس ِ کمرشکسته را!
در وین چهار آینه است ..
که در آن دهان و پژواک ها بازی می کنند ...
مرگی هست پیانو را
که پسرکان را رنگ غم می زند...
آنجا گدایانی هستند روی بام
و گلچین هایی همیشه تازه از اشک ها ...
لای لای لا لای !
برقص این والسی را که جان می دهد در بازوانم..
چرا که دوستت دارم ، دوستت دارم، دوستت دارم،
در اطاق زیر شیروانی،
جایی که کودکان می پلکند،
رویای درخشش کهن مجارستان را می بینند،
در گذر از صداها،
در بعد از ظهری خوشبو
گوسفندان را تماشا می کنند و
رنگین کمان برف را
در سکوت تاریک پیشانی تو...
لای لای لا لای!
برقص این والس ِ "همیشه دوستت خواهم داشت" را
در وین با تو خواهم رقصید
در لباس ِ سرآغاز ِ رود.
ببین چگونه سنبل ها خط می کشند بر سراشیبی هایم !
دهانم را میان پاهایت خواهم نهاد
و روحم را در عکس ها و سوسن ها
و در بیداری ِ تاریک، از گام های ِ تو..
عشق ِ من، عشق ِ من ، عشق ِ من،
باید بروم
همچون ویولون و گور،
و روبان هایی که والس می رقصند..
ده دخترک وینی
شانه ای از برای مرگ و شیون
و یک جنگل از کبوتران بی آب
در موزه ای از شبنم یخ زده زمستان
تکه ای از فرداست
و تالار رقصی است با هزاران پنجره
آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص خاموش را
رقص کودکانه ، رقص کودکانه ، رقص کودکانه
از خود ، از مرگ و از شراب
که غسل می دهد دامن خود را در دریا
دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم
با صندلی راحتی و دفتر مرگ
زیر دالان مالیخولیایی
در اتاق بی نور زیرشیروانی
آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص میان شکسته را
در وین چهار آینه است
که در آن دهان تو و گونه ها بازی می کنند
مرگ تقدیر پیانو است
که پسران کوچک را نیلی رنگ می کند
گدایان بر سقف نشسته اند
تاج گل های تازه ای از اشک ، اینجاست
آه ، آه ، آه ، آه
برگزین این رقص را
که جان می سپارد در آغوش من
چون که می خواهمت ، می خواهمت ، عشق من
در اتاق زیرشیروانی که کودکان بازی می کنند
در رویای نورهای قدیمی مجارستان
از میان همهمه ، در عصری دلنشین
و گوسفندانی می بینم
و سوسن هایی از برف
از میان سکوت تاریک پیشانی ات
آه ، آه ، آه ، آه
برگزین رقص " تا ابد می خواهم ات " را
در وین پای می کوبم با تو
در لباس محلی
با دهانه رود
بنگر یاقوت چه طور خط می اندازد بر ساحلم
سر بر زانویت خواهم گذاشت
روح من در عکس ها و زنبق ها
و در شب زنده داری تاریک گام های تو
عشق من ، عشق من
ناگزیر رها خواهم کرد ویولن و قبر را
با نوارهای رقصنده
The Night in Isla Negra
Ancient night and the unruly salt
beat at the walls of my house.
The shadow is all one, the sky
throbs now along with the ocean,
and sky and shadow erupt
in the crash of their vast conflict.
All night long they struggle;
nobody knows the name
of the harsh light that keeps slowly opening
like a languid fruit.
So on the coast comes to light,
out of seething shadow, the harsh dawn,
gnawed at by the moving salt,
swept clean by the mass of night,
bloodstained in its sea-washed crater.
Pablo Neruda
ترجمه ها:
در شب کهن
هجوم می برند بر خانه ام
نمک هایی سرکش
سینه به سینه دریا
آسمان به رقص در می آید
و سایه جوانه میزند در تقلایشان
تقلای شبانه ی شان
هیچکس نمی داند نام آن شعاع سرکش نور را
که جان می گیرد چون میوه ای منگ
به دور از سایه های سرکش
دریاکنار جامه ای از نور به بر می کند
و صبحی بی آرام
زخمی از نمک ها
و تطهیر شده در نیایش شب
به خون می نشیند
بر دهانه ی آتش فشان
شب دیرین و سرکش،
بر دیوارهای خانه ام می کوبد،
سایه ای یگانه.
آسمان با نبض اقیانوس می تپد،
و با سایه در امتداد شب می ستیزد،
هیچ کس نام آن نور نافذی که مانند یک میوه
بر شاخسار پدیدار می شود را نمی داند.
نور به ساحل می رسد، بدون خروش،
و شفقی تند و خون نشان،
انبوه شب را بر گودال های دریایی حاکم می سازد.
شبی باستانی و
نمکهای سرکش
که جان می گیرند بر دیوارهای خانه ام..
سایه ها یگانه اند.
و آسمان و اقیانوس می تپند با هم
در بانگ سهمگین تضاد ..
تمام شب را می جنگند
و هیچ کس نمی داند
نام نور زننده ای را
که فراخ می شود
همانند میوه ای سست اندام ..
ساحل نورانی می شود ..
جدا از سایه های خروشان و
سپیده ی خشن..
که نمک های روان به دندانش کنده اند
و به حجم شب پاک گشته
و خون آلوده شده است
در دهانه هایی آتشفشانی
که شسته شده اند به دست دریا ...
ظلمت پیر
و خاک سرکش شوره زار
دیوارهای خانه ام را می کوبند
اینک اندوه ، جهان را تسخیر کرده است
نبض آسمان با اقیانوس می تپد
و آسمان و اندوه
در غرش این ستیز بیکران می ترکند
شب را یکسره در پیکارند
آسمان و اندوه
و کسی را خبری نیست
از نام آن نور زننده
که چون میوه ای وارفته
آرام و دنباله دار
تن می گسترد بر کرانه
رو به سوی نور
بی حضور اندوه آشفته
بی ظهور فجر گزافه
فرسوده با نمک های روان
روبیده با توده ای از شب
خونین در حفره ای که دریا بر آن گذشته است
Lying in me
Lying in me, as though it were a white
Stone in the depths of a well, is one
Memory that I cannot, will not, fight:
It is happiness, and it is pain.
Anyone looking straight into my eyes
Could not help seeing it, and could not fail
To become thoughtful, more sad and quiet
Than if he were listening to some tragic tale.
I know the gods changed people into things,
Leaving their consciousness alive and free.
To keep alive the wonder of suffering,
You have been metamorphosed into me.
Anna Akhmatova
ترجمه ها:
بر من آشيان مي گيري
چون سنگ هاي سپيدي كه
مامن مي گيرند
در قلب رودها
چون يادي كه سنگيني مي كند بر شانه هايم
چون يادي كه در آغوش مي فشارمش
كه درد است
كه لبخند است
كه ريشه دوانده است درعمق چشمانم
كه باز مي گويد دردهاي خفته
در افسانه هاي كهن را
ايمان دارم به خداياني
كه هشيارند
كه آزادند
كه بيدارنگه مي دارند
حيرت درد كشيدن را
كه آشيان مي دهند تو را بر پيكرم
دروغی به من،
انگار که دروغی مصلحتی،
همچون پرتاب سنگی به اعماق چاه،
خاطره ای که نخواهم جنگید با آن،
شادی و درد،
کسی به چشمانم خیره مانده است،
نمی تواند نبیند و به فکر فرو نرود،
غمگین تر و ساکت تر از وقتی که،
به روایتی مصیبت بار گوش فرا می دهد.
می دانم که خدایان مردم را،
به صورت های گوناگون مبدل نموده اند،
با روحی خودآگاه، زنده و رها،
برای زنده نگهداشتن شگفتی زجر،
و تو که به من مبدل شده ای.
در من آرمیده است
- چون سنگی سپید در ژرفنای چاه -
خاطره ای که نخواهم و
نتوانم با آن ستیزید،
همچون شادمانی و درد...
هر که چشمانم را می کاود
از دیدنش باز نخواهد ایستاد
و نتواند گریخت
از اندیشه و غم و سکوت،
چنان که گوش فرا می دهد
به داستانی اندوهبار...
می دانم که خدایان
چیز هایی ساخته اند از مردم
و هشیاری شان را
آزاد و رها
فروهشته اند،
تا در شگفتی درد بزیند،
آنگونه که تو در درون من
دگرگونه شدی...
مرگ برای من سنگی است سپید در دل چاه
شهرتی است که آویختن با آن کار من نیست
و زین پس نیز نخواهد بود
هم پاداش است و هم کیفر
هر نگاه افراخته ای با چشم هایم گره خورد ،
بی شک برق آن شهرت را نگریست
و پذیرفت که اینک اندیشناک و محزون و فرونشسته تر است ،
از آن گاه که تنها شرحی جانسوز می شنید
می دانم که خدایان مردمان را با چیزهایی تاخت زدند
تا رخصتی باشد بر آسودگی و آزادگی ضمیر
تو نیز در من تحویل یافته ای
تا شگفتی عذاب ماندگار شود
Evening Harmony
The hour has come at last when, trembling to and fro,
Each flower is a censer sifting its perfume;
The scent and sounds all swirl in evening’s gentle fume;
A melancholy waltz, a languid vertigo!
Each flower is a censer sifting its perfume;
A violin’s vibrato wounds the heart of woe;
A melancholy waltz, a languid vertigo!
The sky, a lofty altar, lovely in the gloom,
A violin’s vibrato wounds the heart of woe,
A tender heart detests the black of nullity,
The sky, a lofty altar, lovely in the gloom;
The sun is drowning in the evening’s blood-red glow.
A tender heart detests the black of nullity,
And lovingly preserves each trace of long ago!
The sun is drowning in the evening’s blood-red glow …
Your memory shines through me like an ostensory!
Charles Baudelaire
اينك زمان لرزيدن است
عطرها به خواب مي روند
در بستر مجمرگون گل ها
رنگ ها به رقص در مي آيند
در آغوش رام عطرهاي شبانه
و نغمه اي سودازده
و رخوتي سست!
عطرها به خواب مي روند
در بستر مجمرگون گل ها
اندام لرزان موسيقي زخم مي زند حسرت را
نغمه اي سودازده
رخوتي سست
آسمان با محراب بلندش فرو مي غلتد در سايه ها
اندام لرزان موسيقي زخم مي زند حسرت را
و قلبي نيك خواه غرقه خشم مي شود
از سياهي هاي نيستي
آسمان با محراب بلندش فرو مي غلتد در سايه ها
و خورشيد به خون مي نشيند درعصر سرخ گون
قلبي نيك خواه غرقه خشم مي شود
از سياهي هاي نيستي
و مصلوب مي كند ترانه هاي گذشته را
خورشيد به خون مي نشيند در عصر سرخ گون
و خاطره ات جان مي گيرد بر اندامم
چون ظرفي مقدس از براي نيايش
هنگامه گیجی و تلو خوردن،
هر گل مجمری عطرافشان،
پیچش رایحه ها و نغمه های گوش نواز،
بوی دلنشین غروب،
رقصی پر توهم، هم آغوش سرگیجه ای سست،
هر گل مجمری عطرافشان،
نم نوای سازی که زخم می زند بر قلب سنگین اندوه،
رقصی پر توهم، هم آغوش سرگیجه ای سست،
آسمان، جایگاهی رفیع، دوست داشتنی در، گاه دلتنگی ها،
نم نوای سازی که زخم می زند بر قلب سنگین اندوه،
و دلی نرم که می شورد، علیه سیاهی های پوچ،
آسمان، جایگاهی رفیع، دوست داشتنی در، گاه دلتنگی ها،
نشست خورشید بر غرقاب تابش خونین غروب،
دلی نرم که می شورد، علیه سیاهی های پوچ،
و عاشقانه حفظ می کند، هر رد پایی از گذشته های دور!
نشست خورشید بر غرقاب تابش خونین غروب...
یاد تو می درخشد در وجودم همچون عشایی ربانی!
آخر فرارسید آن ساعت
که می لرزید در شک ِ رسیدن و نرسیدن
هر گلی چون عودی ست
که می فشاند رایحه اش را ؛
عطرها و آواها
فرو می روند در گرداب ِ بخار ِ عصرگاهی
والسی غمگین...
سرگیجه ای سست ... !
هر گلی چون عودی ست
که می فشاند رایحه اش را
ترانه ی ِ ویولن زخم می زند
دل ِ پریشانی ها را
والسی غمگین
آسمان، مهرابی بلندپایه، دوست داشتنی تر در تاریکی ها،
ترانه ی ِ ویولنی
زخم می زند دل ِ پریشانی ها را
نازک دلی بیزار است از سیاهی ِ پوچی ها
آسمان،
مهرابی بلندپایه،
دوست داشتنی تر در تاریکی ها،
خورشید
غرق می شود در خونابه ی ِ غروب
نازک دلی بیزار است از سیاهی ِ پوچی ها
و نگاه می دارد ردپای ِ گذشته های ِ دور را
خورشید غرق می شود
در خونابه ی ِ غروب
و خاطره ات در عبور از من
می درخشد
همچون زرینه ظرفی مقدس...
زمان، زمان نواختن
شکوفه ، مجمر عطر افشان
عطر و الحان در هرم عصرگاهی ، چرخان
رقص ها محزون ، سرگیجه ها بی جان
شکوفه ، مجمر عطر افشان
ناله ویولن، زخمی بر قلب اندوه
رقص ها محزون ، سرگیجه ها بی جان
آسمان با قربانگاه عظیم ، شبانگاه با محبوب
ناله ویولن، زخمی بر قلب اندوه
قلب های شکسته ، گریخته از تیرگی عدم
آسمان با قربانگاه عظیم ، شبانگاه با محبوب
خورشید غرقه در تابش خون رنگ غروب
قلب های شکسته ، گریخته از تیرگی عدم
عاشقانه در تعقیب خاطرات دور
خورشید ، غرقه در تابش خون رنگ غروب
خاطره ات تابیده بر من، انگار ظرف زرین نان
مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.سعید نجفی برزگر.محمد حسن مصلی نژاد
Klage
Dreamless sleep - the dusky Eagles
nightlong rush about my head,
man's golden image drowned
in timeless icy tides. On jagged reefs
his purpling body. Dark
echoes sound above the seas.
Stormy sadness' sister, see
our lonely skiff sunk down
by starry skies:
the silent face of night.
Translated by Jurek Kirakowski Georg Trakl
ترجمه ها:
تمام شب هجوم مي برند بر سرم
خواب هايي بي رويا
عقاب هايي مبهم
روياهاي زرگونش
جان مي سپارند
بر آبراه هاي يخ زده
بر رودهاي بي زمان
بر بلندي هاي ناهمگون
غرقه تاريكي ها
پيكر بيجانش
به طنين در مي آيد بر فراز آب ها
دريا
خواهر پر هياهاي حزن ها
به خون مي نشاند زورق تنهايمان را
با بوسه هاي پر ستاره اش
با تمثال خاموشي از شب ها
خواب بی رویا،
برگرداگرد سرم،
هجوم بی امان عقاب های تیره ی شب،
و مردی با رویایی طلایی،
غرق شده
در جزر و مد های یخ زده و بی انتها،
پیکر ارغوانیش،
بر دندانه های برنده تپه ای دریایی،
پژواکی خاموش بر فراز اقیانوس.
ای خواهر پژمردگی های طوفانی،
ببین که چگونه غرق می شود،
زورق کوچک تنهاییم،
در ژرفای بیکران آسمان های پر ستاره:
چهره سوت و کور شب.
خوابی بی رویا – عقاب هايی تاریک،
پریشانی شبانه در سر،
که مجسمه ی طلایی انسان
در جزر و مدهای یخ زده ی همیشه
غرق شد...
بر سنگلاخ های ناهموار
جسد کبودش و
طنین هایی بر فراز آب ها..
خواهر غم های طوفانی !
ببین
که زورق تنهای ما
به دست آسمان پر ستاره
غرق شد:
چهره ی مسکوت شب...
خواب بدون خواب دیدین
بازهای سیاه ، شب را یکسره بر من می تازند
تصویر دلکش مرد در امواج سرد و بی پایان غرق می شود
بر دوش امواج
روی رگه های بریده بریده جسم ارغوانی او
طنین های تاریکی ، آواز در می دهند
که ای دختر توفناک اندوه
بنگر قایق واهشته ما را
که در آسمان های پرستاره غرق شد
و این است چهره خاموش شب
مترجمان به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده.فرهاد فرهنگ فر.سعید نجفی برزگر.محمدحسن مصلی نژاد
De Profundis
There is a stubble field on which a black rain falls.
There is a tree which, brown, stands lonely here.
There is a hissing wind which haunts deserted huts---
How sad this evening.
Past the village pond
The gentle orphan still gathers scanty ears of corn.
Golden and round her eyes are gazing in the dusk
And her lap awaits the heavenly bridegroom.
Returning home
Shepherds found the sweet body
Decayed in the bramble bush.
A shade I am remote from sombre hamlets.
The silence of God
I drank from the woodland well.
On my forehead cold metal forms.
Spiders look for my heart.
There is a light that fails in my mouth.
At night I found myself upon a heath,
Thick with garbage and the dust of stars.
In the hazel copse
Crystal angels have sounded once more.
Translated by Jurek Kirakowski
Anonymous submission
ترجمه ها:
در اين عصر محزون
كاهبن ها را غسل مي دهد باراني سياه
و باد هايي كه خانه مي گيرند بر كومه اش
بر درخت تنهايش
بر درخت خزان زده اش
آنسوي بركه
يتيمك معصوم
گرد مي آورد گندم هاي اندك را
و محو مي شود با چشمهاي به فراخي گشاده اش
در گرگ و ميش
و آغوشش كه سوزان است
در عطش مردي از آسمان ها
و اندامي شيرين
و اندامي كه مي گندد
در انبوه خاربن ها
مامن مي گيرد
بر راه خانه شبانان
سايه اي
دورم مي دارد از دهكده محزون
از سكوت ملكوت
و من سيراب مي شوم
از نهرهاي جنگلي
بر پيشانيم خانه مي گيرد فلزي سرد
و عنكبوتهايي در گذرند از براي قلبم
و نوري كه بوسه مي دهد لبانم را
در شب هبوط مي كنم بر خارزاري
كه غرقه غبار ستارگان است
و بر شقايق هاي گندم گون
به طنين در مي آيند فرشتگان از براي باري ديگر
باران تیره بر مزرعه ای پر از کاهبن،
درختی به رنگ قهوه ای، ایستاده تنها،
وخش خش باد سرگردان در میان آلونک های متروک،
چه غم انگیز است این غروب.
در فراسوی برکه،
دخترکی یتیم، نرم نرمک،
برمی چیند خوشه های ناچیز ذرت را.
چشمان درشت و طلاییش خیره در اعماق غروب،
و دامنش در انتظار دامادی آسمانی.
در بازگشت به خانه،
چوپانان بدنی پوسیده را،
در لابلای بوته های تمشک یافتند.
سایه ای که مرا از دهکده های غمناک
دور می کند.
سکوت خدا و چاهی در بیشه زار،
از برای نوشیدن.
بر پیشانیم
نقش آهن سرد،
عنکبوت ها در کمین قلبم،
و نوری که در دهانم محو می شود.
شبانگاهان خود را بر زمین بایر تیغستان یافتم.
زمینی پوشیده از خاکروبه های ستارگان،
و فرشتگانی بلورین که بار دیگر،
در بیشه زار تیره آواز سر دادند.
زمینی هست
نا تراشیده
که بارانی سیاه می بارد بر آن
و درختی،
که قهوه ای و سوخته
ایستاده اینجا
و بادی که هس هس کنان
با کلبه های متروک
در می آمیزد..
فراسوی تالاب ِ دهکده،
یتیم دخترکی مهربان
هنوز
دسته های کوچک ذرت را می چیند؛
چشمان طلایی و گرد اش
خیره به غروب
و آغوش اش
چشم به راه ِ داماد آسمانی..
در راه خانه
چوپانان بدنی دلفریب یافتند
که پوسیده بود میان بوته ی تمشک
سایه ای پیداست
و من
دورم از دهکده ی تاریک
سکوت خداوند...
نوشیده ام من از چاهی جنگلی..
روی پیشانی ام تکه فلزی سرد شکل می گیرد
عنکبوت ها پی ِ دل ِ من اند
نوری در دهان من می میرد...
شب
یافتم خود را بر فراز خارزاری،
پر از زباله و گرد ستارگان..
و در بوته ی فندق
صدای فرشته های شیشه ای
بار دیگر
رسیده است به گوشم..
باران سیاه بر تن کشتزار تازیانه می زند
تک درختی سوخته پایداری می کند
هوهوی باد در کلبه های متروک می پیچد
و غروب چه غمگین است
آن سوی تالاب در خلوت دهکده
یتیمی پاکزاد خوشه ی لاغر ذرت می چیند
چشمان گرد و طلایی اش خیره در گرگ و میش
و دامان او در انتظار دامادی از آسمان
گاه بازگشت به منزلگاه
کالبدی شیرین در چشمان چوپان ها نشست
پوسیده در بوته های تمشک جنگلی
من شبحی هستم
دور از دهکده های تاریک
در سکوتی ملکوتی
سیراب از چشمه سار جنگل
بر پیشانی ام آبگینه ای سرد جان می گیرد
تارتنان در جست و جوی قلب من اند
و نور در دهانم بی رمق می شود
شبانگاه ، خود را بر فراز خارستان یافتم
فربه شده با غبار ستارگان
در شقایق های قهوه ای و خونین
فرشتگان بلور ، دیگر بار فرود آمده اند
Whispered Into Afternoon
Sun of autumn, thin and shy
And fruit drops off the trees,
Blue silence fills the peace
Of a tardy afternoon’s sky.
Death knells forged of metal,
And a white beast hits the mire.
Brown lasses uncouth choir
Dies in leaves’ drifting prattle.
Brow of God dreams of hues,
Senses madness’ gentle wings.
Round the hill wield in rings
Black decay and shaded views.
Rest and wine in sunset’s gleam,
Sad guitars drizzle into night,
And to the mellow lamp inside
You turn in as in a dream.
Georg Trakl
ترجمه ها:
خورشيد پاييزي
نحيف و كم رو
با ميوه هايي
كه فرو مي غلتند از شاخساران
سكوتي كه مامن مي گيرد
بر پيكر رام آسمان عصرگون
مرگ ناقوس هاي عزا را
به نوا در مي آرد
دختركان گندمگون
با سرودهاي مهيبشان
جان مي سپارند
بر بستري از برگ هاي آوازه خوان
چهره ملكوت محو رنگ هاست
و هشياري مست مي شود
از رقص بال هاي نجيب
و پشته هايي كه غرقه حلقه هايند
غرقه سايه روشن ها
غرقه زوال سياه
آرام گير ومست باش
در كورسوي غروب
گيتارهاي محزون
به طنين در مي آيند
در بستري از شب
و تو غرقه روياها
جان مي گيري
در نورهاي پريده رنگ
نورهاي مبحوس
آفتاب نحيف و خجول پاييز
و ميوه هايي كه فرو مي ريزند،
سكوتي آبي رنگ، پر مي كند
آسمان آرام
بعد از ظهري كشدار را
بر مي جهد
صداي ناقوس مرگ از آهن سرد
و اسبي سپيد در باتلاق تقلا
دختران سيه بخت، خنياگران بي ظرافت،
و برگ هايي كه در سرگرداني مي پوسند،
خدا خواب مي بيند،
پرده هاي رنگي ،
بال هاي دلنشين ديوانگي را
قوس تپه ها چون حلقه هايي در دست،
سياهي
و چشم انداز هاي پرسايه،
لميدن و شراب در پرتو غروب،
نم نواي گيتاري غمگين
در امتداد شب،
چراغي گرم و شاد در ميان،
و جشن حضور تو در رويا.
با سپاس ویژه از دوست گرانقدرم عباس مرتضایی برای ویرایش این ترجمه
خورشید ِ پاییزی، نازک اندام و کمرو،
و میوه هایی
که از درختان می چکند،
سکوتی آبی پر می کند
آرامش ِ آسمان ِ بی رمق ِ بعد از ظهر را..
ناقوس های ِ فلزی ِ مرگ،
و دیوی سپید که می آشوبد منجلاب را.
هم آوازی ِ ناهنجار ِ دختران ِ موخرمایی،
می میرد در پر گویی ِ بی اراده ی ِ برگها...
سیمای ِ خداوند، رویای ِ رنگ را می بیند،
و احساس می کند
بالهای ِ نرم ِ جنون را..
تباهی هایی سیاه رنگ و چشم اندازهایی تیره
در حلقه هایی،
گرداگرد ِ تپه می چرخند.
آسودگی و شراب،
در سوسوی ِ غروب ِ خورشید،
گیتارهای ِ غمبار، نم نم زنان در شب،
و با چراغ ِ ملایمی در اندرون
همچون رویا
به خواب می روی ...
مترجمان به ترتيب حروف الفبا:سهيل آقازاده،فرهاد فرهنگ فر،سعيد نجفي برزگر،محمد حسن مصلي نژاد
Get Drunk
Always be drunk.
That's it!
The great imperative!
In order not to feel
Time's horrid fardel
bruise your shoulders,
grinding you into the earth,
Get drunk and stay that way.
On what?
On wine, poetry, virtue, whatever.
But get drunk.
And if you sometimes happen to wake up
on the porches of a palace,
in the green grass of a ditch,
in the dismal loneliness of your own room,
your drunkenness gone or disappearing,
ask the wind,
the wave,
the star,
the bird,
the clock,
ask everything that flees,
everything that groans
or rolls
or sings,
everything that speaks,
ask what time it is;
and the wind,
the wave,
the star,
the bird,
the clock
will answer you:
"Time to get drunk!
Don't be martyred slaves of Time,
Get drunk!
Stay drunk!
On wine, virtue, poetry, whatever!"
Charles Baudelair
ترجمه ها:
مست شو
راه اين است!
مسيري ناگذير
تا بار سهمگين زمان را
بر دوش نكشي
تا گرده هايت را بر خاك نياورد
تا بر خاك نلغزاندت
مست شو
مست باش
از شراب
ازشعر
ازتقوا
تنها مست باش
و اگر به ناگاه ديگر مست نبودي
بر ايواني از كاخ ها
بر علف هاي سبز آب راهي
در تنهايي گنگ اتاقت
اگر ديگر مست نبودي
از باد بخواه
زمان را
از موج
از ستاره
از پرنده
از زمان
از هرچه پرواز مي كند
هرچه مي گريزد
هرچه مي غلتد
هرچه مي خواند
هرچه مي گويد
خواهند گفتت كه زمان مستيست
در بند هاي زمان نباش
مست شو
مست باش
ازشراب
ازشعر
ازتقوا
تنها مست باش
هماره مست باش،
همان دستور بی چون و چرا،
بدینسان کوله بار دهشتناک زمان را
برگرده هایت نمی یابی،
همان عفریتی که به شانه هایت زخم می زند،
و جسم ناتوانت را به زیر خاک سرد می کشاند،
پس بنوش و همانگونه سپری کن.
می گویی با چه؟
با شراب و شعر و هنر
فقط مست باش و هر چه خواهی کن،
هر آنچه که دوستش می داری.
و اگر ناگاه و گاه به گاه چشم گشودی
چه بر ایوان های یک قصر،
چه بر سبزه زار لب جوی،
و چه در اتاق غمگین تنهایی هایت،
بدان که هشیاری در کمین توست،
پس بپرس از باد،
از موج،
از ستاره،
از پرنده،
از ساعت،
بپرس از هر آنچه که می گریزد و محو می شود،
از هر آنچه که می نالد،
می غرد،
و یا که آواز می خواند،
از هر آنچه که حرف می زند،
بپرس که وقت چیست،
و باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت،
یکصدا پاسخ می گویند:
وقت نوشیدن است!
ای مردم،
بردگان رنج کشیده زمان نباشید،
بنوشید و همانگونه بگذرانید!
با شراب و شعر و هنر ...
همواره مست باش
این است
آن فرمان بزرگ !
تا از یاد بری
کوله بار ِ سهمگین ِ زمان را
که شانه هایت را تباه می کند
و تو را آسیاب...
مست شو و مست مان !
از چه؟
از می، از شعر، از پرهیزکاری، هر چه..
لیک مست شو..
که اگر گاهی
در ایوان قصری،
روی چمن های یک نهر،
در دلتنگی ملالت بار خانه ات،
بیدار شوی،
و مستی ات رفته باشد بر باد،
از باد بپرسی،
از موج،
از ستاره،
از پرنده،
از ساعت،
از هر چه که می گریزد،
از هر چه که می نالد،
می غلتد،
می خواند،
از هر چه که سخن می گوید،
بپرسی که زمان ِ چیست ؟
و باد،
موج،
ستاره،
پرنده،
ساعت،
بگویند که
"زمان ِ مستی است !
برده ی ِ فدایی ِ زمان مباش!
مست شو!
مست مان !
از می، از پرهیزکاری، از شعر، از هر چه!"
هماره مستی کن
همین و همین !
دستور بزرگ !
تا حس نکني
کوله بار سنگین زمان را
که می ساید شانههایت را
و بر خاک می افکند تو را
مستی کن و مست بمان
بر چه ؟
باده
چکامه
مردانگی
هر آنچه تو می خواهی
لیک مستی کن
و گه گاه اگر برمی خیزی
بر ایوان قصری
در علف سبز جویباری
در سکوت غم زده ی خانه ات
در مستی گم شده یا پریده رنگ ات
سراغی می گیری
از باد
امواج
اختر
کبوتر
از ساعت آویخته بر دیوار
از هر آنچه می گريزد
می نالد
می غلتد
و می خواند
وز هرچه می گويد
می پرسی اکنون چه وقت است
و باد
امواج
اختر
کبوتر
و ساعت آویخته بر دیوار
گويند وقت مستی است
مستی کن و مست بمان
بر باده ٬ چکامه ٬ مردانگی
و هر آنچه می خواهي
تا برده ی شکنجه دیده ی زمان نباشي
the enemy
My youth was nothing but a black storm
Crossed now and then by brilliant suns.
The thunder and the rain so ravage the shores
Nothing's left of the fruit my garden held once.
I should employ the rake and the plow,
Having reached the autumn of ideas,
To restore this inundated ground
Where the deep grooves of water form tombs in the lees.
And who knows if the new flowers you dreamed
Will find in a soil stripped and cleaned
The mystic nourishment that fortifies?
—O Sorrow—O Sorrow—Time consumes Life,
And the obscure enemy that gnaws at my heart
Uses the blood that I lose to play my part
ترجمه ها:
جوانيم طوفاني سياه بود
كه گه گاه به خون مي نشست با شراري از نور
و گردبادها و باران هايي به يغما مي برد ساحل ها را
اينك اما باغ بي برگيست ميراث آن روزگاران
اينك منم من استاده در آستانه تقلا
پاخوش كرده بر خزان گمان ها
كه جان دهم اين زمين مرده را
با همه قبرهايش در سينه
آيا كسي هست كه تيماركند در اين خاك عريان
گلهاي رويا هايت را اگر برويند به ناگاه؟
دريغ!
زمان فرو مي بلعد بودن را
و دشمني ناپيدا كه مي پوساند قلبم را
بر خوني ريشه مي دواند
كه هميانم بود براي زيستن
جوانیم در طوفان های تیره گذشت،
سیاهی هایی که گهگاه
با خورشید های درخشان آذین شدند،
طوفان و باران آن چنان ساحل وجودم را در هم کوبید،
که چیزی از میوه های باغ درونم باقی نماند،
باید شن کش و خیش را در این خزان اندیشه،
از برای احیای زمین های غرقه در گرداب،
به کار بندم
همانجایی که شیارهای عمیق آب،
قبرهایی هستند در امتداد باد.
و که می داند،
شاید آن گل هایی که آرزو کرده ای،
روزی در خاک بایر و شسته شده وجودم
یافت شوند؛ خوراکی غیبی و جانبخش.
افسوس و صد افسوس،
زمانه زندگی را می بلعد،
و دشمن گمنامی که قلبم را می جود،
خونی که از کف می دهم؛
همان خونی که برای بازی کردن نقشم به آن محتاجم
س
جوانی ام نبود چیزی
جز تندبادی سیاه
که خورشیدهایی تابان را پس گذرانده...
تندر و باران ساحل ها را ویران می کنند..
و هیچ از میوه های باغم نمانده...
در پاییز ِ اندیشه ها،
باید چنگک و خیش را به کار گیرم،
تا جان ِ تازه ای بدمم
زمین ِ آب گرفته ای را
که شیارهای ِ ژرف ِ آب
گورهایی در ته نشین ها
پدید آورده اند..
و چه کسی می داند؟
شاید نوگلهایی که خوابشان را دیدی
آن خوراک ِ رازگونه ی ِ نیرو افزا را
پاک و برهنه
در خاک بیابند...
آه ،
آه ...
زمان، زندگی را می گذراند،
و دشمن ِ تاری که می جود دلم را،
خونی را می مکد،
که من آسان می بازم
تا نقش ِ خود را
بر جای گذارم..
جوانی من هیچ نبود جز توفانی سیاه
اکنون گذشت
و زین پس با آفتاب درخشان خواهد گذشت
رعد و باران همچنان کرانه دریا را در می نوردد
و دستان باغ، خالی از میوه است
اینک در فصل خزان اندیشه ها
خیش و چنگک به کار خواهم گرفت
تا زمین سیل زده را که در آن شیارهای عمیق آب
گورهایی در باد پناه ساخته به اول واگردانم
چه کسی می داند شکوفه های رویایی تو
رخ می نمایند در خاک عریان و طاهر
قوت رمزآلود و نیروبخش
آه دلتنگی ، آه دلتنگی
زمانه ، زندگان را از پا انداخته است
و خصمی گنگ که قلب را می فرساید
از خونی می خورد که از من رفت
تا دین ام را ادا کنم
مترجمان به ترتيب حروف الفبا:سهيل آقازاده،فرهاد فرهنگ فر،سعيد نجفي برزگر،محمد حسن مصلي نژاد
Autumn
Soon we will plunge ourselves into cold shadows,
And all of summer's stunning afternoons will be gone.
I already hear the dead thuds of logs below
Falling on the cobblestones and the lawn.
All of winter will return to me:
derision, Hate, shuddering, horror, drudgery and vice,
And exiled, like the sun, to a polar prison,
My soul will harden into a block of red ice.
I shiver as I listen to each log crash and slam:
The echoes are as dull as executioners' drums.
My mind is like a tower that slowly succumbs
To the blows of a relentless battering ram.
It seems to me, swaying to these shocks, that someone
Is nailing down a coffin in a hurry somewhere.
For whom? -- It was summer yesterday; now it's autumn.
Echoes of departure keep resounding in the air.
Charles Baudelaire
ترجمه ها:
طولي نخواهد كشيد كه غرقه سايه هاي سرد شويم
همه عصرهاي منگ تابستان خواهند گريخت
صداي تنه هاي مرگ زده درختان را مي شنوم
كه خانه مي گزينند بر سنگ فرش ها و علفزاران
زمستان بر من خانه خواهد كرد
با زهرخندش،كينه اش،با تن لرزانش،غرورش،دهشت و گناهش
و تنها چون خورشيد مسخ شده در چنگال سرما
روحم تجسد خواهد يافت در يخ هاي خونين رنگ
با هر تپش صداي سقوط برخود فرو مي غلتم
صدايي به رخوت جوخه هاي مرگ
و ذهنم چون برج و باروييست كه از هم مي گسلد
با هر وزش دژكوب هاي بيرحم
و صداهاي موحشي چون تابوت هايي شتاب زده
كه فرو مي غلتند در عمق خاك
ديروز تموزبود و امروز خزان
هلهله هاي كوچ پژواك مي گيرند در فضا...
در چشم به هم زدنی
خود را در محاصره سایه های سرد خواهیم یافت،
و آن روزهای خیره کننده تابستان،
به تمامی رخت بر خواهند بست.
از همین حالا
زمستان تمام قد به سوی من باز می گردد:
ریشخند، نفرت، لرزش، وحشت، بیگاری، شرارت.
تبعید شده،
همچو خورشید،
به زندانی قطبی،
روح من
که به تکه یخی سرخ مبدل می شود.
و وجود من
و ذهن من
که با یورش کشنده و بی رحم باد های دژ کوب
همچو برجی به آرامی از پای در می آید
ومن
در سیطره ضربات،
همچو تابوتی که بی وقفه بر زمین کوبیده می شود.
برای که؟
دیروز زمستان و امروز پاییز.
پژواک های عزیمت، انعکاس ها را در هوا
تداوم می بخشند.
به زودی،
ما خود را در سایه هایی سرد خواهیم افکند،
و همه آن بعد از ظهر های ِ شگفت را به دست ِ باد خواهیم بخشید.
من همچنان آوای ِ الوارهایی را از آن پایین ها می شنوم،
که بر روی ِ چمن ها و تخته سنگ ها می غلتند...
همه ی ِ زمستان به من باز خواهد گشت:
ریشخند، بیزاری، لرزیدن،ترس،جان کندن، گناه،
و همچون خورشید، تبعید شده به زندانی قطبی،
روح ِ من در پاره یخی سرخ،
سخت خواهد گشت.
چنان که شکستن و فرو پاشی ِ الوار ها را گوش می دهم، می لرزم :
این پژواک ها به گنگی ِ طبل ِ جلاد هایند.
اندیشه ام دژی را می ماند که آرام آرام،
از دَم ِ دژکوبی ویرانگر،
از پای در می آید.
نوسان های ِ این ناگهان، مرا اینطور می نماید،
که کسی به شتاب، تابوتی را میخ می کوبد.
برای ِ چه کسی ؟ - دیروز تابستان بود. امروز پاییز.
طنین ِ رهسپاری در آسمان می پیچد
عن قریب در سایه های سرد ، غوطه خواهیم خورد
و عصرهای دلفریب تابستان در می گذرند
اینک تپ تپ بی رمق ُکنده ها یی را می شنوم
که فرو می افتند بر سنگ فرش ها و علفزار
تمام زمستان رجعت خواهد کرد به سوی من
استهزا ، نفرت ، لرز ، دهشت ، جان کندن ، خباثت
و قلب من توده یخی خونین خواهد شد
چونان خورشیدی که به قطب تبعید شود
آن گاه که صدای درهم شکستن ُکنده ها می آید
می لرزم و در را به هم می کوبم
پژواک ها به سنگینی طبل های جلادند
اندیشه ام به قلعه ای می ماند که آرام آرام تسلیم می شود
تسلیم تکانه های یکی کوبه ی سخت و ویرانگر
نوسان این ضربات چنان می نماید بر من
که انگار کسی عجولانه در جایی میخ بکوبد بر تابوت
تابوت از آنِِ کیست ؟
از آنِِ دیروز که تابستان بود
و اینک پاییز است
پژواک های مرگ ، پرطنین در نسیم تکرار می شوند
مترجمین به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده٬فرهاد فرهنگ فر٬سعید نجفی برزگر٬محمد حسن مصلی نژاد
elevation
Above the ponds, beyond the valleys,
The woods, the mountains, the clouds, the seas,
Farther than the sun, the distant breeze,
The spheres that wilt to infinity
My spirit, you move with agility
And, like a good swimmer who swoons in the wave
You groove the depths immensity gave,
The inexpressible and male ecstasy.
>From this miasma of waste,
You will be purified in superior air
And drink a pure and divine liqueur,
A clear fire to replace the limpid space
Behind this boredom and fatigue, this vast chagrin
Whose weight moves the mists of existence,
Happy is he who vigorously fans the senses
Toward serene and luminous fields—wincing!
The one whose thoughts are like skylarks taken wing
Across the heavens mornings in full flight
—Who hovers over life, understanding without effort
The language of flowers and mute things.
Charles Baudelaire
ترجمه ها:بر فراز تالاب ها،در آنسوي دره ها
چوب ها،كوه ها،ابرها،درياها
در ماوراي خورشيد،نسيمي سرد
ستارگاني كه فرو مي غلتند در ابديت
روح من!با تمام چالاكيت رقصان مي شوي
چون شناگري كه جان مي سپارد بر موج هايي سركش
و خو مي گيري به هبه هاي بيكرانگي
در مردانگي اين خلسه گنگ
از هواي مسموم اين بيهودگي
عروج خواهي كرد بر فراز
و غرقه شراب هاي مقدس خواهي شد
و آتشي زلال كه جان مي گيرد بر بيكرانگي فضا
در پس اين ملال و خستگي،اين بيكرانگي درد
كه با همه وزنش مي خرامد بر شك بودن
همه شادي آنست كه چنگ مي زند بر حواسش
كه مي خزد سوي ملكوت سرد و روشن درد
كسي كه افكارش چون چكاوك هاي مبحوس بالهايند
در امتداد آسمان هاي بامدادي و پروازهايي بالغ
آن كس كه مي گذرد بر فراز بودن
و ميداند و مي فهمد زبان گنگ ها و گل ها را
بي ذره اي درد.
بر فراز برکه ها، آن سو تر از دره ها و جنگل ها،
ورای کوه ها و ابرها و دریاها، فراتر از خورشید،
نسیمی دوردست و گوی هایی که در آستان بینهایت می پژمرند،
ای روح چابک من
همچون شناگری چالاک امواج عظیم و عمیق دریا را بشکاف
و مرا از شور مردانه ی وصف ناپذیری آکنده کن.
رهسپار از این جو مسموم به سوی حضوری خالص و برتر،
جرعه ای از شراب الهی؛ آتشی پاک در فضایی زلال و لایتناهی.
در پشت این خستگی و کسالت، این اندوه سرکش و فراگیر،
کدامین جسم، تاب عبور از غبار وجود را دارد.
خوشا به حال آنکس که نیرومندانه وجودش را به سوی آن عرصه های آرام و فروزان رهسپار می سازد.
همانی که اندیشه هایش همچون چکاوک به سوی صبح بهشتی پر می گشاید،
او که می پرد فراتر از زندگی،
و بی هیچ کوششی زبان گل ها و هر آن چیزی که خاموش است را می فهمد.
بالاتر از چشمه ها، فراسوی ِ دره ها،
جنگلها، کوهها، ابر ها، دریاها،
دورتر از خورشید و نسیم ِ سرد،
دور تر از کره هایی که تا جاودانگی می پژمرند...
ای روح ِ من، حرکاتت زیرکانه است.
و همچون شناگری که خود را به دست ِ آب می سپارد
بر اعماقی شیار می اندازی،
که بیکرانگی به آن لذتی نر و وصف ناشدنی داده .
از این گندبوی ِ زباله،
تو در هوایی پاک، خالص خواهی گشت.
و از شراب ِ ناب ِ الهی خواهی نوشید؛
همچون آتشی بی پیرایه که خلأت را پر می کند.
در پس این خستگی و فرسودگی، این اندوه ِ بیکران،
که سنگینی اش مِه ِ وجود را می زداید،
خوشا آنکه نیرومندانه بر احساس می وزد
تا به سوی ِ آسمان و سرزمین هایی نورانی،
دست افشان و پاکوبان برود!
آنکه اندیشه اش همچون چکاوکی است،
که از میان ِ آسمان ِ روشن ِ صبح پر گرفته–
و بی پروا بر فراز ِ زندگی پرواز می کند،
بی هیچ کوششی،
و صدای ِ گلها را می شنود ...
بالای تالاب ها
آن سوی دره ها
جنگل ها
کوه ها
ابرها
دریاها
دورتر از خورشید و خشکباد
کراتی که محو می شوند
در بی نهایت
روح من !
چه بی قرار
چون شناگری پاک
خسته بر امواج
می شیاری
آن کران بی کران را
خلسه ات ناگفتنی و مردوار
در فضای مستعلا
پاک می شوی
زین بخار چرک مسموم
و سر می کشی
آن شراب ناب لاهوتی را
آن گاه بخاری زلال
و دری به عالم ماورا
پشت این خستگی و ملال
پشت این رنج عظیم
که سنگینی اش پیش می برد
غبارهای حیات را
خوشا او
که سخت می دمد بر تخیل
تا دشت های صاف و روشن
رمیده از درد !
همو که اندیشه اش
چون چکاوکان پرگشوده است
در پهنه پگاهان هفت آسمان
در اوج پرواز
محیط بر حیات
و درک می کند
زبان گل ها و جمادات را
بی تقلا
Blackberrying
Nobody in the lane, and nothing, nothing but blackberries,
Blackberries on either side, though on the right mainly,
A blackberry alley, going down in hooks, and a sea
Somewhere at the end of it, heaving. Blackberries
Big as the ball of my thumb, and dumb as eyes
Ebon in the hedges, fat
With blue-red juices. These they squander on my fingers.
I had not asked for such a blood sisterhood; they must love me.
They accommodate themselves to my milkbottle, flattening their sides.
Overhead go the choughs in black, cacophonous flocks ---
Bits of burnt paper wheeling in a blown sky.
Theirs is the only voice, protesting, protesting.
I do not think the sea will appear at all.
The high, green meadows are glowing, as if lit from within.
I come to one bush of berries so ripe it is a bush of flies,
Hanging their bluegreen bellies and their wing panes in a Chinese screen.
The honey-feast of the berries has stunned them; they believe in heaven.
One more hook, and the berries and bushes end.
The only thing to come now is the sea.
From between two hills a sudden wind funnels at me,
Slapping its phantom laundry in my face.
These hills are too green and sweet to have tasted salt.
I follow the sheep path between them. A last hook brings me
To the hills' northern face, and the face is orange rock
That looks out on nothing, nothing but a great space
Of white and pewter lights, and a din like silversmiths
Beating and beating at an intractable metal
sylvia plath.
ترجمه ها:
كوچه تنهاست با بوته ها
و اندامش غرقه گلبنهاست،بوته هايي در راست
كوچه ي گلبن ها هلالين وارفرو مي خزد
و دريايي سركش در دوردست و بوته ها
سترگ چون انگشتانم،گنگ چون چشماني ابنوسي خشكيده بر پرچين ها
با ميوه هايي رنگين بر انگشتانم جان مي سپارند
و باخونشان به ناگاه شهادت مي دهند خواهريشان را
چراكه سخت دوستم مي دارند
به اطراف مي خزند و خو مي گيرند با شيشه هاي مالامال از شير
در آسمان كلاغ هاي بد آهنگ جامه سياهي به بر مي كنند
و چون كاغذهايي سوخته مي رقصند در آسمان ورم كرده
وصدايشان به وسعت تنهاييست،به وسعت فرياد
و من حتي دريا را در خواب نمي بينم
و سبزه زار بلند تابان است،توگويي كه از درون به آتش نشسته است
و من هبوط مي كنم بر بوته رسيده اي از پرواز
كه ميوه هاي آبدار و بال هاي بلورينش بر بستري از شرق آراميده اند
و سرمستند از ضيافت شيرينشان،و ايمان دارند به پرديس
و داسي ديگر به خون مي نشاند بوته ها و گلبن ها را
تنها دريا به پيش مي راند
و باد از ميان دره ها اندامم را فرو مي پوشد
با جامه كهنه اش تازيانه مي زند چهره ام را
و تپه هايي شيرين و سبز و باكره از نمك
و من كه مي خزم بر راه ميش ها
و رها مي شوم بر رخساره شمالي تپه ها،رخساره نارنجي صخره ها
كه غرقه تنهايي است
خيره بر فضايي مفرغين و روشن و هيابانگي چون خنجر نقره سازان
كه مي نشيند بر اندام سركش فلزها
تنهای تنها در کوره راهی پوشیده از بوته های تمشک در دو سو، دامی اغواگر در پایین سو و دریایی متلاطم در انتها.
تمشک هایی درشت همچون سرپنجه هایم ؛ خاموش و گنگ همچون چشمان آبنوسی پرچین ها؛ درشت و آبدار
همان هایی که در میان انگشتانم فدا می شوند. چنین پیوند خواهری خونین سودایم نبود؛ بی گمان خود عاشقم هستند وانگاه که خوش خیالانه با امیال سرکشم می آمیزند.
زغن های سیه فام بر فراز آسمان؛ با هیاهویی همچون ذرات کاغذ سوخته و چرخان؛ مغلوب وزش بادهای سرگردان.
اعتراض، شکایت،نافرجامی، یگانه نوایی که به گوش می آید. دریایی در انتظار نیست.
دشت های بلند، سبز و شادابند، انگار که از درون می درخشند.
بر سر بوته ای می روم؛ آن چنان رسیده که پر از مگس هایی با شکم های زنگاری و بال های جام فام، مست و مبهوت از جشن شهدین تمشک. به راستی که بهشت را دریافته اند.
کمی آنسوتر بوته ها تمام می شوند.
و حالا دریا، آن یکتا موجودی که انتظارش را می کشم.
از میان دو تپه، باد هیمنه خود را بر تن من فرو می کوبد و همچون رختی شبح وار ، سیلی های خود را بر صورتم می نشاند.
میان تپه هایی سبز و دل انگیز راه مالرو را می پویم؛ دام اغوا گر پایانی، همانی که مرا به یال شمالی می کشاند.
جایی پوشیده از صخره های نارنجی؛ فضایی شکوهمند که به هیچ چیز جز نورهای درخشان نمی ماند، و هیاهوی ضربات پیاپی، همچون ضربات نقره کاران بر فلز نافرمان.
در خلوت کوچه
شا توت ها سرگذاشته اند بر شانه های دیوار ، شانه راست سنگین تر
باریک راه غرقه در دام و دریایی مواج در انتهای آن
شاتوت ها
سترگ به سان برآمدگی شست ام
و خاموش به سان چشمانی آبنوسی در پرچین ها
درشت و فربه ، با افشره های سرخابی روی انگشتان ام جان می دهند
این همشیرگی خونین، خواست من نبود
لیک آنها خاطرم را می خواهند
و توت های له شده ، منزل می گیرند در شیشه شیر من
زغن های شوم ، آسمان را نشاندار می کنند
هربار که می گذرند...
چرخ می خورند همچو کاغذ پاره های سوخته
در آسمان از نفس اوفتاده
شکوه کنان آوای اعتراض سر می دهند
و دریا حتی در خیال نمی آید
آن بالا ، مرغزارهای سبز می درخشند ، انگار که از درون مشتعل اند
و من به شاخه توت های رسیده ای می اندیشم که در محاصره مگس ها ست
مگس های آویزان با شکم های سبزآبی و بال های شیشه ای
ضیافت انگبین دانه ها مست کرده است آنها را ، انگار به بهشت رسیده اند
آن گاه شوکی دیگر
و غلاف ها و دانه هایی که به انتها می رسند
اینک تنها دریاست که در ذهن می آید
تندباد از میان تپه ها در می نوردد پیکرم را
و با رخت چرک توهم می کوبد بر چهره ام
تپه ها آنچنان سبز و شیرین اند که انگار هرگز نمک را نچشیده اند
و من در راه میش ها پیش می روم
تا آخرین شوک که مرا می کشاند به چهره شمالی تپه ها
چهره ای نارنجی از سنگ ها
که هیچ پیش رو ندارد جز گستره ای از نورهای سفید و مفرغین
و طنین مداوم نقره سازان
که می کوبند بر فلزی سرسخت
مترجمان به ترتیب حروف الفبا
:سهیل آقازاده٬فرهاد فرهنگ فر٬سعيد نجفي برزگر٬محمد حسن مصلي نژاد:The Light Wraps You
The light wraps you in its mortal flame.
Abstracted pale mourner, standing that way
against the old propellers of the twighlight
that revolves around you.
Speechless, my friend,
alone in the loneliness of this hour of the dead
and filled with the lives of fire,
pure heir of the ruined day.
A bough of fruit falls from the sun on your dark garment.
The great roots of night
grow suddenly from your soul,
and the things that hide in you come out again
so that a blue and palled people
your newly born, takes nourishment.
Oh magnificent and fecund and magnetic slave
of the circle that moves in turn through black and gold:
rise, lead and possess a creation
so rich in life that its flowers perish
and it is full of sadness
pablo neruda
سهیل آقازاده:نور در آغوش مي فشاردت با شراره هاي ميرايش
مبهوت و پريشان حال
راست قامت در افسون گرگ و ميش
كه طواف مي كند اندامت را
.
دوست من،
گنگ و مبهم در تنهايي اين ساعت مرگ
انباشته از شراره هاي آتش
وارث مطلق روزي در خون نشسته
.
خوشه هاي خورشيد هبوط مي كنند بر جامه هاي تاريكت
ريشه هاي سترگ شب به ناگاه
جان مي گيرند از درونت،
دگر بار رازهاي پنهانت فرازان مي شوند
تا كودك غمينت جان گيرد
.
برده با وقار حلقه ها
سرگردان در گرگ وميش
عصيان مي كند و مخلوقي
چنان زنده را به چنگ مي آورد
كه دسته گلهايش مي ميرند
و خود غرقه درد هاست
. فرهاد فرهنگ فر:جامه ی نورانی با شراره های میرایش تو را در بر می پیچد
.عزاداری رنگ پریده، با بهتی ایستاده در برابر چرخ پیر گردون؛
شفق، فلق و آنگاه شفق
.
سکوت کن دوست من،
تنها و بیکس در حضور تنهایی این لحظه مرده، مالامال از سرزندگی و شور شراره های آتش؛ آن یگانه وارث پاک روزهای نابود شده
یک شاخه میوه از خورشید بر قبای تیره ات فرو می افتد، و ناگهان ریشه های عمیق شب از اعماق روحت جوانه می زند، انگار هر آنچه در درونت پنهان داشته ای دوباره پدیدار می شود؛ همه آن مردمان افسرده و بی شور و حال که همانند نوزادی خوراک می جویند
.آه ای بنده بارور، ای اسیر افسونگر، و ای والاترین غلام دایره گردان سیاه و طلایی زندگی: برخیز و پیش برو؛ و چه غم انگیز است هنگامه نابودی هر آنچه را که با شکوه و ظرافت خلق کرده ای و فراچنگ آورده ای
سعید نجفی برزگر:نور می پیچد تو را،
در شعله ای بس مرگبار
.سوگوار ِ زرد و پژمرده، پریشان،
ایستاده این چنین،
پیش ِ آن کهنه ترین پروانه ی تاریک-روشن که،
گرد تو می گردد این سان
بی سخن، ای دوست،
تنها در پس تنهایی ِ این ساعت ِ مرده،
پر شده از هستی ِ آتش،
ارث ِ ناب ِ روز ِ افسرده
از دل ِ خورشید،
شاخ ِ میوه ای افتد به روی رخت ِ تاریکت،
ستبر آن ریشه های شب،
که می روید به ناگاه اندرون ِ تو،
همه پنهان که پیدا می شود از نو،
مردمی بی ذوق و افسرده،
و نوزاد ِ تو که تغذیه می گردد
آه ای برده که جذابی و خوبی و برومندی،
در میان چرخه ای افتادی از رنگ ِ سیاه و زر،
بپا خیز و به سوی آفرینش گام بردار و به چنگ آور
.آنچنان در زندگی فاخر،
که گلهایش فنا گردد
که آکنده است از اشک و نژندی
محمد حسن مصلی نژاد:نور می پیچد تو را در تابش مرگ آورش
مترجمان به ترتیب حروف الفبا:سهیل آقازاده٬فرهاد فرهنگ فر٬سعید نجفی برزگر و محمد حسن مصلی نژاد
:Sonata
Neither the heart cut by a piece of glass
in a wasteland of thorns
nor the atrocious waters seen in the corners
of certain houses, waters like eyelids and eyes
can capture your waist in my hands
when my heart lifts its oaks
towards your unbreakable thread of snow.
Nocturnal sugar, spirit
of the crowns,
ransomed
human blood, your kisses
send into exile
and a stroke of water, with remnants of the sea,
neats on the silences that wait for you
surrounding the worn chairs, wearing out doors.
Nights with bright spindles,
divided, material, nothing
but voice, nothing but
naked every day.
Over your breasts of motionless current,
over your legs of firmness and water,
over the permanence and the pride
of your naked hair
I want to be, my love, now that the tears are
thrown
into the raucous baskets where they accumulate,
I want to be, my love, alone with a syllable
of mangled silver, alone with a tip
of your breast of snow.
Pablo Neruda
نه قلبي زخمين از يكي آبگينه
در خارزاري دور افتاده
نه آبهاي افسار گسيخته در گوشه اي از مامني
آبهايي ماننده پلك ها و چشمها
كمرت را رام دستهايم نتواند كرد
وقتي قلبم كاج هايش را به پرواز در مي آورد
به سوي ريسمان هاي نفوذ ناپذير بلورينت
تبلور شبانه
روح تاج ها
آزاد و رها
خون انسان،
بوسه هايت در دوردست
و نوازش آب،با لاشه اي از دريا
گاو ها در سكوتي تورا چشم در راهند
كه مي پوشاند صندلي هاي كهنه را،درهاي فرسوده را
شب،با دوك هايي تابان
تكه تكه،ابزارها،هيچ
تنها صدا
تنها روزهاي عريان
در وراي پستانهاي سفت و بي تابت
در آنسوي پاهاي سخت و آبگونت
جايي دور از بقا وغرورگيسوان عريانت
عشق من
!حال كه اشك ها گريخته اند
مي خواهم تنم را بسپارم به سبدي كه گرد مي آوردشان
عشق من
!مي خواهم تنها باشم با نقره اي در هم تكيده
تنها با پستانهاي برفینت
فرهاد فرهنگ فر:آنگاه كه قلب من بلوط هايش را از دل خاك بيرون مي كشد،
به سوي مارپيچ برفي مستحكمت رهسپار مي شوم
نه آن دلي كه با تكه شيشه اي برنده در بيابان خارها جريحه برداشته است،
نه آن اشك هاي پليد چكيده از چشم هاي صومعه،
هيچ كدام نخواهند توانست دستانم را از كمر بلورينت باز گيرند
.
شيريني شبانه، شور و نشاط تاج هاي گل،
خونبهاي انسان و بوسه هاي تو كه به تبعيد مي فرستد نوازش هاي موج دريا را
.وسكوتي كه انتظارت را مي كشد، در بر مي گيرد صندلي ها و خانه هاي فرسوده را
.
شب هاي پر فروغ، هيچ چيز جز صدا، هيچ چيز جز روزهاي برهنه،
بر فراز سينه هايت، هوا بي جريان
برفراز ساق هاي مستحكمت در آب،
فراتر از پايندگي و غرور گيسوان عريانت،
من مي خواهم باشم، عشق من
و حالا اشك هايي كه مي ريزند و قطره قطره جمع مي شوند در سبدهايي آشفته،
من مي خواهم باشم، عشق من، تنهاي تنها، با يك هجا از نقره اي متلاشي، تنها با نوك برفي سينه ات
سعید نجفی برزگر:نه آن دل پاره پاره از تیغی شیشه ای در بیابان خارها،
نه آن آبهای بی رحم که در بعضی کنج ها دیده می شوند
-
آبهایی در جنگ پلک ها و چشم ها –می توانند کمر تو را در دو دست من به چنگ آورند،
هم آنگاه که قلب من بلوط هایش را بر می افرازد،
پیش ریسمان ناگسستنی برفی ات
......
شیرینی ِ شب ها،
روح ِ بسته در تاج ها،
خون ِ آزادِ انسان،
بوسه های تو که به تبعید رفته اند
و نوازش آب، که یادگار دریاست،
گاو هایی که در سکوت چشم انتظار تو اند،
گرد صندلی های کهنه و درهای فرسوده
.
شب هایی با دوک های درخشان،
تکه تکه، ابزار ها،
هیچ چیز جز صدا،
هیچ چیز جز برهنگی هر روزه
.
آنسوی پستان هایی از جریان بی حرکت،
آنسوی پاهایی از سختی و آب،
آنسوی جاودانگی و غرور موهای برهنه ات،
می خواهم باشم، عشق من،
اکنون که اشک ها
به درون سبدی زمخت – جایی که گرد می آیند – روانه اند،
می خواهم تنها باشم، عشق من،
با هجایی از نقره ای خرد شده،
با قله ی پستان برفی ات
محمد حسن مصلی نژاد:نه سینه زخم خورده با شیشه شکسته ای
با شهد شبانه
خارج از سکوت احاطه گر
آن سوی سیلان سنگین سینه هایت
The Weeping Garden
The garden is frightful! It drips, it listens:
Is it in loneliness here,
Crushing a branch like lace at a window
, ؟Or is there a witness near
The earth is heavy with swollen burdens
; Smothered, the spongy weald
. Listen! Afar, as though it were August,
Night ripens in a field.
No sound. Not a stranger around to spy.
Feeling deserted, alone,
It starts up again, dripping and tumbling
On roof, gutter, flagstone.
I'll bring it close to my lips, and listen:
Am I in loneliness here,
Ready to burst with tears in darkness,
Or is there a witness near?
Deep silence. Not even a leaf is astir.
No gleam of light to be seen.
Only choking sobs and the splash of slippers
And sighs and tears between.
1917
Translated to English by Eugene M. Kayden
باغ موحش است!مي چكد،گوش مي سپارد
آيا تنهاست اينجا،
شكستن شاخه اي مانند درهم پيچيدن يكي روزنه،
يا شاهدي در نزديكيست؟
زمين سنگين است با رحمي ورم كرده
خاموش،يكي دشت نرم
گوش بسپار!از دور دست،
شب هاي بالغ جامه مي گسترانند بر دشت
مانند تابستان
آوايي نيست.نه يكي غريبه كه سربگرداند
حسي از پوسيدگي،تنهايي
دوباره فرازان مي شود،جاري و لغزان
نه خانه اي،نه ناوداني،نه سنگفرشي
بر لبانم مي نشانمش،گوش مي سپارم
آيا تنهايم من اينجا،
آماده شكفتن با اشك ها در تاريكي،
يا شاهدي در نزديكيست؟
رخوتي عميق،نه حتي برگي كه بجنبد
نه شراري از نور كه هنگامه كند
تنها لغزش هاي بغض و صداي پاي كفش هاي خانگي
و افسوس ها و اشك هايي در ميان
فرهاد فرهنگ فر: باغ دهشتزده است، شبنم می چکد و او گوش می سپارد:زمین همچون اسفنجی متراکم، سنگین شده.
گوش بسپار: انگار که یک شب تابستانی تمام عیار خود را در دامن دشت گسترده.
سکوت. سکوت.سکوت. دریغ از غریبه ای برای تجسس در باغ.
رها شده و تنها.
دوباره آغاز می شود. چکه، چکه، موسیقی باران در سنگفرش و ناودان.
به لبهایم نزدیکش می کنم و گوش می سپارم:
آیا من دورافتاده و تنهایم، آیا شاهدی در این حوالی تاریک هست تا نظاره گر اشک هایی که مرا به انتظار نشسته اند باشد؟
سکوتی ژرف. دریغ از برگی بیدار. دریغ از سوسوی فروغی ناتوان.
تنها هق هق بغض هایی که در گلو می شکنند و شلپ شلپ پاهای باران، در میان اشک و حسرت و آه.
باغ می ترسد
می چکد آرام،
گوش را دوخته بر عمق زمان:مگر از تنهایی ست،
شکند شاخه ای از باریکی،
همچو توری بسته
بر در و پنجره ها؟
یا کسی هست در این نزدیکی؟
شده سنگین از باری که بخورده ست،
زمین؛
و فشرده ست گلوی جنگل.
گوش کن ! دورادور،
همچنان تابستان،
شب در این مزرعه ها می شکفد.
نه صدایی آید،
نه کسی گوش کند پنهانی.
باغ گشته متروک،
لیک می آغازد
چکه، و می رقصد،
روی بام و جوی آب و سنگ فرش .
پیش لبهام میارم آرام،
گوش کن! :
این منم که تنها،
وسط تاریکی،
اشک ریزم چون خون؟
یا کسی هست در این نزدیکی ؟
در سکوت مطلق،
بی که برگی جنبد،
بی که سوسویی آزارد چشم،
بغض هایی که فشارند گلو،
و صدای شِلِپِ دمپایی،
آهی و اشکی کآید به میان.